شنبه 4 بهمن 1382   صفحه اول | درباره ما | گویا


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

ماجراي دزديده شدن ساناز دختر دانشجوي كرمانشاهي، محمود

كرمانشاه ، شهر يلان در پنجه خلافكاران و اراذل

مقدمه:كرمانشاه كه روزگاري شهره به ديار جوانمردان و زبانزد به پهلواني و آئين مردي بود امروزگار.... حال و روز چندان خوشايندي را ندارد . پيدايش باندهاي تبهكاري قاچاق مواد مخدر....دزدي و فحشا امان را از مردمان آن بريده است. شاهد اين مدعا جرياني است كه ديروز اتفاق افتاده و يك وبلاگ نويس كرمانشاهي آنرا نقل كرده است.لازم به توضيح است جرياني كه ذيلا ذكر شده كاملا بررسي شده ومقرون به صحت است . بخوانيد:
زمان .: ساعت ده و نيم صبح سه شبه سي ام دي هزار و سيصد و هشتاد و دو

مکان .: کرمانشاه خيابان بيست و دو بهمن چهار راه سي متري

سحر و ساناز دو خواهر دانشجو رشته معماري و گرافيک که براي خريد وسايل مورد نيازشان به کتاب فروشي هميشگي رفتند

لباسشان .: به دليل اينکه از دانشگاه آمده بودند و طبق مقررات دانشگاه مانتو بايد تا زير زانو مشکي و شلوار بايد راسته کفش ساده . آرايش هم که خيلي کم که تا حالا خورده بودنش

خريد تمام شد و از کتاب فروشي بيرون آمدند . از روزنامه فروشي هميشگي مجله محک خريدند و چيزي تا سر چهار راه نمانده بود . هميشه آنجا تاکسي مي گرفتند.

ببخشيد خانم من شما رو خيلي دوست دارم . پسري که اين حرف رو مي زد کنار سحر بود و طوري به او نزديک شده بود که اينگار سالهاست او را مي شناسد . سحر مدتي مي ايستد و دوباره به راه خودش ادامه مي دهد . به ساناز مي گويد : چه مزاحم جوادي . آخه سر و تيپ پسر به آدم هاي خلاف کار شبيه است . هنوز چند ثانيه اي نگذشته که پسرک دوباره کنار سحر است و اين بار دست سحر را مي گيرد . ساناز مي ترسد . سحر تو رو خدا يه کاري بکن اگه يکي اينجا ما رو ببينه فکر مي کنه اين دوست پسرته . آش نخورده و دهن سوخته . اگه يکي از بچه هاي دانشگاه اينجا ما رو ببينه

حالا سر چهار بودند .

"گذرنامه"..... , تاکسي مي ايستد . پسرک مي پره جلو:... آقا گذرنامه . دو نفر

سحرو ساناز سوار نمي شوند و به عقب تر بر مي گردند تا ماشين ديگري بگيرند . اما پسرک دست بردار نيست اين بار طوري به سحر نزديک شده که گرماي نفسش را احساس مي کند . عابري از آنجا رد مي شود . سحر را نگاه مي کند و سري تکان مي دهد . ساناز گريه اش گرفته . به طرف مغازه اي که آن نزديکي است مي روند

ببخشيد آقا مي شه يه تلفن بزنم صد و ده

مرد نگاهي به آنها مي اندازد و داد مي زند با چه زنگ بزنيد . اينگار که آنها بزرگترين جرم زندگيشان را انجام دادند . از آنجا بيرون مي آيند به طرف آموزشگاه موسيقي ساناز مي روند اما هنوز داخل نشده مي فهمند که امروز پسرانه است و ورود ممنوع براي آنها

پسرک دست بردار نيست دوباره به آنها نزديک مي شود و دوباره دست سحر را مي گيرد

ببين عزيزم من دوست دارم

سحر دستش را بيرون مي کشد و داد مي زند .: تو خيلي غلط کردي مرتيکه بي سرو پا برو دنبال کار و زندگيت

کار و زندگي من تويي

پسر عابري که از آنجا مي گذرد با لبخندي موزيانه مي گويد .: چرا پا نميدي اين همه دنبالت اومده و چند نفري که آن طرف تر ايستاده اند و قيافه ي اينها را مي بينند مي خندند و مي گويند .: بابا اين رفيق ما رو يه کمي تحويلش بگير مگه چي مي خواد ؟

سحرو ساناز نمي دادند چه بکنند . مي ايستند تا ماشين دربست بگيرند اما شانس با آنها نيست و ماشينها همه مسافر دارند . ساعت يازده و پانزده دقيقه . فقط دو خيابان تا خانه فاصله دارند . ساناز در دلش مي گويد . بابا کجايي ؟ کاش الان اينجا بودي . اين قدر از اين ور به آن خيابان مي روند تا آن دو پسر را گم مي کنند . نفس راحتي مي کشند . از يه خيابان فرعي بيرون مي آيند تا به سر خيابان اصلي برسند و بتوانند ماشين بگيرند و زودتر به خانه برسند . وسط کوچه همان پسر با يه همراه مي رسند جلوي آنها , سحر که ديگر عصباني شده وسايلش را به خواهر کوچکترش مي دهد و دستش را تا آنجا که توان دار عقب مي برد و سيلي محکمي به پسرک مي زند و پسر دستش را روي صورتش مي گذارد و مي گويد خوب حالا تو يه سيله به من زدي آره . و بعد پسرک دستي براي سحر مي اندازد که سحرصورتش را کنار مي زند ولي دست بعدي صورت سحر را سرخ مي کند . صورت دختري را که پدر و مادرش به او از گل نازکتر نگفته بودند . مردي از آنجا عبور مي کند سحر به طرف او مي رود . آقا تو رو خدا مي شه من يه زنگ بزنم صدو ده از خونتون / مرد طوري از آنجا رد مي شود که انگار کسي اينجا نيست و هيچ کس با او حرف نمي زند . ساناز فرياد مي زند با شماست . مرد که تازه از خواب بيدار شده است مي گويد . مقصر خودتونيد . کرم از خودتونه و گرنه اين جرات مي کرد بزنه تو گوش تو ؟

از اين حرف قلب سحر به درد مي آيد .

دختري که به اين سن رسيده تا به حال حتي دوست پسر نداشته چه برسد به پارتنر سکس . دختري که شاگرد اول دانشکده معماريست . دختري که نجابتش زبانزد عام و خاص بود . سحر نهيبي به خواهرش مي زند .: از اينجا برو . برو :.

ساناز مردد مي مياند چه کند . خواهرش را تنها بگذارد و برود ؟ کمک خبر کند ؟ از کجا ؟ چرا مردم اين طور شده اند ؟ چرا هيچ کس به آنها کمک نمي کند . مي دود تا انجا که توان دارد مي دود . به خانه مي رسد بريده بريده به مادر مي فهماند . سريع خودشان را به محل مي رسانند . هيچ خبري نيست نه از سحر و نه از آن مزاحم ها . مادر و خواهرش به دنبالش از اين کوچه به آن کوچه مي روند . اما هيچ خبري نيست .

.: ساناز از خواهرت کجا جدا شدي . شايد يه نفر از مردم محل برده باشنش تو :.

ساناز محل دقيق را نشان مي دهند . مادر از ماشين پياده مي شود . درب همه خانه ها را مي زند و با التماس کمک مي خواهد . اما هيچ کس از دخترش خبري ندارد . به پليس زنگ مي زنند . تنها چيزي که از سحر پيدا مي کنند ساعتش مي باشد که در گوشه جوبي افتاده . بعد از بررسي پسري که از آنجا رد مي شده اين صحنه را ديده و براي پليس نقل مي کند

من سر کوچه بودم که ديدم يه دختره رو با کتک سوار يه رنو درب و داغون کردند و بردند

.: چرا به پليس خبر ندادي :.

آخه گفتم حتما اينا با هم دوستن دعواشون شده
وضعيت کنونی مادر : دچار حمله قلبي شده و در بيمارستان قلب امام علي بستري مي باشد :.

وضعيت کنونی ساناز : شوکه شده . ساکت گوشه اي را مي نگرد و مدام خودش را سرزنش مي کند که نبايد تو را تنها مي گذاشتم . هر اتفاقي بيفتد مقصر منم :.

وضعيت کنونی پدر :درمانده از اين کلانتري به آن کلانتري مي دود از اين بيمارستان به آن بيمارستان تا خبري از دخترش بگيرد
وضعيت کنونی سحر : ممکن است تا چند روز ديگر جنازه بي جانش را در حومه شهر پيدا کنيم

ممکن است به جمع زنان و دختران خياباني بپيوندد
ممکن است مثل هزاران دختر ديگر به کشور هاي عربي صادر شود
ممکن است به جمع خانواده اش باز گردد اما .......... آيا اين روز و خاطراتش را فراموش مي کند

حال من .: سکوت سکوت سکوت . بهترين دوستم را از دست دادم . و مي دانم ديگر آن سحر قبلي را نخواهم ديد . سحري که با لبخند درب آپارتمان ما مي آمد و مي گفت . اگه پروژه داري و سرت شلوغه من کمکت مي کنم ولي هرچي پيمانکار داد نصف نصف

تنها عقده هايم را به مشت زدن به کيسه اي پر شده از سيمان خالي مي کنم . اي کاش من با سحر بودم . اي کاش مردم ما قبل از اينکه نتيجه بگيرند کمکشان مي کردند , اصلا احتياج به فکر کردن نداشت با نگاه کردن به آن دختران به راحتي مي شد فهميد که اينها خياباني نيستند

چه کسي جوابگويي او و خانواده اش مي باشد ؟ کلانتري محل ؟ شهرداري ؟ نمايندگان مجلس ؟ خاتمي ؟ حاج آقا تک دست ؟
نه هيچ کدام از اينها نمي فهمند که مادر اين دختر چه حالي دارد . من مي فهمم . وقتي روي سرش ايستاده بودم و ضربان قلبش را تماشا مي کردم

من مي فهمم وقتي خواهرش آرام آرام و بي صدا اشک مي ريخت و مي گفت من سحر را کشتم
من مي فهمم وقتي پدرش در آغوش پدرم مثل ابر بهار گريه مي کرد
حالا شما خودتان را لحظه اي جاي سحر بگذاريد . سحري که همه ما به داشتن دوستي همچون او به خودمان مي باليديم....

http://henshoshinak.persianblog.com



تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 
























Copyright: gooya.com 2016