شنبه 13 دی 1382   صفحه اول | درباره ما | گویا


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

من ايراني ام ... هوشنگ اسدي

همه پس اندازش راآورده بود. سي وهفت يورو. يكي يكي شمرد و مثل يك گنجينه روي ميزگذاشت. براي كمك آمده بود. مي خواست برغم بم مرهمي گذارد.

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 




دريك غروب پيدايش شد. باران مي باريد. ازحاشيه كانال سن مارتن آمد.آنجا كه همه كشتي هاي جهان ، ازآب هاي آزادبه آن مي آيند وهمه پرچم هادربادتاب مي خورند وفقط پرچم ايران نيست.

چندكلمه بيشترفارسي نمي دانست. ظاهرش به جهانگردي غربي مي مانست. ريش بور. كوله پشتي بردوش . جيني رنگ رفته برتن.
ـ سلام ..
درسلامش لهجه جاري بود. ازدوردست آمده بود.باقطار. بااتوبوس .
ـ دنبال جايي ...
ادامه كلام رابايد به انگليسي مي گفت يابه فرانسه . درچشمانش شرم شرقي مي سوخت ونگاهش راازتومي دزديد.
ـ من خجالت ...
خجالت مي كشيد كه فارسي نمي تواند حرف بزند. درپي كلمات گمشده مي گشت وگاه آنهارااز اعماق مي يافت ومردان خوارزم بودند كه درحافظه اش زنده مي شدند و بابك بودكه ازميدان نبرد مي آمد ومزدك بود كه بابيگانه مي جنگيدو بيژن بود كه همين چندسال پيش برخاك سوزان خوزستان برخاك افتاد.
ـ بگو. به هرزبان مي خواهي بگو. بگذارقلبت فرياد كند.
ـ آمده ام ..
ـ خوش آمدي ...
ـ راه درازبود...
ديگركلامي نمي يافت. همه پس اندازش راآورده بود. سي وهفت يورو. يكي يكي شمرد ومثل يك گنجينه روي ميزگذاشت. براي كمك آمده بود. مي خواست برغم بم مرهمي گذارد.
ـ چرااين همه راه آمده اي ؟
اشگ آن چشمان راكه به فيروزه نيشابور مي برد، پركرد :
ـ آخر من ايراني ام ...
غريبه وارگفت وكوله پشتي برداشت ورفت زيرباران.
ميرفت وتاريخي زخمي وكهن راپشت سرمي گذاشت. زير لب آواز مي خواند. آوازي غمگين ازسرنوشت ملتي كه هزاران باركشته شدوزنده ماند.ازآن روز كه سرزمين ايران تانزديكي همين باران هاي هميشه گسترده بودودرپايتختش فرمان آزادي همه ملت هامهر مي شد، تاامروز كه انتظارخورشيد رامي كشد، ازدرون وبرون برآن تاخته اند ، كشته اند وبرده اند.
بيگانگان ازدرون وبرون آن رااشغال كرده اند وخنجربرگلوها كشيده اند. ازچشم هاي بيرون كشيده ، تپه فرازكرده اندوچنان شمشيرخون چكان به كارگرفته اند كه ازآبادترين شهرها فقط سگ ها وگربه هامانده اند. اما ايران نمرده است . هرباردراشگ وخون به پاخاسته وفريادزده است :
ـ ... مازنده ايم
واين بارازغم بم است كه ايران يگانه مي شودديروز به لبخندي دل بست كه زود بي فروغ شد وامروز درسيل اشگ هاجان تازه مي كند.
آن ناشناس كه ازدوردست هاآمد، ازنسل چندم بود كه ميهمان اين جهان بزرگند؟كاش اومي دانست كه بچه هاي نسل سوم ـ بچه هاي آفتاب ـ درشهرپاريس خانواده هارابه ميدان آوردندودست هاي ياري دهنده رايكي كردندوتاكسي هست كه گردن برافرازد وبگويد : من ايراني ام ، ايران نمي ميرد.

مي رفت وباران نام ايران رادرگوش افلاك زمزمه مي كرد. اشگ هايش به كانال سن مارتن مي ريخت؛ كفش هاي قديمي اش قايق مي شد، دست هايش شراع برمي كشيد . پرچم ايران درميان همه پرچم هاي جهان طلوع مي كرد وتاآفاق مي رفت.

آن مردغريب نامش ايران بود.





















Copyright: gooya.com 2016