ارگ جان ها، سيدمحمد عاملي، ياس نو
در چنبر چرخ جان چندين پاكان
ميسوزد و دود ميشود، دودي كو؟
هزاران تن از هموطنانمان در بم جان خود را از دست دادند.
ارگ تاريخي بم به كلي نابود شد.
كداميك از اين دو خبر بيشتر شما را تكان داد؟ كداميك بيشتر شما را متأثر ساخت و براي كداميك بيشتر افسوس خورديد؟
«ارگ بم» بزرگترين مجموعه خشتي جهان، كه نزديك به دو هزاره بر فراز آن تپه، استوار ايستاده بود، بنايي كه روزگاران زيادي را به خود ديده بود و مردمان زيادي او را ديده بودند، اينك در مقابل چشمان ما فروريخت. اينك يكي از آثار تاريخي جهان ما، معدوم شد. اين اتفاق پس از چيزي قريب به دو هزار سال رخ ميدهد. اين حادثه، اتفاق نادري است. ما شاهد يك فاجعه تاريخي بوديم.
ولي مرگ هزاران انسان؛ اين اتفاقي روزمره است. هر روز هزاران نفر از همشهريان و هموطنانمان جان خود را از دست ميدهند. مرگ بسياري از اينان-كه هر روز ميروند و هيچ متوجه نميشويم-دردناك است؛ چه بسا دردناكتر از مردن زير آوار. مادري كه در اثر تصادف رانندگي جان ميدهد و حادثه آنقدر دلخراش است كه فرزندش را اجازه نميدهند كه جنازه مادر را ببيند. پدري كه براي تأمين معاش خانواده به كار خطرناكي تن ميدهد و سرانجام حادثهاي جانش را ميگيرد. پسربچهاي كه همين دو سه روز پيش، پس از مدتها تحمل درد و رنج سرطان جان داد. دخترك اما هنوز زنده است و با دياليز ميسازد و به مهري چشم دارد كه او را از مرگي كه ذره ذره ميآيد خلاص كند. اينها همه آشنا هستند؛ خويشي، دوستي، همسايهاي. اما خيليها هم هستند كه بيصداتر ميميرند و ما نميبينيمشان. ميميرند از نداري، گرسنگي و سرما.
هر روز هزاران هزار اين طور بيصدا ميميرند. بعضيهاشان را ميبيني كه ميميرند و خيليهاشان را اصلاً نميبيني. اما همه ميميرند؛ بيصدا و بي جنجال.
مرگ هزاران نفر در يك روز، اتفاقي است روزمره و هر روزه.
اما ويراني ارگ بم اتفاقي است نادر كه پس از دو هزار سال رخ داد.
دو سال پيش طالبان، بوداي باميان را به تلي خاك تبديل كرد و اين، دنيا را بهتزده كرد. اما در همان زمان مينهاي ضدنفر، گرسنگي و قحطي جان مردمان زيادي را ميگرفت. زندگان هم در زير يوغ ظلم و استبداد در آرزوي اكسيژن آزادي، «مردگي» ميكردند. بعد هم جنگي درگرفت تا انتقام بودا گرفته شود. باز هم هزاران هزار انسان جان باختند. اما اين اتفاق تازهاي نبود. هر روز ميليونها انسان در سرتاسر جهان جان ميدهند؛ اما مجسمه بودا فقط يكبار تخريب ميشود.
سؤال آغازين را دوباره تكرار ميكنم. كدام اتفاق شما را بيشتر متأسف و متأثر كرد؟ كدام خبر مهمتر بود؟ خبر از اتفاقي كه هر روز رخ ميدهد يا واقعهاي كه پس از دو هزار سال روي داده است؟
راستي ارگ بم چرا اهميت يافته بود؟ ارگ بم ساخته و نمايانگر فرهنگي است كه حاملان آن انسانها هستند؛ تكتك انسانها. ارگ را دو هزار سال پيش نياكان ما ساختند. براي ساخته شدن آن از جان مايه گذاشتند. ساليان سال اين شهر خشتي، مأواي انسانهايي بوده است كه در آن جان يافتند و جان دادند. اين ارگ به لطفعلي خان زند، سياوش زنديه پناه داد و تاوان آن را پرداخت. خشت خشت اين بنا از «جان» بود. ارگ بم نماد بود و آيا نماد فارغ از اصل خود ارزشي دارد؟ آيا اگر گرانقدري «جانها» را فراموش كنيم، ديگر ارزش و مقداري براي ارگ ميماند.
سؤال ديگري از خودمان بپرسيم و به آن فكر كنيم. چه چيز باعث اهميت يافتن رخدادها ميشود؟ آيا هرروزه بودن اتفاقي از اهميت آن ميكاهد؟ اگر اين سؤال را به شكلي ديگر مطرح كنيم، راحتتر ميتوانيم به آن پاسخ گوييم: اگر اتفاقي را كه مهم ميدانيم، از اين پس هر روز تجربه كنيم؛ آيا از اهميت آن كاسته ميشود؟ مسلماً تكرار يك واقعه مهم از اهميت آن نميكاهد، بلكه تغييري كه حاصل ميشود در نوع نگاه و ادراك ماست.
در اثر تكرار، ما به اتفاقات - حتي اتفاقات مهم-عادت ميكنيم و به تدريج نسبت به آنها بيتوجه ميشويم. اگر مراقب نباشيم، خود نيز دچار روزمرگي شويم و خود را هر از چندي نپالاييم؛ اين گونه انفعال در مقابل تجربيات، تدريجاً نظام فكري و ارزشي ما را نيز دگرگون خواهد كرد؛ به گونهاي كه حتي اتفاقات نادر نيز برايمان بياهميت خواهند شد.
سخن آخر اينكه اگر هنوز بر اين باوريم كه «جان آدمي» يكي از مهمترين عناصر حيات اجتماعي است، نبايستي اجازه دهيم كه تعدد تجربه و مواجهه با موارد تهديدگر جان انسانها، ما را از اقدام براي ياري رساندن به همنوع و ممانعت از نيستي يا عسرت حتي يكي از انسانهاي نيازمند به حركت ما، بازدارد.
اگر بينوايي را ميشناسيم كه ميتوانيم او را ياريگر باشيم؛ شايد با خود بگوييم بيشمار مانند او وجود دارد؛ شايد بگوييم كه اگر او را كمك كنم، فقر هنوز هست و در نهايت از كاري كه از دستمان براي فقط يكي از بسيار انسانهاي نيازمند بر ميآمده است بازميمانيم. اما جور ديگري هم ميتوان نگاه كرد. ميتوانيم بگوييم كه من يكي از بسيار را ميشناسم و ياري ميكنم؛ ديگري را ديگري.
جمعه صبح، زلزله، بم را لرزاند؛ بسياري را بيجان كرد و بسياري را بيخانمان. اما هر روز هزاران هموطن ما ميميرند و همه جا هزاران بيخانمان بينوا به ما چشم دوختهاند اما ما آنها را نميبينيم. گويا تكانههاي يك زلزله بايد كه ما را هوشيار كند. اكنون كه هوشيار شدهايم؛ اكنون كه چشمهاي نگران را «ميببينيم»؛ اكنون كه نجواي محجوبانه ياريخواه را «ميشنويم»، بايد كاري كنيم؛ كاري كه «ميتوانيم».
شايد اين تكانهها ما را از هزارتوي مشغلهها و مشغوليتها و روزمرگيها خارج كند؛ چشمهايمان را بشويد و ما را بر آن دارد كه جور ديگري ببينيم و ببينيم هر روز هزاران هزار ميميرند و هر روز هزاران هزار چشم سرخ شرمگين ما را مينگرند...