سه شنبه 11 فروردین 1383   صفحه اول | درباره ما | گویا


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

مرد مارگير و حاج آقا، دنا رباطي، شهروند

از اين ستون تا تو
[email protected]
[email protected]
سلام
روايت است كه معلمي به دهي وارد ميشود به قصد گشودن مدرسه اي كه از طريق آن بتواند خواندن و نوشتن را به افراد بي سواد ده بياموزد.



تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 




چندي كه ميگذرد كلاس رونق ميگيرد و پير و جوان علاقه نشان ميدهند و سر كلاس حاضر ميشوند و به همين ترتيب كلاسها پيش ميرود. از يادگيري «الف» و «ب» بگير تا روزي كه قرار بود ميم تدريس شود.
در آن ده درويش مارگيري زندگي ميكرد كه با باز شدن مدرسه بازارش كساد شده بود و معركه گيري اش در خطر اضمحلال. پس تصميم گرفت سري به كلاس بزند و اوضاع را از نزديك بررسي كند.
معلم داشت ميگفت كه كلمه مار با ميم شروع ميشود و نوشت «مار» و شاگردها هم بعد از او تكرار كردند مگر مرد مارگير كه دهان به اعتراض گشود و معلم را شياد و دروغگو خطاب كرد و ادامه داد كه مار را خودش بهتر از هر كسي ديگر در آن ده ميشناسد چرا كه بيشتر از سي سال است كارش مارگيري ست.
او سپس جلوي كلاس رفت و گچ را از معلم گرفت و در كنار كلمه مار شكل مار را كشيد و رو به شاگردها كرد و گفت وجدانا خودتان قضاوت كنيد مار من مار است يا مار اين معلم... در كلاس ولوله افتاد و كلاس تعطيل شد.
ـــــــ
اين روايت را اغلب ما يا شنيده ايم يا خوانده ايم و آنچه كه روي آن تاكيد ميشود همانا مرد مارگير است كه با صفاتي مثل «شياد» و دروغگو در گفتار و نوشتار بازتوليد ميشود.
در اين كوتاه قصدم اين است روايت مذكور را بازنگري كنم.
به راستي چه تدبيري لازم به اجرا بود كه كلاس تعطيل نشود؟
آيا مرد مارگير كه بازار كارش را از دست داده بود و با اين انگيزه كه همان بخور و نمير هم دارد تبديل ميشود به نخور و بمير؛ حق داشت يك تنه و بدون هيچ ملاحظه اي و با ناديده گرفتن ديگران كلاس را به تعطيلي بكشاند؟
آيا اگر معلم از ابتدا ميدانست كه حضورش «بخور و نمير» مارگير را در خطر جدي مي اندازد، آيا همين روش را پيش ميگرفت؟
آيا واقعا مرد مارگير «شياد» بود؟
اگر سوادآموزي را براي مردم ده يك حركت «نو» و نه حتي مدرن ــ بدانيم، پيش از اجرا و يا همزمان با اجرا چه تمهيداتي لازم داشت كه مناسبات رايج ده ــ و نه حتي سنت ــ را دچار ناامني از آن دست كه مارگير به آن دچار شد؛ نكند، بل بتواند در يك پروسه و فضاي داد و گرفت ــ مسلط كردن «نو» را از طريق پادزهر كارآييِ بلندمدت ــ جايگزين كند.
و اما بالاخره امروزه اگر ما بخواهيم اين روايت را بازنويسي كنيم و معتقد باشيم كه بالاخره حتما راهي هست يا راهي بايد تدبير كنيم تا هم كلاس پيش برود و هم امنيت شغلي و يا ذهني مرد مارگير آسيب نبيند و هم مردم بتوانند سواد بياموزند؛ چگونه روايتي خواهد شد.
به راستي اگر معلم بعد از تعطيل شدن كلاس به دنبال گفت وگو با مرد مارگير ميرفت چه پيش مي آمد؟
اگر معلم بعد از کشيدن «مار» ميگفت كه مثلا، هم من درست نوشته ام و هم مارگير درست كشيده است و آن شكل مار است و اين اسم مار و هر دو درست اند و به دو حوزه مختلف تعلق دارند، چه ميشد؟ و حتي از مارگير ميخواست شكل انواع مارهايي را كه ميشناسد بكشد و آن را بخشي از سوادآموزي ميكرد چه ميشد؟

***

دوستم هفته پيش از ايران زنگ زد و به هم عيد را تبريك گفتيم. عيد بود و خطوط تلفن شلوغ. گاهي چند صدا را با هم ميشنيدم تا اين كه خط روي خط افتاد و به جاي صداي دوستم مكالمه دو نفر ديگر را به طور واضح ميشنيدم. خواستم قطع كنم ولي زبان آن جوان مرا كنجكاو شنيدن كرد. ميگفت: «با برو بچ رفته بوديم مسجد واسه عزاداري محرم يك حاج آقاي «گوز به مخ اصابتيان» رفت بالاي ممبر و شروع كرد به چرت و پرت ول دادن. ميگفت كه تمام اين هنرمندا و سينماگرا كه شماها رو تو فيلماشون ميگريونند همه شامورتي كارند، هنرمنداي واقعي ماهاييم كه الانه قرنهاست با گفتن يه ابوالفضل اشك تو چشاتون مي آريم، حالا وجدانا خودتون بگين كيا هنرمندند؟ مرديكه بعدش اصلن شروع كرد به كفر گفتن. ميگفتش امام زمون تو همين ايران با نميدونم سيصد و چند نفر از همراهانش ظهور ميكنه، بعدشم گفت كه همين الان دويست و خورده اي از همراهاش تو تهرونند. خلاصه همه رو «ايستگاه» كرده بود. حيرون ويلون گفتم نكنه واقعا راس ميگه. بعدش فهميديم منظورش از همراها نماينده هاي تخمي مجلس هفتومه.»





















Copyright: gooya.com 2016