جمعهگردیهای شبانه، شريف دادوند
به جای مقدمه: در جمعه گردیهای اخير آقای نوری علا (در زمينه اهانت و بی خبری)، مطالبی در باب عدم صلاحيت رهبری جنبش سبز ايران توسط مهندس موسوی و نيز ملييون مذهبی و...آمده است که مرا بر انگيخت تا در حد توان خويش به برخی از ابهامات مطرح شده توسط ايشان پاسخ گويم تا حضرت ايشان يکطرفه به قاضی نرفته باشد.
پيش از هر چيز بگويم که من با نظر ايشان موافقم که بايد در نقد و بررسی عقايد و ويژگيهای هر شخصی آزادانه سخن گفت (غير از مسائل خصوصی افراد) و او را به چشم منتقدانه نگريست و مهمتر اينکه هيچ مقام سياسی نبايد از اين جهت در حوزه قرمز( يا خط قرمز ) قرار بگيرد. چون متاسفانه عدول از اين موضع، حاکمانی ديکتاتور و بی بند و بار پديد مياورد که کسی را يارای ايستادگی در برابر خودکامگيشان نيست. اما ايشان هم بايد بپذيرند که نقد افکار و نظرياتشان، دال بر هتاکی و پرده دری نيست و انتظار سکوت از جانب ديگران را نداشته باشند.
من در اين مقوله خواهم کوشيد به صورتی کلی در باب برآمدن رهبران از ميان عامه مردم گويشی را عرضه کنم و سپس به بندهای مختلف انتقاد ايشان به رهبری و حضور مهندس موسوی در جنبش سبز پاسخ گويم، باشد تا وجدانهای بی غرض را قبول آيد يا خير.
به گواهی تاريخ، رهبران در هر عصر و مللی ماحصل عوامل مختلفند که با هم و به صورتی پيچيده در پيدايش و تکوين آنان موثر است. ساده تر اينکه رهبران هر سرزمينی با توجّه به عوامل اقليمی و فرهنگی و سياسی همان منطقه و نيز ويژگيهای ذاتی خويش، پا به عرصه ظهور میگذرند و تحولات آن منطقه خاص را رهبری ميکنند. البته اينان رهبرانی غير گزينشی و بر کشيده دست روزگار و تکوين يافته حوادث و تحولات آن حوزه ی انسانی هستند. به طور مثال نادر شاه افشار در زمانی قدرت را به دست گرفت که حمله افاغنه به ايران، شيرازه حکومت صفوی را از هم پاشيده بود، امير با همراهی ناصرالدين شاه و به دليل بی نظمی ايران و بی تجربگی شاه به صدارت عظما برگزيده شد، و بحران نفت، نياز جامعه به رهبری چون مصدق را نشان داد. اين پديدهای گزينشی نيست که خبره گان رهبری! در مورد آن تصميم بگيرد بلکه همانطور که گفته شد تاثير پذيرفته از چندين عامل و در نهايت بخت پذيرش عامه مردم است.
آيا شامه عامه در يافتن و پذيرش اين رهبران خطا ناپذير است؟. تاريخ سی ساله اخير ايران نشان ميدهد که گاه ممکن است که در اين گزينش سهوی صورت گيرد، اما آنچنان که مرحوم بختيار به درستی خاطر نشان کرد، نبود احزاب آزاد و مطبوعات مستقل و به طور کلی فضای بسته و يک سؤ نگری زمان پهلوی، سبب شد که مردم به مار غاشيه پناه برند. فضای آزاد سياسی، گفتمان و نقد و بررسی سبب ميشود که مردم به آسانی اعتماد نکنند و استقلال و آزادی خويش را به آسانی با شعار مبادله نکنند. البته نقش مذهب در جامعه ما و بسيار عوامل ديگر در شکل گيری سياسی کنونی ايران دخيل بوده اند که پرداختن به آن، حوصله ديگر میطلبد.
باری، در باب رهبران پرداختن به اين مهم ضروری است که رهبران اين چنين لزوماً برخاسته از طبقه و دسته ی خاصی نيستند، اگر چه شناخت و بينش صحيح نقش به سزايی در تکوين و پذيرش آنان خواهد داشت.
بعد از توضيحات بالا، آنچه ذکر آن ضروری به نظر میآيد، اينستکه وقتی از جنبش سبز سخن به ميان میآيد بايد به دو عامل مهم، يکی جامعه ايران و ديگری حکومت واقع در آن توجّه خاص مبذول داشت. جنبش کنونی مردم ايران، يک پديده انتزاعی نيست بلکه در ميان جامعه ايران و متاثر از واقعيتهای آن خواهد بود. پس هرگاه از جنبش سخن ميگوييم، بايد در کنار آن شرايط جامعه ما را نيز در نظر بگيريم.اين مهم سبب ميگردد که از افسانه سرايی و آرمان خواهی بيهوده بپرهيزيم و واقع بين باشيم.
اکنون سعی میکنيم که برخی از ابهامات يا انتقادات مطرح شده توسط آقای نوری علا، به رهبری آقای موسوی را بند به بند ( همانگونه که ايشان مطرح کرده اند) پاسخ گفته و در جای اگر لازم بود پاسخ چند بند را در يک تيتر بيان میکنم. باز لازم به ذکر است که اين مقوله ناظر به اين مطلب نخواهد بود که رهبری جنبش سبز بی عيب بوده يا مهندس موسوی از نقد بری هستند.
ايشان از رهبری جنبش سبز توسط مهندس موسوی اظهار تاسف کرده اند، با توجّه به توضيحاتی که در باب پيدايش رهبران در جوامع، با توجّه به شرايط اقليمی، تاريخی و...داده شد، بايد بدانند که اگر بنده يا ايشان واجد چنين شرايطی بوديم اين مهم را به عهده ميگرفتيم يا از جانب مردم به چنين عنوانی خوانده ميشديم. قطعاً با اين همه مدعی در ايران و خارج کشور، خردمندانه است که ايشان (آقای نوری علا) به دنبال علت و سبب برای چنين مهمی باشند.
اگر آقای علا به جامع شناسی شکل گيری قدرت و مناسبات آن، قدرت سياسی و عوامل نگهدارنده آن، آشنايی کافی داشته باشند، هرگز عکس العمل مهندس موسوی را در مقابل آنچه که پشت ديوارهای اوين رخ داد، ناشی از ناتوانی ايشان نميدانستند. بايد توجّه ايشان را به اين نکته جلب نمايم، قدرت تا دندان مسلح کودتا که در پس آن همه شعار، به دنبال منافع شخصی و مادی گروه محدودی است و همه امکانات مادی کشور ايران را برای نيل به اهداف خويش (نه منافع ملی) در چنبر گرفته و با ارتزاق مزدورانی خطرناک و لجام گسيخته، از هيچ جنايت و هرزه دری ابايی ندارد، قطعاً به مهندس موسوی و جنبش جوان سبز در اين مقطع زمانی اجازه بيش از اين نخواهد داد. اگر در تخيل و رويا بينی سير نکنيم، بايد بدانيم که هنوز قدرت سياسی ايران در دست اينان است و امکانات مادی و نيرو های نظامی نيز در خدمت اينان، کسانی که در خيابانها و زندانها به جان و ناموس مردم رحم نميکنند، نه به بخاطر ايمان و اعتقاد بلکه منافع سرشاری را ميبينند که خون بهای آزادگان است، آقای نوری علا ميپندارند که اينها به سادگی از چنين عايدات آسمانی!! دست خواهند برداشت؟
چنين قداره بندانی که حکم خدا را دستاويز کشتار خويش کرده اند، نا عادل خواندن شهامت ميخواهد، و به بيداری مردم ميانجامد. نميدانم که نگارنده محترم در چنين شرايطی چه ميکردند، قطعاً لشکر کشی به اوين ميسر نخواهد بود!.
اينکه اول و اخر زندگی مهندس موسوی به هم نميخواند، چه بسيار کسانی که مدينه فاضلهای برای ايران در ذهن خويش تصوير ميکردند که نادرست از آب درآمد، آنچه بايد امروزه برای ما ملاک باشد، رهايی ايران و آينده آن است. کما اينکه ميبينيم که، به درستی بسياری از سران احزاب چپ و ملی و ... از جنبش رهايی بخش ايران حمايت ميکنند. انسان موجود پيچيده ايست که ميتواند با گذشت زمان تکوين و تحول يابد اگر خود بخواهد، انسان موجود مجبور و غير ارادهای نيست که مسيری ثابت و از پيش تعيين شده را طی کند!
اينکه آقای موسوی چگونه سبب پايين کشيدن جنبش سبز شده است، خود نکته مهمی است که بايد آقای نوری علا پاسخ گويند چون سبب ميشود که ما تصور کنيم که ايشان از حدود انصاف دور شده اند. جنبش سبز از آنجا که در تهران پر جنب و جوش بوده است و هنوز در شهرهای ديگر و در بين عامه مردم همگانی نشده بود به آسانی توسط نيروهای امنيتی سرکوب شد، اگر چه اين چراغ را خاموشی نيست اما قطعاً تدبير موسوی جهت جلوگيری از تلف شدن جان جوانان اقدامی انسانی و بجا بود تا اين جنبش با تسری به لايههای مختلف جامعه امکان سرکوب و کشتار را از کودتا گران بگيرد. مسئول کشتارهای دهشتناک سال گذشته، اقتدار گرايان سياهکاری هستند که تحقق خواستههای خويش را در بی خبری مردم و خفقان و زور و سرکوب ميبينند تا در سايه آن هر چه بيشتر منافع ملی را خرج تداوم بقای خويش و نزديکانشان کنند نه مهندس موسوی. وقتی آرای مردم با مهندسی از پيش تعيين شده دگرگون شد، مهندس موسوی ايستاد و تقلب آشکار را فرياد کرد و به معامله پشت پرده تن در نداد. من نميدانم که مهندس موسوی در قبال نقش خمينی در ايران چه فکر ميکنند، اما اگر بخواهد به سادگی منکر خمينی شود، برگ برنده را برای سرکوب جنبش به دست دولت کودتا داده است.
در شگفتم از آقای نوری علا با گفتارشان در باب مهندس بازرگان، زهی انصاف!
در هنگامهٔ انقلاب پنجاه و هفت که شعار مرگ و ننگ، رايجترين شعار ايران و اعدام و اعدام بايد گردد، طبيعیترين خواسته مردم کوچه و بازار، آن که يکتنه در مقابل اين خونخواری سبعانه ايستاد و از دادگاه و هيئت منصفه و حقوق متهم ميگفت مهندس بازرگان بود، و آن دولتی که قصد مهار قدرت روحانيون و جدايی دين از سياست را کرد، دولت موقت بود. همان زمانی که بسياری از روشنفکران امروز سکولار!، آن روز دست در دست روحانيون شعار "مرگ بر سازشکار" سر ميدادند. تحريف تاريخ؟ با اين صراحت؟. مهندس بازرگان و بنياد گرايی تروريستی؟
کوتاه سخن اينکه، آنگاه که قصد تحليل و تجزيه يک حرکت سياسی و يک جنبش آزاديخواهی مردمی و رهبری آنرا را داريم ، بايد با واقعيتها حرکت کرده و از دنيای آرمانی و خود ساخته و پرداخته بيرون آمده و قضاوت خويش را با واقعيت های جامعه خاستگاه آن جنبش هماهنگ سازيم تا مبادا به افسانه گرايی يا رويا پروری دچار آئيم. آنچه امروزه مهم و حياتی هست بنيان نهادن دمکراسی در ايران است و طبعاً در اين راه دورههای گذار، اجتناب ناپذير است. باشد که از هر گروه و حزب و با خواستهها و سلايق گوناگون، به برآمدن اين مهم بکوشيم، آنگاه در پرتو آزادی و دمکراسی، به نقد بی غرض يکديگر بپردازيم.
شريف دادوند