دوشنبه 18 آذر 1387   صفحه اول | درباره ما | گویا


گفت‌وگو نباشد، یا خشونت جای آن می‌آید یا فریبکاری، مصطفی ملکیان

مصطفی ملکیان
ما فقط با گفت‌وگو می‌توانیم از خشونت و فریبکاری رهایی پیدا کنیم. در جامعه هر مساله‌ای از سه راه رفع می‌شود، یکی گفت‌وگوست، یکی خشونت و دیگر فریبکاری. اگر در جامعه گفت‌وگو تعطیل شود دو رقیبی که جای آن را می‌گیرند، خشونت و فریبکاری هستند ... [ادامه مطلب]


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

انقلاب و سياست‌زدگی، بخش سوم، جمشيد فاروقی

جمشيد فاروقی
تشابه شعارهای امروزمان با شعارهای نياکانمان را که می‌بينم، گمان می‌کنم، يک‌شبه صد سال و بيش پير شده‌ام. از خود می‌پرسم که چگونه چنين چيزی ممکن است؟ چگونه ممکن است که عمر شعار از عمر شعاردهنده چنين طولانی‌تر باشد. و عمر شعارهای انقلاب مشروطه با عمر چند نسل پس از آن برابری ‌کند و از آن فزون باشد

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 


راه استبداد شرقی تا دموکراسی، به‌راستی که راهی است طولانی. مسيری است پرسنگلاخ و ناهموار. اگر اين را پدربزرگانمان درنيافته بودند، بر آنان خرده نمی‌توان گرفت. ما که شاهدان زنده آنيم، شاهدانی که شايد رهنوردان همين راه طولانی، همين راه ناهموار و پرسنگلاخ بوده‌اند، و برخی‌شان هنوز، فانوس به دست، در جست‌وجوی روزنه‌ای هستند به سوی راه برون‌رفت از اين بن‌بست. نياکان ما با نيتی نيک پا به ميدان نهادند، به استبداد دلاورانه نه گفتند، يلانی بودند که بر گزمگانش شوريدند، جسارت را چاشنی حرکت خود ساختند، از بهای پيکار خويش نهراسيدند، دل به غنچه بذری بستند که با عزم خود در دل خاک کويری نشانده بودند.

گمان می‌کردند با برپايی مجلس و تدوين قانون اساسی بر پوزه سگ هار قدرت مهار زده‌اند و غافل از لياخوف و بی‌اطلاع از فرمان به توپ بستن مجلس.

و غافل از اين‌که اين اژدهای هفت سر را توانی است جادويی که پس از قطع هر سر، می‌رويد سر ديگری بر پيکرش، می‌آرايد خويش را هر بار ز نو و ظاهر می‌شود هر بار با رخساری جديد که نمی‌ماند هيچ به رخسار ديروزی‌اش.

سرزمينی که ايران‌شهرش می‌خوانيم، در اين يک صد و اندی سال گذشته شاهد صد آشوب، چند خيزش و دو انقلاب بوده است. شاهد گذار از استبداد شرقی به اتوکراسی، از اتوکراسی به تئوکراسی و از تئوکراسی به توتاليتاريسم. حال آن‌که مسيری که برگزيده بوديم به سوی دموکراسی بوده است. آيا اين همه ايستگاه‌های ناگزير ميان راه بوده‌اند يا مسيری که نياکانمان برگزيده بودند، خطا بوده است؟

تشابه شعارهای امروزمان با شعارهای نياکانمان را که می‌بينم، گمان می‌کنم، يک‌شبه صد سال و بيش پير شده‌ام. از خود می‌پرسم که چگونه چنين چيزی ممکن است؟ چگونه ممکن است که عمر شعار از عمر شعاردهنده چنين طولانی‌تر باشد. و عمر شعارهای انقلاب مشروطه با عمر چند نسل پس از آن برابری ‌کند و از آن فزون باشد.

ره‌نوردان راهی طولانی را می‌مانيم. راهی بی‌بازگشت. راهی ناگزير. راهی که بايد تا به فرجام پيمود. نيک می‌دانم که ره‌نوردان خسته راهی طولانی هستيم که پيشاهنگش مدام وعده می‌دهد که در پس تپه روبه‌رو، چکاد موفقيت در انتظار ماست و ما هر بار در پس تپه‌ای، تپه‌ای می‌بينيم، و باز تپه‌ای و باز تپه‌ ديگری. و اژدهايی که سرگرم ترميم سرهای بريده خويش است.

فاش بايد گفت که استبداد در طول سده‌ها و هزاره‌ها پروار و فربه شده است. آری، شورش و عصيان عليه استبداد در تاريخ دور و نزديک سرزمينی که ايران‌شهرش می‌خوانيم کم شمار نبوده. برآشفتن، برخاستن و رزم برای روزی و زمانه‌ای که از عطر گل آزادی سرشار باشد.

نخبگان جنبش مشروطه و فرزندانش بر اين باور بودند که مرگ ديکتاتور يعنی گشودن دروازه بر روی دموکراسی. آنان چه خوش‌باور بودند. مرگ ديکتاتور، مرگ ديکتاتوری نيست. برای مرگ ديکتاتور به همت و اراده پولادين يلان و دلاوران نياز است، برای مرگ ديکتاتوری به خرد و تامل.

راهی طولانی در پيش است. آيا زمان آن نرسيده است که پيش از برداشتن گام بعدی، چشم‌بندهايمان را برداريم؟

دکتر جمشيد فاروقی


برگرفته از [برای يک ايران]





















Copyright: gooya.com 2016