بخوانید!
4 اسفند » دولت و پلیس بر سر طرح امنیت اجتماعی اختلاف ندارند، مهر
4 اسفند » شیطان به روایت امیر تاجیک، خبر آنلاین 2 اسفند » قفل شدگی در گذشته، جمعه گردی های اسماعيل نوری علا 2 اسفند » ديدگاه هنرمندان براي رفع كمبود تالارها، جام جم 2 اسفند » آذر نفیسی نویسنده و استاد دانشگاه جانز هاپکینز در مورد تازه ترین اثر خود صحبت می کند (ویدئو)، صدای آمریکا
پرخواننده ترین ها
» دلیل کینه جویی های رهبری نسبت به خاتمی چیست؟
» 'دارندگان گرین کارت هم مشمول ممنوعیت سفر به آمریکا میشوند' » فرهادی بزودی تصمیماش را برای حضور در مراسم اسکار اعلام میکند » گیتار و آواز گلشیفته فراهانی همراه با رقص بهروز وثوقی » چگونگی انفجار ساختمان پلاسکو را بهتر بشناسیم » گزارشهایی از "دیپورت" مسافران ایرانی در فرودگاههای آمریکا پس از دستور ترامپ » مشاور رفسنجانی: عکس هاشمی را دستکاری کردهاند » تصویری: مانکن های پلاسکو! » تصویری: سرمای 35 درجه زیر صفر در مسکو! عید پاک، عید بچه ها، نريوسنگیادم نمی رود، چه ذوقی می زد که نرگس هایش گل داده بودند. درست به موقع؛ عین همه ی نرگس های دیگر دنیا؛ همین که چند روز مانده بود به نوروز، پیدایشان شده بود: - سلام علیکم، صبح عالی بخیر! خانم جان از ایتالیا نرگس آورده بود. نرگس هایی که از نرگس های خودمانی درشت تر بودند، و هم گلبرگ و هم چشم گل شان هر دو زرد بود. عطر و بوی آنچنانی مثل نرگس های خودمان نداشتند؛ ولی هر چه بودند، نرگس بودند و دوست شان داشتیم. از خوبی شان همین بس که برایمان تازگی داشتند؛ نو بودند. گذشته از آن مشقتی که خانم جان کشیده بود، تا از آن راه دور پیازهایشان را در خاک تازه سالم و سلامت نگهدارد؛ تا به ولایت خودمان برساند؛ دوباره بکاردشان و منتظر بماند تا وقت عید که گل کنند. هنوز چند روز به عید مانده بود، که نرگس ها ورد زبان اش شده بودند. هنوز دیگ سمنو را بار نگذاشته بود. همان روز سه شنبه ای، که بنا بود غروب اش چارشنبه سوری باشد؛ همان روزی که من داشتم به عشق چارشنبه سوری تمام باغ را به آتش می کشیدم! عجب هیجانی داشتم؛ از هر سال بیشتر؛ دیوانه تر و شاداب تر. بوته های کِرتِه را یکی یکی آتش زدم – نی های خشک کوهی را، که وقت سوختن، ترق ترق، صدا می کنند. این کار همیشه ی ما بود، می رفتیم روی کوه و کرته می سوزاندیم. معتقد بودیم که این بوته ها خاصیتی ندارند؛ همین که بسوزند و ترق ترق صدا کنند. اما این دیگر نخستین باری بود که یک ابلهی پیدا شده بود و کرته های توی باغ را آتش می داد؛ لابلای بوته ها و درختان دیگر؛ آن هم به اشتیاق چارشنبه سوری!... ای خدا حفظشان کند باغبان هایی را که به داد باغ و من رسیدند. خانم جانم یقین کلافه بود، اما چهره اش چیزی نشان نمی داد! مانده بودم چه کار کنم؛ از خجالت کجا بروم!... و هیچ جایی هم بجز آغوش خودش نمی دانستم، که بتوانم از شر آن دست گلی که به آب داده بودم، به اش پناه ببرم. او هم می دانست که حالا باید دل نگرانی باغ و درختان اش را یکجا بگذارد و این جگرگوشه ی سرافکنده و پشیمان اش را که تازه بهانه گیر هم شده، دلداری بدهد. انگار که ما هم آدم بودیم. واقعا باورمان می شد کسی هستیم؛ وقتی کسی را داشتیم که قدر و اعتبارمان پیش اش بی اندازه بود... همان سال خانم جان از پیش ما رفت! اگر چه نرگس هایش هنوز هم گل می کنند... ولی چه خوب شد که آن روزها آمدند و پیش آمدند؛ چه خوب شد که آن نرگس ها و آن خاطرات را برایمان کاشتند و باقی گذاشتند. اگر بدانید چقدر محتاجم امروز به آن نگاه دلگرمی که به هر ساز ناساز من می رقصید. و اگر این نرگس ها نبودند؛ همین خاطرات هم اگر نبودند؛... ای داد! * * * عید پاک عید بچه هاست؛ اگر چه امسال هم مثل سال های پیشتر و پیشتر، باز هم دیرتر از موقع از راه رسیده! از بس که این فرنگی ها همه چیزشان پس و پیش است. انگار نه انگار که تقویم هم حساب و کتابی دارد؛ که رسم و آیین هر چیزی حال و هوای وقت خودش را می خواهد؛ انگار نه انگار که مدبر لیل و نهاری در کار است! یکی هم نیست بپرسد، شما که اینقدر فرنگی هستید چرا تقویم تان پس و پیش است؟ مگر نه اینکه سپتامبر و اکتبر و نوامبر و دسامبر در لغت یعنی هفتمی و هشتمی و نهمی و دهمی، پس چرا اینها ماه های نهمی و دهمی و یازدهمی و دوازدهمی تقویم تان اند؟ اصلا چرا روزهای ماه تان پس و پیش است، چرا هر برجی سر جای خودش شروع نمی شود، سر جای خودش تمام نمی شود؟ چرا نه تابستان تان معلوم است و نه پاییزتان؛ نه یلدایتان سر وقت است، نه نوروزتان؛ مگر نه اینکه نوروز یعنی روز نویی، و یلدا هم یعنی شب میلاد؟ ... حواستان کجا پرت است؟ ... کسی نیست بپرسد! القصه، جشن روز عید پاک، که راستش را بخواهید سالگرد عروج حضرت مسیح است به بهشت، و یادآور آزادی روح آسمانی فرزند خدا از این زمین تاریک و تنگ، بلخره یک جایی نزدیکی های نوزدهم فروردین یعنی فروردین روز فروردین ماه اتفاق می افتد. انگار که بچه ای از شکم مادرش بیرون آمده باشد. حالا باید حسابی بازی کند و خوشبخت ماندن را یاد بگیرد. در این روزها بچه های فرنگی عکس و عروسک خرگوش را، به نشانه ی زایایی و باروری، بر در و دار و دیوار و جعبه های شکلات می نشانند. تخم مرغ رنگ می کنند و بازی ها و آیین هایی که سرشار اند از رنگ و بوی ناب زندگی؛ و تازگی. این روزها بچه های فرنگی حسابی جشن می گیرند؛ در حالی که سرزنده اند و بهاری و گلباران؛ و زندگی و دیگر هیچ!...
نه فقط به این خاطر که مدرسه ها تعطیل است و بچه ها عیدی می گیرند، بلکه اساسا تقدیر این بوده که این موقع سال هر کسی به فکر آینده اش بیافتد؛ به فکر تلاش معاش و پس انداز آخرت و نوسازی و بقای حیات خویشتن خویش؛ فرزندان خویش! بلکه اصالتا همین وقت سال است که خانم ها و آقایان باز فیل شان یاد هندستان کند؛ همین الان هاست که بفهمند هنوز چقدر بچه اند! بله، این فروردین است که آدمها یاد خویش و یاد تن می کنند. از نو! Copyright: gooya.com 2016
|
||||||