
به مناسبت سيزدهمين سال درگذشت مهندس مهدی بازرگان
سخن نگارنده در اين مقاله کوتاه، ارايه شناخت اندکی است از دو سر سلسله احياگران دينی که تاثير شگرف آنها بر متاخرينشان بر کسی پوشيده نيست و سپس بيان نسبتی که به تعبير نويسنده، مرحوم بازرگان با اين بزرگان داشت. اين دو احياگر بزرگ عالم اسلام، امام محمد غزالی و مولانا جلالالدين مولوی هستندکه دارای مشابهات و اختلافاتی با يکديگر میباشند. هر دو از حرمت و شهرت عالمان دينی روزگار خود برخوردار بودند و هر دو در نکتهسنجی و سخنپردازی و معرفتگويی چندان توانا بودند که متعلمان بسيار داشتند و مدرسه و منبر را رونق داده بودند. هر دو منصب و مسند افتاء و تدريس داشتند و محبوب و مقبول امرا و خواجگان زمان خود بودند. در عين حال هر دو آنها از آنچه بنام دين در دورانشان ارايه میشد، گلايهمند بودند. هر دو بر دينداران دوران خود طعن دينفروشی میزدند. نه فقط بر فقيهان که صوفيان را نيز دارای چنين انحرافی از دين ميدانستند. هردو اعتقاد داشتند که باطن دين در زير ظواهر دينی مفقود شده است و اگرچه مساجد پر میشوند، بانگ اذان بر منارهها بلند است و نمازهای واجب برقرار، محتسب وجود دارد و شرابخوارها مجازات میشوند، خليفه عباسی بنام جانشين پيامبر خلافت میکند و شريعت دين به تمامه رعايت میگردد، ليکن همين شريعت حجابی شده است در مقابل حقيقت دين. هر دو اين بزرگواران بر اين اعتقاد بودند، ليکن نگاه آنها به حقيقت دين با يکديگر متفاوت بود. گويی هر کدام از وجهی از اين منشور به حقيقت دين مینگريستند. اگر کتاب احيای علومالدين را ثمره انديشه دينی امام غزالی بدانيم و کتب مثنوی معنوی و ديوان کبير را ثمره انديشه دينی مولانا جلالالدين، آنگاه میتوان چنين نتيجه گرفت که غزالی عالمی عاشق بود که در دينشناسی خود بر عقل تکيه میزد و مولانا عاشقی عالم بود که در دينشناسی خود، بيش از عقل بر عشق تاکيد میورزيد. آدمی در کتاب احيای علومالدين، خود را با عالم خداترسی مواجه میبيند که برعقلانيت دين تاکيد موکد دارد و آنچه را که بنام دين در جامعه زمانه خود میبيند، به اعتبار آنکه با مقتضيات عقلی همخوانی ندارد، مورد نقد قرار میدهد. ليکن در ديوان کبير و نيز در مثنوی معنوی، آدمی با عاشق خداجويی مواجه میگردد که تمام وجودش آکنده از ذرات عشق است و اگر نقدی هم بر دينداران دوران خود دارد، از آن روست که اينگونه تظاهرات دينداری را حجابی میداند که مانع تابش آفتاب عشق خداوندی است. مراد ما در اين مقاله بيشتر آشنايی با انديشه امام غزالی است تا مولانا جلالالدين.
در ميان احياگران دينی در عالم اسلام، کمتر متفکری است که از انديشه امام ابوحامد محمد غزالی طوسی تاثير نپذيرفته باشد. متکلم و متصوف بزرگی که در عين دانش بسيار و احاطه بر جميع علوم دينی، قدرت تحليل و جسارت نقد، طهارت و خداترسی بیاندازهای نيز داشت. امام غزالی که روزگاری معتبرترين مدرس مدرسه نظاميه بغداد بود، يکباره تمامی شهرت و تنعم و محبوبيت در بغداد خليفهنشين و فقيهپرور را به کناری نهاد و راه سفر پيش گرفت. سالها در دمشق رحل اقامت افکند و به دور از جاذبههای دنيوی، به مکاشفه درون پرداخت. احيای علومالدين ثمره اين دوران است و تاثير شگرف اين کتاب بر پسينيان امام غزالی نيز از آنرو است که ثمره چنين مکاشفاتی است. گويی اين کتاب عصاره وجود ايشان است. غزالی در قرن پنجم هجری قمری میزيست. قرن چهارم و پنجم به تعبير عموم مورخين، از بهترين ادوار تمدن اسلامی محسوب میگردد. چرا که پس از آن در هيچ دوره ديگری اين مقدار رونق و شکوفايی چه در علوم تجربی و چه در علوم دينی به آن وسعت و کميت، بوجود نيامده است. معالوصف غزالی معتقد بود که علوم دينی در آن دوران در حال افول و بلکه در حال احتضار است و کسی بايد آنها را احيا کند. آنچه غزالی را بر آن داشت تا به کار احيای علومالدين بپردازد، به تعبير خود او، آن بود که میديد اکثر عالمان دينی، دين را چنان به مردم نشان میدهند که گويی دين چيزی جز فتاوای قضايی، جدل و مناظره برای از ميدان بدر کردن رقيبان و سخنان زيور شده و ميان تهی واعظان برای صيد دل عوام نيست و علمی که صالحان سلف بدان میپرداختند و خداوند آن را فقه و حکمت ناميده، مهجور افتاده است. آنچه احياء علوم الدين ايشان را جاودانه نمود، نه فقط روانی کلام، قدرت استدلال و شيرينی بيان و عمق معنای سخن او، بلکه صفا، اخلاص، خداترسی و خوف زاهدانهای است که در جای جای اين کتاب عظيم موج ميزند. احياء علومالدين بر قياس کتب فقهی مشتمل بر چهار بخش است و هر بخش نيز مشتمل بر ده کتاب (يا ده باب) و لذا مجموعاً متضمن چهل کتاب است. غزالی خود در مقدمه کتاب چنين میگويد: مطالب وارده در کتاب متعلق به علم معامله است نه علم مکاشفه(که در آن فقط کشف معلوم، مطلوب است و قابل ذکر در کتب و رسائل نيست) و علم معامله يا در باب اعمال جوارح سخن میگويد(علم ظاهر) و يا در باب احوال و اعمال قلوب(علم باطن) و اعمال جوارح نيز بر دو قسماند: محمود و مذموم و لذا کتاب احياء علومالدين مشتمل بر چهار بخش ذيل است: عبادات، عادات، مهلکات و منجيات. کافی است به چند مورد از ديدگاههای غزالی در اين کتاب اشاره نماييم تا نگاه او به دين و نقد او به دينداران دورانش را بهتر بشناسيم.
- از جمله در خصوص معنای فقه، نظر غزالی آن است که علوم شرعی بر دو قسمند: اصول و فروع و فروع نيز بر دو قسم است، يا متعلق به مصالح دنيا است و يا متعلق به مصالح آخرت. اولی همان است که فقه ناميده میشود و متکفل آن فقيهاناند که علمای دنيا هستند. فقيه همان شخص قانوندان است(۱).
- همچنين است علم فقه را علمی دنيوی دانستن که تنها بکار دنيا میآيد و فنی است همچون شيوههای سياست و حراست(۲).
- در باب امر به معروف و نهی از منکر نيز غزالی چنين ميگويد: روش علما و عادت عالمان در امر به معروف و نهی از منکر و بی اعتنايیشان به شوکت سلاطين چنين بود. چرا که متکی به فضل خداوند بودند که از شر سلاطين محفوظشان دارد و چون فقط برای خدا سخن میگفتند، سخنشان در دلهای سخت کارگر میافتاد و آنها را نرم میکرد. لکن امروزه طمعهای گوناگون، دهان علما را لجام زده است و لذا سکوت پيشه کردهاند و اگر هم چيزی بگويند چون قول و فعلشان ناهماهنگ است، توفيقی نمیيابند. ولی اگر راست بگويند و حق علم خود را ادا کنند، روی سعادت را خواهند ديد. چرا که فساد مردم در گرو فساد شاهان است و فساد شاهان معلول عالمان و فساد عالمان نيز معلول غلبه حب مال و جاه است و هر که دوستی دنيا بر او ظفر يابد، ارازل را نيز نمیتواند امر به معروف کند چه جای اکابر(۳).
و بر همين اساس نيز روی سخن غزالی در کتاب خود بيشتر با فقيهان بی تقوا، متکلمان بیاخلاص و واعظان رياکار است.
چنانچه در بخشی از کتاب، غزالی خطاب به فقيهان بی تقوا میگويد که چرا تنها به ظواهر دين پرداختهاند و در قشر دين فرو ماندهاند و از تفقه به افتاء قناعت کردهاند و علم حلال و حرام را نردبان ترقی دنيا و تقرب به سلاطين کردهاند. به تعبير غزالی اينان پيام دلانگيز شريعت را که تقوا و اخلاص و محبت است، به طاق نسيان نهادهاند و آفات نفس را مهمل گذاشتهاند(۴).
- در جای ديگری نيز متکلمان را مذمت میکند که مجالس مناظره میآرايند و آنحاء فنون و حيل را در کار طعن و تحقير رقيب میکنند و با دامنی ملوث به انجاس ريا و کبر و حسد، غم خويش را نخورده، جامه دين را رفو میجويند و شرط ايمان را ورود وقوف به قيل و قالهای ايمانسوز میدانند. عمری را در جدال با ديگران سپری کردهاند اما لحظهای را به جدال با نفس خويش نپرداختهاند. در تتبع عيوب رقيبان چه نعبها میخرند و چه فضلها میفروشند، اما در کشف عيوب خويش مسامحه و جهالت روا میدارند. سرمايه حيات را در گشودن عقدههای تهی تباه کردهاند و به عقده وجود خويش نيمنگاه نيز نکردهاند(۵).
- در بخش ديگری نيز غرالی، واعظان را خطاب میدهد که چگونه رياکارانه سخن از ذم ريا میگويند و بیبهره از اخلاص، درباره اخلاص داد سخن میدهند و به سجع و وزن اشتغال ميورزند تا کلامشان گوشنواز و دلربا گردد. مردم را نه به خدا که به خويش دعوت میکنند. از آفات شهرت سخن میگويند، اما بی اعتنايی مردم و قلت مريدان را برنمیتابند و خود دلباخته تکريم و اقبال خلايقاند. اينان شياطين انس و ابليسان آدمیروی و آدمیخوارند(۶).
بطور کلی آنچه در کتاب احيای علومالدين آمده است، واجد دو ويژگی برجسته است. اول تکيه غزالی بر عقل و استدلال عقلی در اثبات نظرات خود و نيز رد نظريات رايج. دوم نقد او بر دينورزان زمانه خود از جمله فقيهان، متکلمان و واعظان.
- اما مولانا جلالالدين که دو قرن بعد از غزالی زيست، با وجود تاثير شگرفی که از ايشان پذيرفت و احترام فوقالعادهای که برای او قائل بود و او را عالم عالميان میناميد، ليکن در دينشناسی طريقی جدای از معلم خود پيش گرفت. اگر غزالی در دينشناسی خود حق علم و عقل را بجا آورد، مولانا دينشناسی خود را بر پايه عشق بنا نهاد و پای استدلاليان را چوبين دانست که سخت بی تمکين است. اگر خدای غزالی، خدايی بود عالم و عادل، اما مولانا خدايی را معرفی میکند که آفريننده عشق است و رحمت والاترين صفت او به شمار میرود. مولانا با وجود آنکه همچون سلف خود، بر فقيهان و متکلمان دوران خود طعن میزد و نقد روا میداشت، ليکن هيچگاه همچون غزالی در پای آنان نپيچيد و با آنان به جدل برنخواست و در ذم فقيهان دنياجوی و جاهطلب روزگار، سخنی به آشکار نگفت. از تمامی دنيا ساز رباب را برگزيد و سماع را نيکو داشت که همين نيز سبب طعن متشرعان دراو بود.
- اينک به ابتدای سخن باز میگرديم. مرحوم بازرگان(۱۳۷۳- ۱۲۸۶) در روزگاری میزيست که باب آشنايی و الگوبرداری از مغرب زمين باز شده و کشور در تب اصلاحات میسوخت. او خود جزء اولين دسته از دانشجويان اعزامی به اروپا در سال ۱۳۰۷ه.ش بود. تلاش بازرگان اين بود که مظاهر همخوان با دغدغه دينی خود را از تمدن اروپايی اخذ کرده و به جامعه عقب افتاده خويش انتقال دهد. انديشه بازرگان بطور کلی از چهار وجه تمدن مغرب زمين، يعنی تفکر دموکراتيک و آزادی مآبانه، روح اجتماعی، تفکر عملی(Pragmatism) و روشهای علمی تاثير بسيار گرفته است. دينشناسی مرحوم بازرگان دارای نکات بديع و قابل توجه متعددی است، ليکن شايد بتوان مهمترين خصوصيت دينشناسی بازرگان را بر اساس همان چهار وجه پيش گفته، تلاش مجدانه او در انطباق مفاهيم دينی با عقل مدرن دانست. بازرگان بدليل تخصص در علوم مهندسی و آشنايی با علوم رياضی از يکسو و نيز تسلط و احاطه بر متون دينی به خصوص قرآنکريم از سوی ديگر، توانايی آن را داشت که از براهين عقلی و استدلالهای علمی در اثبات نظريات دينی خود بهره جويد. از مطهرات در اسلام که از اولين کتابهای او بود و در آن شاهد تلاش بازرگان در اثبات علمی بودن فتاوای فقهی هستيم تا کتابهای ديگری همچون ذره بی انتها، دعا، راه طی شده، عشق و پرستش، چهار مقاله و ..... و در نهايت سير تحول قرآن که نمونهای بی بديل از انطباق متون دينی با مبانی رياضيات عالی به شمار ميرود و در تمام آنها شاهد کوشش بازرگان در ارايه استدلالهای علمی و دلايل عقلی در جهت فهم بهتر متون دينی برای انسان امروز میباشيم. در کنار اين بعد از دينشناسی بازرگان، بعد ديگری را نيز در سير انديشه و نيز زندگی عملی بازرگان میتوان ديد که نقد فقه و انتقاد بر فقيهان دوران خود است. چه آنجا که از رشد سرطانی فقه گله میکند که چگونه جای را بر ساير ابعاد دين تنگ کرده است (۷) و يا آنکه اصولاً تفقه در دين را به معنای درک و معرفت دين و قابل ترجمه به دينشناسی ميداند و معتقد است که اين امر شامل تمام مقاصد و موارد دين میگردد نه وجه خاصی از آن (۸) در عين آنکه اصل فقاهت را ضرورت دين میداند و فقها را مانند حقوقدانان ساير جوامع میشناسد(۹) و نيز بيان اين موضوع که از مجموع آيات قرآن کريم، تنها ۷% آنها مربوط به مباحث فقهی هستند و ساير آيات(معادل ۹۳%) مربوط به موضوعات ديگر از جمله بحث آخرت، رسالت پيامبران پيشين، امت اسلام و اهل کتاب، جهاد و خلقت انسان است (۱۰) و چه آنجايی که روحانيون را هشدار میدهد که آنچه بر خلاف انتظار مردم است و باعث هتک حيثيت ديانت میگردد، آن است که روحانيت بجای ملجائيت و پشتيبانی و همصدايی، ساکت و يا احتمالاً همگام يا جيرهخوار مظاهر ظلم و فساد شود(۱۱) و اينکه اصولاً قرار نبوده که دسته خاصی برای هميشه تخصص و انحصار و ارتزاقشان در امر دين باشد(۱۲). نمونههايی از اين دست در بسياری از کتابهای مرحوم بازرگان قابل حصول است. بر اين اساس اگر مهمترين مولفههای دينشناسی بازرگان را تکيه بر عقل و ارايه ادله و براهين عقلی در اثبات عقايد دينی و نيز نقد فقه به عنوان عامترين عنصر انديشه دينی وحاملان آن بدانيم، سخن به گزافه نگفتهايم.
دينشناسی مولانا و غزالی دو سر طيفی را شامل میشود که از عشق محض شروع و به عقل محض ختم میگردد، به عبارت ديگر دينشناسی مولانا و غزالی بهمانند دو شيوه و مکتب در احياگری دينی هستند که پسينيان آنها به يکی از اين دو شيوه گرويدند و از يکی از اين بزرگان پيروی کردند. بر اين اساس شايد بتوان بازرگان را نيز از جمله احياگران دينی پيرو مکتب غزالی دانست که تلاش نمود تا چهرهای از دين ارايه نمايد که بجای تکيه بر تقليد کور مقلدان، بر استدلال و توجيه عقلی ابعاد گوناگون دين، متکی باشد.
سخن آخر آنکه، در عصر ما حق عقل آنچنان که بايد ادا نمیگردد و تقليد راه را بر تعقل بسته است. عقلی که بايد راهگشای دنيا و آخرت بندگان باشد، مهجور مانده است و متوليان دين نيازی به ارايه ادله عقلی برای مقلدان خود نمیبينند. اين امر قدرت استنباطات فقهی فقيهان را نيز فروکاسته است. عوامزدگی و سطح تدبر خود را بر مبنای سطح فهم عوام تنظيم نمودن و به اين مقدار از تفقه بسنده کردن، دردی است که به عقيده مرحوم بازرگان- و نيز مرحوم مطهری- ديری است که مراکز و مدارس دينی ما را به خود مبتلا ساخته است. اين سخن به معنای آن نيست که در ازای جفای بر عقل، حق عشق در اين دوران و در اين ديار ادا شده است. همانقدر که عقل مهجور مانده است، عشق نيز منفور گشته است. بر سر عشق نيز همان رفته است که بر سر عقل. سخن از عشق بر زبان راندن به همان ميزان مستوجب جزاست که سخن گفتن از عقل. ليکن آنچه نياز مبرم امروز ما است، بکار گرفتن عقل در فهم متون دينی است. چرا که عشق راستين بر مبنای شناخت ايجاد میگردد و شناخت نيز از راه تعقل ميسر خواهد بود، لذا در جامعهای که عقل حرمت نداشته باشد و دانشمندان آن ديار قدر نبينند و بر صدر ننشينند، عشق نيز دير يا زود، از آن جامعه رخت برخواهد بست. چنين جامعهای راه رشد و سعادت اخروی را نيز نخواهد پيمود. اين امر محتومی است که خداوند در قرآن کريم نيز بدان تاکيد ورزيده است (۱۳). به همين خاطر است که امروز بيش از هر زمان ديگری به مکتب احياگری غزالی، به حرمت نهادن به عقل، به وجوب نقد انديشه دينی رايج و به احياگرانی همچون بازرگان نيازمنديم.
---------------------------------------------------------
- پانويس
۱: احياء علومالدين، ج ۱، ربع اول، کتاب العلم، باب دوم، ص ۱۷
۲: همان، ج ۱، ربع اول، کتاب العلم، باب دوم، ص ۱۷
۳: احياء علومالدين، کتاب الامر بالمعروف
۴: احياء علومالدين، ج ۱، کتاب العلم، و ج ۳، کتاب ذمالغرور
۵: همان، ج ۱، کتاب العلم، و ج ۳، کتاب ذمالغرور
۶: همان، ج ۳، کتاب ذمالغرور، و ج ۱، کتاب العلم، آفات المناظره
۷: مرجعيت و روحانيت
۸: نيکنيازی، ص۱۲۱
۹ : همان، ص۱۲۴
۱۰: سير تحول قرآن، ص۱۶۵
۱۱: مرجعيت و روحانيت، ص ۱۰۴
۱۲: نيکنيازی، ص ۱۲۱
۱۳: سوره ملک، آيه ۱۰
سيد امير خرم