وقتي آدم شبيه خود نيست! نوشابه اميري
درغربت خارجي آدم شهامت كاذب پيدا مي كند. هم آن ترس و هم اين شهامت كاذب؛ هر دو ازآدم چيزي مي سازند كه شبيه خود او نيست.
دوست دارم درباره” غم غربت “بنويسم.
بله ؛ غم غربت. حتما كم نيستندكساني كه بلافاصله بعدازخواندن جمله اول بگويند: بازهم ... ناله . حق مي تواند باآنهاباشد؛ امااگركمي صبوري كنند؛ شايد به نتيجه ديگري برسند.
غم غربتي كه مي خواهم از آن بگويم؛ غم دوري ازميهن نيست؛ همچنين سخن ازرفتن ازخاك مادري واندوه ونوستالژي حاصل از آن نيست، نه؛ اين غمي است كه آدم دركشورخود هم مي تواند دچارآن باشد.آدم درخانه خود هم مي توانداحساس غربت كند. احساسي كه سال هاست بسياري ازما گرفتارآن هستيم وبيشترنيرووتوان مان صرف آن شده كه باآويختن به دروديوار؛ پسش برانيم. غربتي كه جنس اش درداخل وخارج يكيست؛ شكلش فرق مي كند؛ امابلايي كه برسرآدمي مي آورد ؛ درنهايت يكيست. چطور؟
درغربت داخلي ؛ آدم ترسومي شود (از قهرمان ها صحبت نمي كنم و از استثناء ها). درغربت خارجي آدم شهامت كاذب پيدا مي كند. هم آن ترس و هم اين شهامت كاذب؛ هر دو ازآدم چيزي مي سازند كه شبيه خود او نيست.
درغربت داخلي؛ آدم مدام در جست و جوي مصلحت هاست؛ در غربت خارجي ؛ درصدد نفي هر چيز و هر كس. هم آن سازشكاري و هم اين انقلابيگري كاذب؛ آدمي را از خود دورمي كنند و هر دو از آدمي چيزي مي سازند كه شبيه خود او نيست.
درغربت داخلي ؛ فاصله بين آدم و حقوق انساني اش روز به روز بيشترمي شود. درغربت خارجي؛ آدم يادش مي رود كه حقوقي دارد. هم آن دور شدن آدمي از حقوق انساني خود و هم اين فراموشي؛ انسان را دچار دلزدگي و تلخي مي كند. و اين هر دو از آدمي چيزي مي سازند كه شبيه خو داو نيست.
درغربت داخلي؛ آدم با گردانندگان امور زبان مشترك ندارد. هر دو به يك زبان حرف مي زنند؛ اما يكديگر را نمي فهمند و روز به روز از هم دورتر مي شوند. درغربت خارجي؛ زباني شكل مي گيرد كه پايه هاي مشترك مفهومي و معنايي ندارد. و ناهمزباني از آدمي چيزي مي سازد كه شبيه خود او نيست.
در غربت داخلي ؛ امنيت فردي بي معنا مي شود؛ درغربت خارجي؛ امنيت معنايي سطحي مي يابد و انسان در ناامني چيزي مي شود كه شبيه خود او نيست.
درغربت داخلي؛ از ترس آنكه مبادا چنين و چنان شود؛ به تدريج سطح ارتباطات و گفت وگو هاي انساني تنزل مي يابد. سر درد ناكرده را نبايد بست. درغربت خارجي؛ ارتباطات و گفت و گوها دچار ملالي كسالت بار مي شوند كه آدمي به نشخوار مي افتد و تنزل و ملال از آدمي چيزي مي سازند كه شبيه آدم نيست.
درغربت داخلي؛ قانون شكني ها بغضي مي شود درگلو؛ عين غمباد. درغربت خارجي؛ قانوني بودن ها راه گلو را مي بندد و آدم در آن بي قانوني و اين قانون؛ چيزي مي شود كه شبيه خود او نيست.
درغربت داخلي آدم پرمي شود از حرف هاي ناگفته؛ از فريادهاي نازده؛ از اعتراضات به زبان نيامده ... و در غربت خارجي؛ آدم مي شود انبان حرف هايي كه شنونده ندارد.
درغربت داخلي؛ آدم از ديگران پر مي شود؛ درغربت خارجي ازخود؛ و آدم پر شده ازخويش و از ديگران ”راسكولنيكفي“ است كه شبيه آدم نيست.
درغربت ...
آري؛ غم غربت؛ هرجوركه باشد؛ دل آزار است؛ اما بدتر آن است كه در داخل باشي و دچارغربت خارجي. چگونه؟ به صاحبان شهامت هاي كاذب بنگريم. آنها كه كارشان الدورم بلدرم هاي قرون وسطاييست؛ احساس امنيت مي كنند؛ اما درسطح و به تظاهر؛ همه چيز و همه كس غير ازخود و دايره تنگ خودي هارا نفي مي كنند؛ پر از خويش اند و انبان حرف هايي كه شنونده ندارد و ...
والبته درخارج هم مي شود دچارغربت داخلي شد. مي شود ترسيد؛ احساس امنيت نكرد؛ از ترس طرد شدن تنها راه مصلحت جست؛ پر شد از ديگران ؛ پر از حرف هاي ناگفته ...
بياييم آرزو كنيم كه غم غربت ازجهان برافتد ...
پاريس