سه شنبه 26 اسفند 1382   صفحه اول | درباره ما | گویا


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

كودكان خياباني ايران، دنا رباطي، شهروند

از اين ستون تا تو
[email protected]
[email protected]
سلام
به راستي فقر تا چه اندازه بايد به جامعه ما در ايران تحميل شده باشد و ريشه هاي انسان كشش تا چه اندازه بايد در مناسبات اجتماعي گسترده شده باشد كه كودكان جامعه، خود را در خيابان ها بيابند؟



تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 




به راستي در اين رابطه شكايت به كجا بايد برد؟
يعني نظام «ولايي» همان كف دست نان بخور و نمير را هم بر مردم روا نميدارد؟
اين گران جانها كه هر چند سال يك بار به روي صحنه مي آيند و هر بار هم نمايش بي شكوهي از وقاحت و دزدي و مال اندوزي با نامهاي دهان پركني مثل «كارگزاران»، «آبادگران» و... به اجرا ميگذارند؛ مگر بازوهاي «ولايت» نيستند ــ كه اكثرشان هم مشق خريد و فروش نفت را فوت آبند؟
ـــــــ
چند وقت پيش منزل دوستي بوديم كه پوشه اي از قفس كتابهايش برداشت و به دست ما داد. گفت خانواده اش اين پوشه را فرستاده به قصد هر نوع كمك و پشتيباني. پوشه را باز كردم مربوط به گروه ها و سازمانهايي بود كه كودكان بي سرپرست را تحت پوشش قرار ميدهند كه به خاطر كمبود بودجه از مردم كمك مالي طلب كرده اند. پوشه شامل صدها نام و مشخصات كودك بي سرپرست بود.
پوشه كه دست به دست گشت و آخرين نفر آن را بست و روي ميز گذاشت؛ سر چرخاندم به سوي دوستان، سر به زير انداخته بودند و آن كه از همه ما سن و سالش بيشتر بود آرام و بي صدا اشك ميريخت.
25 سال پيش كه قرار شد ديو بيرون رود تا فرشته بيايد حتي تصور اين كه زماني آنقدر فقيرمان كنند كه جامعه مان از عارضه اجتماعي كودكان بي سرپرست و كودكان خياباني در امان نباشد، تصور نميشد. اما به بركت جمهوري اسلامي اين فاجعه هم بر پيكر جامعه فرود آمد. نميدانم چرا يك بار هم اين حكم هاي حكومتي در راستاي بهبود اين مصائب صادر نميشود.
ـــــــ
دوستي دارم كه بعد از دو سال دوري از وطن به ايران رفته بود كه خانواده اش را ببيند. هفته قبل برگشت و من به ديدن اش رفتم. غمگين به نظرم آمد علت را پرسيدم و شنيدم: حتي منهم كه تا دو سال پيش آنجا زندگي ميكردم شوكه شدم. باور كن هنوز هم فكر ميكنم شايد دچار كابوس بوده ام، باورم نميشد اينجا تهران است، فكر ميكردم توي نيومكزيكو و يا بمبئي هستم. بچه هاي قد و نيم قد خياباني...
كه گريه امانش نداد. بعد از دقايقي صحبتش را پي گرفت: رفته بودم پارك مثلا قدم بزنم. پسرك ده يازده ساله اي با چند تايي آدامس در يك جعبه كوچك مقوايي سر راهم ايستاده بود و از همان اول شروع كرد به التماس«خانوم بخدا آدمساش خارجيه، پشيمون نميشي، خانم ترو خدا...» تمام آدمسها را كه چند بسته بيشتر نبودند خريدم. روي نيمكتي نشستم و خواستم كه او هم بنشيند، صحبت مان گل انداخت كه در آن ميان جمله اي گفت كه گريه ام گرفت و در حالي كه سرش را توي بغل گرفته بودم او هم به گريه افتاد. گفت، دختره و از ترسش مجبور شده خودشو به شكل پسرا درآره.
ـــــــ
موقع خداحافظي دوستم يك بسته آدامس به عنوان سوغاتي از ايران به من داد و گفت....





















Copyright: gooya.com 2016