دوشنبه 18 اسفند 1382   صفحه اول | درباره ما | گویا


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

نامه ای به مادر بزرگ (به بهانه روز جهانی زن)، نريوسنگ

آنهایی که می دانند، می دانند که سالهاست که دیگر مادر بزرگی ندارم. اما این را هم می دانند که: خودش نیست، خدایش که هست! خاطراتش، خانه و زندگی اش، مرامش، و چهره اش که دیگر نمی دانم کجاست اما هست، می دانم که یک جایی با من است؛ دست کم در رویاهایی که از همان سالها با خودم آورده ام، از همان سالهایی که "خانم جان" تصویر بهشت را برایم می ساخت؛ تصویری که خودش در آن همه چیز بود...



تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 




اما، روی سخنم با همه ی مادر بزرگهاست و با همه ی آن مادران نازنینی که روزی مادر بزرگ می شوند؛
به بهانه ی روز جهانی زن و روز ایرانی زن که چند روز پیش بود؛ به بهانه ی امروز، که می خواهم چیزهایی بگویم، که روی سخنم با مادر بزرگ است...

می دانید، آنهایی که رسم جشن روز زن یا بهتر بگوییم روز مادر را بنا گذاشتند، جشنی هم به همان ترتیب برای روز پدر برپا کردند. آنها جشن ها و مهمانی ها شان را برای پدرها و مادرهایشان برگزار کردند، بی آنکه آن هر دو را در جدال با یکدیگر ببینند، بی آنکه زن و مردهاشان را به جان هم بیندازند. اما امروز در دنیای ما داستان های دیگری در جریان است: روز جهانی زن؛ یعنی روزی که مردها به زنها توجه می کنند، روزی که درباره ی زن ها حرف می زنیم و روزی که خانم های عزیز می توانند شکایت هایشان را به معرض دید عموم بگذارند! در روز جهانی زن تلاش می کنیم که حقوق از دست رفته ی زن هایی را که مظلوم واقع می شوند، به نفع خانم هایی که برای احقاق آن حقوق از دست رفته می جنگند، از همسران و آقایان دیگری که در همجواری این خانمهای قهرمان زندگی می کنند، بگیریم. روز جهانی زن روزی است که تنفر خانم های دل سوخته را یکجا تحویل بگیریم و در طول یک سال دیگر به تدریج به خودشان برگردانیم. اینجا دیگر سخنی از ارج و عشق و احترام مادرها در میان نیست. اینجا میدان کین خواهی عاشقان شکست خورده است...

خب، این حقیقت است، که حقوق قانونی زنان – و البته نوع انسان – در بسیاری از قوانین تدوین شده ی دنیا آنچنان تحقیرآمیز و ظالمانه است، که بگویید خوشا به حال آنهایی که از قانون و از مراکز دولتی و دیوانی کشورشان دور ماندند؛ خوشا به حال آنهایی که هرگز پایشان به شهر باز نشد. عشایر کوچ نشین و روستاییان کشاورزی که بنابر نیازهای واقعی زندگی شان نمی توانسته اند زنان زینتی و پرده نشین بپرورانند، و نیز آن دسته از مردمانی که امید یا علاقه ای به رساندن دخترهاشان به دست ثروتمندانی که زنانی کارنابلد و ناتوان می پسندند، ندارند؛ اینها دخترانشان را هم همپای پسرانشان خردمند و کارآمد بار می آورند تا نسل های دیگر را گرفتار هزاران مشکلات کم هوشی و درماندگی مادرهاشان نگردانند؛ اگر چه این هم تنها تا وقتی است، که از چارچوب زندگی های متعارف محلی خارج نشده باشند و کارشان به دست عاملان حکام شهرنشین و قوانین تبعیض آمیزشان نیفتاده باشد...

و این هم حقیقت است، که بسیاری از قانون گذاران هزاره های اخیر مردانی بودند، که دست بر قضا در دامان همین مادران زینتی و پرده نشین بار آمدند؛ مادرانی که به حق پرستارانی پاک نهاد و از خود گذشته بودند و فرزندانی چنان جسور و متکی به خویش بار آوردند. می دانید که دنیای این مردمان قانونگذار دنیایی بود خاص خودشان، دنیایی که از آداب و اخلاق و انگیزه های بسیاری از انواع مردمان دیگر چیزی نمی دانست. نه تنها زنها، که بچه ها و خیلی آدم بزرگهای دیگر هم – بویژه در امور صنفی شان – از یمن توجه این قانونگذاران ارجمند محروم ماندند. اینها در قانون نامه های ساده شان برای بخش بزرگی از مسایل و مشکلات مردمان عصر خود راهکارهای مفیدی اندیشیده بودند، در بسیاری از امور رایج روزگارشان اما هنوز پرسش های بی پاسخ زیادی باقی ماند...

و هکذا...

اما، سوال این است که تکلیف ما چیست؟ ما که "بچه های" شما مادربزرگهاییم، پدرها و مادرهای نوه هایتان؛ ما که ساکنان سفینه ی این روزگاریم، که فرزندان آدمیم. شک ندارم که شما خانم ها هم همانقدر فرزند آدم هستید که ما مردها. اگر هم چیزی کم داشته باشید، آن ذوق تاویل و تفسیر کتاب های خداوند است، که البته نیازی هم به آن ندارید، یا دست کم فعلا ندارید، تا وقتی که بتوانید کتاب قلب تان را بخوانید، نیازی به کتابهای کاغذی ندارید. چه بخوانید چه نخوانید اما وظایفی دارید، همانطور که حقوقی دارید؛ همان وظایفی که حق شماست، همان حقوقی که بر عهده ی شماست.
روی سخنم با همه ی مادرهاست...

به دوران کودکی تان برگردید. شاید بعضی از شما پدر یا مادرتان را به خاطر نداشته باشید، اما کمتر کسی از شما هست که رویای داشتن خانواده ای گرم و مهربان را به خاطر نداشته باشد؛ همان رویایی را که در کودکی تان پروراندید، همان وقتی که دختران نوجوانی بودید. آن روزها را به خاطر بیاورید، آن رویا را به خاطر بیاورید...

روی سخنم با همه ی خانم های مهربان و نازنین است، که با خواندن این حرفها احساسات مادرانه شان قلقلک می شود؛ آنهایی که می دانند چه می گویم...

نمایشنامه در یک پرده:

سرخ: ما پدرهامان را به دار آویختیم، برادرانمان را تیرباران کردیم، پسرانمان را هم برایتان زنده به گور خواهیم کرد... !
آبی: اگه چشمات بگن آره، هیچ کدوم کاری نداره!
سرخ: کدام چشم؟
آبی: همون چشم که غرق خونه!
سرخ: خب، که چی؟ ...
.

ما پدرهامان را تحقیر کردیم و برادرانمان را فروختیم...
حالا شما بگویید با فرزندانمان چه کنیم، با دخترهایمان، با پسرهایمان. کدامشان را تن پرور و بی دست وپا، کدامشان را خودبین و نامحترم بپرورانیم؟ بگویید با همسرانمان چه کنیم، با مادران فرزندانمان، با جنس لطیف، با "یحب الجمال"...

روی سخنم با آن همه مادربزرگهای صاحبدل سرخابی است که فرهنگ و تربیت را می شناسند؛ آنهایی که یادشان نرفته آن روزی را که در آرزوی پدری شایسته برای فرزندانشان بودند؛ آنهایی که هنوز هم قیمت یک جفت والدین قدرتمند را می دانند.

روی سخنم با شماست...

اسفند 1383





















Copyright: gooya.com 2016