یکشنبه 6 اردیبهشت 1383   صفحه اول | درباره ما | گویا


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

متن كامل سخنراني خاتمي رئيس جمهور درهمايش جهاني حكمت مطهر: مطهري مرد ميدان گفتگو بود، ايلنا

تهران-خبرگزاري كار ايران
همايش جهاني حكمت مطهر صبح امروز با حضور رياست جمهوري در محل همايش هاي بين المللي سازمان صدا و سيما آغاز به كار كرد.
به گزارش ايلنا متن كامل سخنراني سيد محمد خاتمي رئيس جمهور در اين مراسم بدين شرح است:
ايقظ اللهم الناعسات من النفوس في مراقد الغفلات, ليذكروا اسمك و بقدسوا مجدك, كمل حصتنا من العلم و الصبر, فانهما ابوالفضائل. و ارزقنا الرضا بالقضا. و اجعل الفتوه حليتنا و الاشراق سبيلنا. انك بالجود الاعم علي العالمين منان. و الحمدلله اولاً و آخراً و ظاهراً و باطناً. وصل علي نبيك محمد و آله و صحبه اجمعين.
يا واهب العقل لك المحامد
الي جنابك انتهي المقاصد
شهيد مطهري شاهد اقاليم مختلف وجود بود و مسافر عوالم رنگارنگ معرفت و ميهمان بر مائده سماوي " وفي السما رزقكم و ما توعدون" و مشرف به تشريف حكمت " و من يوتي الحكمه فقد اوتي خيراً كثيرا".
بعضي از "سفرنامه" نويسان اسفار معنوي كه دعوتِ "بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي" رابه گوش جان شنيده اند, در حكايت خود از سير عقلي و سلوك عرفاني تصريح كرده‌‏اند كه "يقظه" اولين منزل است. وقتي بيداري نخستين مرحله باشد, يعني مردمان تا قبل از ورود به اين منزل همه در خواب هستند و انسان خوابيده , آگاهي و اختيار ندارد. در واقع بيداري قبل ازاينكه نخستين مرحله سفر عرفاني باشد, شرط ورود به عالم انساني است.
تاريخ به ما مي گويد چنانكه انساني بيمار, گاهي روزها و شب هاي متوالي در خواب است و از همه چيز و همه كس بي خبر, ملتي نيز به خواب مي‌‏رود و بر اثر اين خواب از چرخه تاريخ به بيرون پرتاب مي شود. غيبت تاريخي موجب اختلال در حافظه قومي و هويت جمعي, خواب زدگان خواهد شد.
براي بيداري قوم خواب زده گاهي پيامبري مي‌‏آيد تا با عصاي هدايت, ايشان را بيدار كند و با كشتي نجات, آنها را از مسير مسيل به صراط امن رهنمون شود و چون اين خواب, همچون مرگ, موجب جهالت و پژمردگي مي شود كه - النوم اخ الموت- عيساي روح الله روح بخش بايد ظهور كند تا با انفاس عيسوي خود حيات و بيداري را در "عشاء رباني" ميان ايشان تقسيم كند. در دوره خاتميت كه چشم انتظار رسولان نمي توان بود, وارثان ايشان احيا كننده و بيدارگر مردمان خواهند بود, اما وراثت انبياء , تنها با ادعا ثابت نمي شود؛
شير را بچه همي ماند به او
تو به پيغمبر چه مي ماني بگو؟
تا كسي غير از عقل و علم, سرشار از شفقت نسبت به خلق خدا نباشد و حقوق ايشان را همچون حق الله لازم الرعايه نداند و در رحمت و عطوفت نسبت به آنها به جان نكوشد نه تنها وارث انبياء نيست كه هيچ گونه مشابهي با ايشان ندارد.
شهيد مطهري چون "معلم" بود , لاجرم نگران وضع تعليم و تربيت در زمان خود بود و از اين روي در كنار درس و بحث تخصصي فلسفي و كلامي دائما در پي آموزش مخاطبان عام و مخصوصا جوانان بود. او نه تنها طرح سوال جديد ديني را ناپسند نمي دانست كه حتي به آنچه خود "شك و ترديد افراطي" مي ناميد نيز به مثابه امري مطلوب مي نگريست. او در سي و چهار سال پيش نوشت:
"عصر ما از نظرديني و مذهبي- خصوصا براي طبقه جوان- عصر اضطراب و دودلي و بحران است. مقتضيات عصر و زمان, يك سلسله سوال ها و تزلزل ها و ترديدها به وجود آورده است... آيا از اين شك و ترديد ها و پرس و جوها كه گاهي به حد افراط ميرسد, بايد متاسف و ناراحت بود و يا خو شوقت و مسرور؟ به عقيده من هيچ گونه ناراحتي ندارد. شك مقدمه يقين و پرسش مقدمه وصول است... اسلام كه اين همه دعوت به تفكر و ايقان مي كند, ضمناً مي فهماند كه حالت اوليه بشر, جهل و شك و ترديد است و با تفكر و انديشه صحيح بايد به سرمنزل ايقان و اطمينان برسد ... شك ناآرامي است اما هر آرامشي بر اين ناآرامي ترجيح ندارد. حيوان شك نمي كند ولي آيا به مرحله ايمان و ايقان رسيده است؟"
در قرطبه قرن ششم هجري, حادثه اي روي داده است كه در بخشي از سرنوشت فكري و معنوي مسلمين تاثير بي بديلي داشته است. ابن عربي در فتوحات مكيه ماجراي اين واقعه را نقل كرده است. درزماني كه او نوجوان و بن رشد مردي كهن سال بوده است ميان ايشان ملاقاتي اتفاق مي افتد, دنباله ماجرا را از ابن عربي بشنويد:
"وقتي بر او وارد شدم, از جاي خود بهر محبت و بزرگداشت من, بپا خاست و مرا درآغوش گرفت و به من گفت: آري! گفتمش" آري! پس شادي او به جهت اينكه مراد او را فهميدم فزوني گرفت. من دريافتم كه چرا از اين پاسخ, شادي او افزون گشته است. به او گفتم: نه! چهره در هم كشيد و رنگ رخسارش دگرگون شد و در آنچه ( از دانشها و نظريات) نزد او بود, شك كرد و مرا گفت: چگونه امر كشف و فيض الهي را يافته ايد؟ آيا آن امر چنان است كه نظر ( فلسفي) به ما اعطا مي كند؟ او را گفتم: آري, نه! و ميان آري و نه ارواح از مواد خود و گردن ها از اجساد خود پرواز مي كند؛ رنگش زرد شد و رعشه بر اندامش نشست و لاحول گويان بر زمين نشست و به آنچه اشاره كردم آگاه شد."
گرچه اين ماجرا حادثه اي تاريخي است كه زمان و مكان مشخصي دارد اما دلالت تمثيلي اين حادثه از مرزهاي تاريخي و جغرافيايي خاص آن فراتر مي رود به نحوي كه با نگاه به اين ماجرا كل گفتگو ميان فلسفه و عرفان را مي توان تشريح و تفسير كرد وآن كاريست كه مجال ديگري را مي طلبد. اما آنچه در تاريخ فلسفه ايراني- اسلامي ما اتفاق افتاد, مصداق بارزي براي هم سخني و تفاهم عميق ميان عرفان و برهان است و البته مي‌‏دانيم كه هم سخني و تفاهم غير از عينيت و وحدت و يا اتحاد است. شايد نفي مرز ميان عرفان و برهان هرگز مطلوب و ممكن نباشد اما كوشش براي درك سخن يكديگر طبعا به معني نفي و انكار و يا مخدوش كردن مرز عرفان و برهان نيست.
در سينه وسيع و قلب بزرگ شهيد مطهري, ابن عربي و مولانا و ابن فارض با فارابي و بوعلي و سهروردي و ملاصدرا گفتگو مي كردند و نتيجه اين گفتگو نمونه هاي درخشاني از تاملات فلسفي و عرفاني است كه در بعضي از آثار او به جاي مانده است.
مطهري مرد ميدان گفتگو بود آن هم نه تنها در دورن مرزهاي سنت و فكر اسلامي كه با همه ارباب ملل و نحل, آن هم نه به قصد مشاغبه و مراء و جدال و اسكات خصم, بلكه براي گسترش ميدان فهم و خرد خود و مردمان ديگر.
به جرات و با قاطعيت مي توان ادعا كرد كه بسيار انگشت شمارند متفكران اسلامي كه همچون شهيد مطهري با وسواس و تامل و تعمق فلسفي در آثار فلسفة غربيان نظر كنند و در باب سخنان ايشان به نقادي و داوري بپردازند. جدي گرفتن طرف بحث، هم احترام به ديگري و هم احترام به خود و از همه مهمتر احترام به شان بي مثال آدميزاد يعني توانايي او براي آموختن از ديگري و فهميدن و فهماندن سخن تازه است، چرا كه با سخن تازه جان و جهان تازه مي شود: «هين سخن تازه بگو تا كه جهان تازه شود.»
نگران فهميدن درست كلام ديگران بودن و كوشش براي تفهيم صحيح سخن خود ما را از هرگونه پرخاشگري و ژاژخايي و هل من مبارز گفتن بارد و با تكلف و در نتيجه دورشدن از زبان حكمت و نزديك شدن به زبان خشونت مصون مي دارد.
البته اين فضايل، ديرياب و نادر است و صرفا با ميل و خواست اشخاص در دست و دامن ايشان فرو نمي بارد. خون دل بسيار



تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 




بايد خورد، صبور و متعمق و ذكي و لطيف مي بايد بود و در كسب معرفت جدي و نستوه و دلباخته شب از روز نبايد شناخت و البته همة اينها اگر باشد و عنايت حق نباشد، چنان است كه مولانا فرمود «هيچيم هيچ».
وي ادامه داد: آموزگار شهيد ما گرم روي پاك طينت بود كه ذهن و زبان و قلب و دست خود را جز در امر تعليم مردمان و تلطيف وجود ايشان و بسط معرفت الهي به كار ديگري نگرفت. پير شهيد مطهر ما را صحبت يوسف مصر تنها در پيرانه سر ننواخت، او خود حسب حال خويش را در نخستين روزهاي آشنايي با حكمت اسلامي چنين وصف مي كند:
«آن ايام تازه با حكمت اسلامي آشنا شده بودم و آن را نزد استادي كه الهيات را واقعا چشيده بود و برخلاف اكثريت قريب به اتفاق مدعيان و مدرسان اين رشته صرفا يك سلسله محفوظات نبود، مي آموختم، لذت آن روزها و مخصوصا بيانات عميق و لطيف و شيرين استاد از خاطره هاي فراموش ناشدني من است. در آن روزها با همين مساله كه آن ايام با مقدمات كامل آموخته بودم آشنا شده بودم، قاعده معروف " الواحد لايصدر منه الا الواحد" (را) آن طور كه يك حكيم درك مي كند درك كرده بودم ...نظام قطعي و لايتخلف جهان را با ديدة عقل مي ديدم. فكر كردم كه چگونه سوالاتم و چون و چراهايم يك مرتبه نقش بر آب شد و چگونه مي فهمم كه ميان قاعدة قطعي كه اشيا را در يك نظام قطعي قرار مي دهد و ميان اصل لا موثر في الوجود الاالله منافاتي نديده آنها را در كنار هم و در آغوش هم جا مي دهم، معني اين جمله را مي فهميدم كه "الفعل فعل الله و هو فعلنا"، ميان دو قسمت اين جمله تناقضي نمي ديدم، امر بين الامرين برايم حل شده بود. بيان خاص صدرالمتالهين در نحوة ارتباط معلول با علت و مخصوصا استفاده از همين مطلب براي اثبات قاعده "الواحد لايصدر منه الا الواحد" فوق العاده مرا تحت تاثير قرار داده بود. خلاصه يك طرح اساسي در فكرم ريخته شده بود كه زمينة حل مشكلاتم در مسائل الهي بود، در اثر درك اين مطلب و يك سلسله مطالب ديگر از اين قبيل، به اصالت معارف اسلامي اعتقاد پيدا كرده بودم، معارف توحيدي قرآن و نهج البلاغه و پاره اي از احاديث و ادعيه پيغمبر اكرم و اهل بيت اطهار را در يك اوج عالي احساس مي كردم.»
در پيرانه سر صحبت خداي يوسف او را كه در صف شهدا ايستاده بود بنواخت و تشريف خاص پوشاند و به نعمات خاص خود او را متنعم كرد، آموزگار ما در وقتي كه مي رفت به ما مي گفت:
"به روز واقعه تابوت ما زسرو كنيد
كه مي رويم به داغ بلندبالايي"





















Copyright: gooya.com 2016