سكوت از سر انتخاب، سكوت از سر اجبار، دنا رباطي، شهروند
از اين ستون تا تو
[email protected]
[email protected]
سلام
اگر بپذيريم كه حقيقت همانا آگاهي ما از واقعيت است و وقوف ما از واقعيت ها از طريق حواس ما حاصل ميشود پس آن كه حقيقت هاي بيشتري ميداند احتمالا كسي ست كه دامنه آگاهي اش از واقعيت ها فراخ تر است.
و نيز اگر بپذيريم آن جا كه افراد وقوف به واقعيتي/ واقعيت هايي مشخص ندارند به اين معني ست كه آن واقعيت ها براي آن افراد وجود ندارد، مگر آن كه نور آگاهي بر آن پاشيده شود.
ـــــ
سكوت از سر اجبار
به ما هم رسيده است كه «رازداري» صفت پسنديده اي ست؛ اما آيا هميشه «رازداري» پسنديده است؟ و به راستي خط را بايد كجا گذاشت اگر در صد در صد پسنديده بودن رازداري شك كنيم؟
آيا وزن، مجازات و يا پاداش راز داري كه افراد از هم دارند برابر است با راز و يا ناگفته هايي كه مثلا فلان شخصيت معروف اجتماعي دارد؟
رازها و ناگفته هايي كه انسان آنان را در خود حمل ميكند تنها ميتوانند در سكوت زندگي كنند و راز بمانند والا رازيت خود را از دست ميدهند.
رابطه ما نسبت به رازها هم بي شباهت به آگاهي ما از واقعيت ها نيست. مواردي هست كه ما ميدانيم مثلا آن شخص راز اين مسئله را ميداند، به ديگر سخن اين كه ميدانيم در اين ميان رازي هست اما نميدانيم چيست. اما آنجا كه اصولا از وجود رازها بي خبريم، چه؟
اگر بپذيريم كه سكوت و مگويي هايي كه قدرت هاي استبدادي به مردم تحميل ميكنند و خلاف آن مرگ و زندان و شكنجه است، آيا اين خود وادار كردن مردم به رازداري برخلاف ميلشان نيست؟
راستي چه رازهايي در سينه كساني مثل ناصر زرافشان و اكبر گنجي/ ها هست؟
به راستي سعيد امامي چه رازهايي را با خود برد و يا مثلا فلاحيان چه مقدار از آن رازها را ميداند؟
سكوت از سر اختيار
و اما سكوت هايي كه از سر انتخاب و يا مقصودهاي انسان مداري پيشه ميشود، چه؟
آنجا كه با سكوت خود اعتمادي سازنده را در فضاي زندگي ديگران و خود منتشر ميكنيم و با استمرار آن ديگري/ان را ميسازيم و خود نيز ساخته ميشويم، آيا اين همان جايي نيست كه اميد و انگيزه هاي اجتماعي و فردي مان ميشكوفد؟
آيا اين همانجايي نيست كه به محض ورود زور و تعبد به آن، رابطه ي دو سويه اميدبخشي آن را تبديل به رابطه يك سويه يأس و بيگانگي ميكند؟
ـــــ
به ياد قسمت پاياني فيلم «چهار راه» كه در آن «ريچارد گير» و «شارون استون» بازي ميكردند افتادم. داستان از اين قرار بود كه مردي از زنش طلاق گرفته بود و با دوست دخترش زندگي ميكرد اما از اين زندگي جديد هم چندان راضي نبود و روزي تصميم گرفت از شهر بيرون بزند و در بين راه به اين نتيجه رسيد كه نامه اي به دوست دخترش بنويسد كه رابطه شان كار نميكند و او تصميم دارد به زن و بچه اش برگردد. نامه را نوشت و تمبر به آن چسباند، اما شك و دو دلي اجازه به او نداد كه نامه را در صندوق بيندازد و همينطور داشت با خودش كلنجار ميرفت كه رخداد متعارف و روزمره اي او را دگرگون كرد و به سوي كيوسك
تلفن رفت و به دوست دخترش زنگ زد، او در خانه نبود و مرد هر چه حرف و سخن اميدبخش منجمله تقاضاي ازدواج و... و به روي پيام گير گذاشت و از زن خواست كه بعد از گرفتن پيغام به او بپيوندد و خودش هم به آن طرف راند. اما در بين راه تصادف كرد و نيمه جان او را به بيمارستان رساندند و در نهايت مرد.
زن سابقش جلوتر از دوست دخترش بر بالين او آمد و پرستار هم نامه اي را كه شب پيش خطاب به دوست دخترش نوشته بود اشتباهي به زن سابقش داد و او هم كنجكاو شد و آن را باز كرد و موضوع را دريافت. نامه را در جيب گذاشت و هنگام خروج از بيمارستان متوجه دوست دختر شوهر سابقش كه بعد از گرفتن پيغام خوشحال به محل قرار رانده بود، شد.
زن سابق از او پرسيد تو چطور اطلاع پيدا كردي؟
دوست دختر گفت كه داشته ميرفته به محل كارش متوجه تصادف ميشود. در همين حال زن سابق دست در جيب برد تا نامه را به او بدهد اما منصرف شد.
و به اين ترتيب براي رعايت و بهبود حال ديگري هر كدام رازي را در سينه خود بي آن كه ديگري بداند جا دادند.