یکشنبه 27 اردیبهشت 1383   صفحه اول | درباره ما | گویا


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

97 درصد ايراني‌ام، وقايع اتفاقيه

سه ساله بودم كه به ايران آمدم. يعني وقتي كه كوچولوي كوچولو بودم. خانواده‌اي كوچك بوديم پدر، مادر من و برادرم.

من و برادرم كه در خانه حوصله‌مان سر مي‌رفت براي بازي با همسالان خود به كوچه مي‌رفتيم همه اوضاع در بازي خوب بود تا وقتي كه يكي جر مي‌زد يا كسي حق كسي رو ضايع مي‌كرد. اون وقت بود كه اول از همه كاسه‌كوزه‌ها سر ما مي‌شكست يعني اولين فحش بچه‌هاي توي كوچه «افغاني» بود.

من كه بزرگ‌تر بودم و حس مادرگونه به برادرم داشتم او را آرام در آغوش مي‌گرفتم و با قلب‌هايي آكنده از حزن و اندوه به خانه بازمي‌گشتيم.

پنج ساله بودم كه فهميدم بچه‌هاي ايراني به جاي پدر مي‌گويند بابا يا بابايي و به جاي مادر مي‌گويند مامان يا ماماني پس من هم عزم خود را جزم كردم و يك روز كه مادر داشت خانه را جارو مي‌كرد خودم رو كشتم، حسابي تمركز گرفتم و بالاخره بعد از نيم ساعت تلاش با صداي بلند گفتم مامان ماماني و بعد فرار كردم.

از اون روز به بعد تا يكي دو ماه من و برادرم اسم‌هاي مختلفي براي مادر انتخاب كرديم از جمله مامان، ماماني، ماميا، مامي‌جون و آخرش به اين نتيجه رسيديم كه همون مامان از همه سنگين‌تره و لوس‌بازي هم كمتر داره. پدر هم كه همون اول شد بابا و بابايي. با بابا راحت‌تر بوديم آخه خونه ما برعكس بقيه خونه‌هاي افغاني زن‌سالاري بود تا مردسالاري.

پنج و نيم ساله بودم كه مي‌ديدم دخترهاي اندازه من مي‌روند مدرسه و درس مي‌خوانند هر روز كنار در خانه مي‌نشستم و تا ظهر گريه مي‌كردم كه من هم مي‌خواهم برم مدرسه، بالاخره يك روز مامان دلش برايم سوخت مرا به شوراي افاغنه برد. مامان به آقايي كه آنجا بود گفت آقا دخترم هر روز گريه مي‌كند و مي‌خواهد به مدرسه برود. بعد آن آقا يك نگاهي به من كرد و از مادرم پرسيد هفت ساله شده؟ مامانم يك نگاهي به چشم‌هاي معصومانه من كرد و در حالي كه مشخص بود دلش براي من سوخته با آرامي گفت: بله هفت ساله شده. آخه من كه كارت شناسايي نداشتم كه مشخص شود چند ساله‌ام و اگه هفت سالم نبود عوضش قدم بلند بود قوي هم بودم. خلاصه چشمتون روز بد نبينه آمپول هفت‌سالگي را توي پنج و نيم سالگي زدم و رفتم مدرسه و شاگرد اول شدم.

كلاس سوم ابتدايي بودم كه روزي با يكي از همكلاسي‌هايم دعوايم شد و او مرا به شدت نيشگون گرفت. من به خانه رفتم اما تا آن وقت نمي‌دانستم كه ايراني‌ها به اين عمل مي‌گويند (نيشگون) پدر كه كابلي بود مي‌گفت (چندوك) و مادر كه هراتي بود مي‌گفت (چوچنگ) بالاخره بعد از كلي تحقيقات از يك همسايه نيشابوري شنيديم كه اون‌ها به اين كار مي‌گويند (ناخن جله) پس مامانم به مدرسه آمد و پيش خانممان كه تهراني بود رفت و گفت خانم اين دختر، دختر من را ناخن‌جله كرده بعد خانم معلم خنديد و آن شاگرد خلافكار را صدا زد و گفت چرا دوستت را نيشگون گرفتي؟ من و مامان از خجالت آب شديم. بعدها ما فهميديم ناخن‌جله فقط به لهجه بعضي از مردم خاص از برخي مناطق است. خلاصه حسابي افت كلاس پيدا كرديم.

كلاس پنجم ابتدايي بودم همسايه‌اي داشتيم كه دختري هم‌سن و سال من و خيلي شبيه من داشتند. ما هميشه با هم بازي مي‌كرديم وقتي به مدرسه مي‌رفتيم يا هر جاي ديگري كه بوديم همه از ما مي‌پرسيدند آيا شما با هم خواهريد من با افتخار مي‌گفتم بله ما با هم خواهريم خواهران چشم‌عسلي اما دختر همسايه خودش را كنار ميزد و با يك جور خجالت مي‌گفت نه كي گفته ما با هم خواهريم ما اصلاً هم خواهر نيستيم اون افغانيه من ايراني هستم. آه دلم مي‌شكست آه آه آه.



تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 




سال‌ها به همين منوال و با خاطرات خوب و بد تلخ و شيرين گذشت حالا من بيست و دو ساله‌ام يك دختر نود و هفت درصد ايراني كه ايراني حرف مي‌زنم، ايراني مي‌خندم، ايراني فكر مي‌كنم، ايراني مي‌پوشم و ايراني مي‌جنگم با همه زورگويي‌هايي كه به من مي‌شه. نمي‌دونم آقايي كه مي‌گه همه افغان‌ها بايد تا انتهاي امسال ايران را ترك كنند دختر اندازه من نداره؟ شايد هم داشته باشه اما شايد هيچ وقت نتونه بفهمه يك دختر بيست و دو ساله افغاني كه توي ايران بزرگ شده... دختري كه پدرش به خاطر اينكه اون با فرهنگ ايراني بار بياد اون رو به كشورهاي اروپايي نبرده... دختري كه با تمام بدبختي‌هاي مهاجرت ساخته فقط براي اينكه بتونه درس بخونه و زندگي پدر و مادرش براش تكرار نشه چه احساسي داره... دختري كه شب‌ها افسردگي پدر رو ديده و ترس شديد مادر رو از صاحبخانه‌هاي اخمو حس كرده... دختري كه شايد نصف عمرش رو گريه كرده و غصه خورده كه يك روزي بايد از ايران بره... آه ببخشيد باز رمانتيك شد...





















Copyright: gooya.com 2016