بخوانید!
4 اسفند » دولت و پلیس بر سر طرح امنیت اجتماعی اختلاف ندارند، مهر
4 اسفند » شیطان به روایت امیر تاجیک، خبر آنلاین 2 اسفند » قفل شدگی در گذشته، جمعه گردی های اسماعيل نوری علا 2 اسفند » ديدگاه هنرمندان براي رفع كمبود تالارها، جام جم 2 اسفند » آذر نفیسی نویسنده و استاد دانشگاه جانز هاپکینز در مورد تازه ترین اثر خود صحبت می کند (ویدئو)، صدای آمریکا
پرخواننده ترین ها
» دلیل کینه جویی های رهبری نسبت به خاتمی چیست؟
» 'دارندگان گرین کارت هم مشمول ممنوعیت سفر به آمریکا میشوند' » فرهادی بزودی تصمیماش را برای حضور در مراسم اسکار اعلام میکند » گیتار و آواز گلشیفته فراهانی همراه با رقص بهروز وثوقی » چگونگی انفجار ساختمان پلاسکو را بهتر بشناسیم » گزارشهایی از "دیپورت" مسافران ایرانی در فرودگاههای آمریکا پس از دستور ترامپ » مشاور رفسنجانی: عکس هاشمی را دستکاری کردهاند » تصویری: مانکن های پلاسکو! » تصویری: سرمای 35 درجه زیر صفر در مسکو! يک روز سربی ديگر...، س. ايرانيسرد است....سرما مغز استخوانم را کدر کرده است....من کز کرده ام روی يک صندلی پشت اين پنجره چرک و کثيف که با حفاظ آهنين مشبکی به سلولی از زندان می ماند...آن بيرون توی خيابان ساکت است ....نه قدمهای عابری..نه صدای سکوت شکن ماشينی....آن سوی خيابان زير درخت سر بريده تنومندی که زير شبنم های يخ زده به سفيدی می زند دختری تنها کز کرده از سرمای استخوان سوز ..گامی به پس..گامی به پيش .در انتظار است...لحظات می گذرند...صدای موتوری از آن سوی خيابان يخ سکوت وهم آلود را می شکند...موتوری با دو سوار....خط قوسی با چرخهايش بر گرد دختر.....صحبت هايی رد و بدل می شود...دختر نرم سخن می گويد .مرد ها چيزی می گويند....دختر پاسخ می دهد....دوباره چيزی می گويند....انگار دختر امتناع می کند.مرد از پشت موتور پايين می آيد...دختر عقب می کشد..در پياده رو پناه می جويد.صدايش! بلند می شود....من نيم خيز می شوم...مردها مرا نمی بينند ولی از اوج گرفتن صدای دختر انگار به خوف می افتند....نگاهی به اطراف....نگاهی به من که پشت پنجره ايستاده ام.....سوار بر موتور با تعجيل و شتاب و .....صدای موتور در سکوت ذره ذره گم می شود......لختی بعد....دختر دوباره کنار خيابان است در انتظار.....حال می داند که سايه من از پشت اين لکه های کثيف پنجره او را می پايد.....اما نگاهی نمی کند......باز سکوت در اين خيابان يخ زده سربی......پرنده ای بال زنان عبور می کند....عجيب است ...می دانم که سرما امانش نخواهد داد....دختر همچنان بی تاب از سرما پا به پا می کند......صدای دور ماشينی قنديل های سکوت را دوباره می شکند.پيکانی به رنگ زرد.در آن سوی خيابان می ايستد.سه سر نشين.راننده و مردی کنار او.يکی هم عقب...با احتياط سکوت خيابان را ورانداز می کنند......گفتگويی با دختر .....لحظات چانه زنی.....بعد توافق...دختر در صندلی عقب کنار بيگانه می نشيند....ماشين دوباره سکوت را می شکند و در ميان رديف درختان سر بريده ناپديد می شود.....می دانم که استخوانهای يخ زده خود را ساعتی در بستری گرم به شهوت حيوانی مردانی پست خواهد سپرد و وجود شکسته خود را به نيم بهايی خواهد فروخت.........من قلبم یخ زده است...تف به اين روزگار سربی....تف. Copyright: gooya.com 2016
|
||||||