چند ديالوگ در تهران، رضا نصري
[email protected]
تابستان 2003:
تهران- یک کافی شاپ در پاساژ گلستان
روزبه- آخه این هم شد مملکت؟! منه دانشجوی پزشکی را می خوان یک سال تمام علاف کنند که برم مناطق محروم مثلاً خدمت کنم! همه چیز را می اندازند گردن مردم بیچاره!
من- پس انتظار داشتی کی بره مناطق محروم؟ خود خاتمی بره بالا سر مریض؟
روزبه- وظیفهء من که نیست. من چه گناهی کردم؟
من- روزبه جان! تو الا ن 6 ساله داری مفت و مجانی میری پزشکی می خونی، بیست و پنج سالته و یک روز تو عمرت کار نکردی، با گالانت لردی میری سر کلاس و یک سال دیگه هم می شی آقای دکتر، حتی حاضر نیستی چند ماه بری مناطق محروم یک کم تلافی کنی؟! ما که اونجا واسه هر واحد درس ناقابل باید 800 دلار بدیم و کنارش هم پارت تایم کار کنیم و آخر سر هم با هزاران دلار غرض بیایم بیرون، انقدر غر نمی زنیم.
روزبه- شما در عوض آزادی دارید!
من- آره ولی وقت "آزادی" نداریم!
تهران – شهرک اکباتان در جمع دوستان
پژمان – آخه این هم شد مملکت؟! آ قا ما اینجا پوسیدیم! هیچ تفریح نداریم... یک کوه بخواهی بری جمعه صبح 3000 تومان فقط پول رفت و آمدت می شه...
من- مگه با چی میری و میای؟
پژمان – با تاکسی سرویس...
من – خوب چرا با اتوبوس نمی ری که 10 تومان بدی؟
پژمان – همینمون مونده دیگه!!!
من - (سکوت توام با تعجب فراوان!)
تهران – فرمانیه، منزل شیک یکی از اقوام
دایی – آخه این هم شد مملکت؟! از سر صبح تا بوغ سگ جون می کنیم و آخرش هم هشتمون گرو نهمونه!
من- شما که ظاهراً وضع خوبی دارید...
دایی – تو هم دلت خوشه دایی جان! ظاهر را نبین! می دونی چقدر اینور اونور غرض دارم؟
من- آخه خونهء شیک، دو تا ماشین شیک، ویلا تو شمال، باغ تو کرج، 600 کانال تلویزیون! دو تا دخترها و خانم هم که ماهی سه بار فقط دماغ عمل می کنند! چرا انقدر غر می زنی؟
دایی – این مملکت درست شدنی نیست! تو نمی دونی! اونجا نشستی خبر نداری!
من – ولی می دونم که اونجا در یک خانوادهء چهار نفره، حد اقل سه نفر کار می کنند و انقدر هم توقع شان از زندگی بالا نیست...
دایی – دست خوش دایی! غیرتت کجا رفته؟ می گی دخترم را بفرستم کار کنه؟!
من- (باز هم سکوت توام با تعجب).
خزر شهر- ویلای یکی از دوستان
امیر – آخه این هم شد مملکت؟! یعنی هیچ کی به فکر ما نیست؟ تو این خراب شده روابط دختر و پسر هم که زهر ماره!
من- یعنی دخترها محلت نمی گذارند هم تقصیره دولته؟ چرا یک کم مسئولیت کاراتون را خودتون به عهده نمی گیرید؟ چرا همش توقع دارید دولت براتون همه کار کنه؟
امیر- چون برای مشکلات جوانها هیچ برنامهء مشخصی ندارند!
من- برنامه ندارند... ولی می خواستی خاتمی مثلاً وزارت دختر بازی درست کنه؟
امیر- پس چی؟ مملکت رو نفت خوابیده!
من- برم نفت بیارم؟!
تهران – 17 تیر- منزل یکی از آشنایان – بحث سیاسی
خانم خانه- ضیاء گفته فردا شب بریزید تو خیابونها...
من- ضیاء کیه؟ سیاستمداره؟ ...
خانم خانه- نه، همون که حسنی بده، بد، بد رو می خونه
من- شده رهبر اپوزیسیون؟
خانم خانه – آره! قول داده اگر بریزیم تو خیابونها، تو 6 ساعت جمهوری اسلامی سرنگون می شه!
من – خودش چی کار می کنه؟
خانم خانه- خودش و میبدی و نوریزاده از صبح تا شب برامون از لس آنجلس و لندن خوب توضیح می دند که تو تهران چی می گذره و چقدر وضع ما اینجا بد و غیر قابل تحمل شده. روشنگری می کنند!
من- دلم برای خودم می سوزه...
خانم خانه – برای چی؟
من – آخه اون موقع که شما هم سن و سال من بودید، هر گرایش سیاسی که داشتید دست کم یک علی شریعتی، مطهری، احسان طبری، شایگان و فردیدی بود که ازش الهام بگیرید. حالا ما مونیدیم و ضیاء و هاله و میبدی...
خانم خانه – حمید شبخیز هم همین را می گه!
کانادا – کلاس دانشگاه
من – آخه این هم شد مملکت؟!
استاد – چرا، مگه چی شده؟
من – شش ماهه منتظر جواب وام دانشجویی ام هستم، نه تنها امروز جواب رد بهم دادند بلکه شهریه ها هم از پارسال 20 درصد بالا رفته! این کانسرواتیو ها چه بلایی سر این ایالت آوردند!
استاد- تو مگه به کی رای دادی؟
من- من رای ندادم!
استاد – رای ندادی؟!! (سکوت... با تعجب فراوان)
20 ژانویه 1961- واشنگتن – مراسم سوگند رئیس جمهور:
جان اف کندی –
“Ask not what your country can do for you. Ask what you can do for your country”