بخوانید!
4 اسفند » دولت و پلیس بر سر طرح امنیت اجتماعی اختلاف ندارند، مهر
4 اسفند » شیطان به روایت امیر تاجیک، خبر آنلاین 2 اسفند » قفل شدگی در گذشته، جمعه گردی های اسماعيل نوری علا 2 اسفند » ديدگاه هنرمندان براي رفع كمبود تالارها، جام جم 2 اسفند » آذر نفیسی نویسنده و استاد دانشگاه جانز هاپکینز در مورد تازه ترین اثر خود صحبت می کند (ویدئو)، صدای آمریکا
پرخواننده ترین ها
» دلیل کینه جویی های رهبری نسبت به خاتمی چیست؟
» 'دارندگان گرین کارت هم مشمول ممنوعیت سفر به آمریکا میشوند' » فرهادی بزودی تصمیماش را برای حضور در مراسم اسکار اعلام میکند » گیتار و آواز گلشیفته فراهانی همراه با رقص بهروز وثوقی » چگونگی انفجار ساختمان پلاسکو را بهتر بشناسیم » گزارشهایی از "دیپورت" مسافران ایرانی در فرودگاههای آمریکا پس از دستور ترامپ » مشاور رفسنجانی: عکس هاشمی را دستکاری کردهاند » تصویری: مانکن های پلاسکو! » تصویری: سرمای 35 درجه زیر صفر در مسکو! فرهنگ: از فرد تا جامعه، روزنامه شرقناصر فكوهى: گذار از فرد به جامعه،گذارى است در آن واحد ناگزير و خيالين. انسان ها به ناگزير درون فرهنگ ها زاده مى شوند و هرچند فرهنگ از خلال يك فرآيند طولانى مدت از اجتماعى شدن و يا اكتساب، شكل مى گيرد كه تقريباً در سرتاسر زندگى انسان ها ادامه دارد، اما واقعيت حضور انسانى در كنش ها ى اجتماعى- فرهنگى، سياسى، اقتصادى و غيره حضورى «فردى»است و فردى باقى مى ماند. در نتيجه جامعه نيز كمابيش مفهومى خيالين است و خيالين باقى مى ماند. البته در اينجا بيش از آن كه از «فرد»، مفهوم فلسفى و مدرن آن را كه با «سوژه» انطباق دارد، در نظر داشته باشيم، «فرد انسانى» در رويكرد و معناى انسان شناختى آن را در نظر داريم. «انسان» موجودى است پيش از هر چيز «زيست شناختى» و ناگزير به تبعيت از فيزيولوژى و بيولوژى خويش. شكى نيست كه «انسان بودگى»را مى توان تا اندازه اى، خروج از اين موقعيت «طبيعى» و «زيست شناختى» تعبير كرد و بر آن بود كه ميان فرهنگ و طبيعت، گسستى ريشه اى وجود دارد كه انطباقى نسبى بر جدايى مفهوم انسان بودگى از حيوان بودگى دارد. در نظريه هاى انسان شناختى تلاش براى يافتن كليد رازگشاى اين رابطه از ابتدا بسيارى از نظريه پردازان را به خود مشغول كرده بود: از كاركردگرايى مالينوفسكى كه با تأكيد بر تعيين كننده بودن واقعيت بيولوژيك انسان، فرهنگ را تنها پاسخى سازمان يافته(هر چند در رده هاى متفاوت، از ابتدايى ترين تا استعلايى ترين) به آن مى داند، تا نظريه هاى تفسيرى و نمادين كه به باور آنها سلطه بدون رقيب دستگاه نمادساز زبان بر حيات انسانى، او را اصولاً از بازگشت به طبيعت ناتوان مى كند. رابطه فرد با جامعه نيز دقيقاً چنين پارادوكسى را مى سازد كه آن را مى توان تا اندازه اى بر پارادوكس نخستين نيز منطبق دانست، با اين تفاوت كه طبيعت قاعدتاً و ظاهراً بيشتر خود را در چارچوب هايى «جمعى» تعريف مى كند تا در چارچوب ها يى «فردى». بنابراين چه به يك گسست در رابطه طبيعت/ فرهنگ باور داشته باشيم و چه به طيفى ميان اين دو، رابطه فرد با جامعه را، هر چند قابل انطباق با آن، اما بايد در موقعيتى واژگونه با آن در نظر گرفت. بنابراين مى توان تصور كرد كه گرايش «طبيعى» جوامع انسانى حركت به سوى جامعه گرايى و گرايش «فرهنگى» آنها حركت به سمت «فردگرايى» است. اين دو حركت متناقض نيز در نقطه اى با يكديگر تلاقى مى كنند كه «قدرت» (در عام ترين معناى آن كه به الزام نزديك مى شود) در آنجا قرار مى گيرد و به مثابه ابزارى براى تعديل در يك سو يا در سوى ديگر وارد عمل مى شود. از اين ديدگاه، تميز دادن ميان آنچه ما «اكتسابى» مى پنداريمش و آنچه «انتسابى» مى دانيمش، كار ساده اى نيست. قوميت، زبان، دين و حافظه تاريخى در عين حال كه مشخصات فرهنگى اى هستند كه بايد از خلال فرآيند ها ى آموزش به فرد منتقل شوند، اما در انتقال آنها نوعى «التزام» مشاهده مى شود كه مى تواند آنها را در رديف مشخصاتى انتسابى قرار دهد. دراين حال عدم تبعيت فرد از جامعه براى پذيرش اين مشخصات فرهنگى، عموماً بيش از آن كه مساله اى فرهنگى باشد مساله اى مربوط به حوزه قدرت است. انسان شناسى در اصرارى كه بر حمايت از تنوع در برابر يكپارچگى دارد، شايد ناچار به دفاع از فرد در برابر جامعه نيز باشد. با اين وجود مشكل در آن است كه پيش از خروج فرد از موقعيت فردى او، ما به ندرت مى توانيم از موقعيتى فرهنگى سخن بگوئيم و اصرار در باقى ماندن در واحد فردى ما را به ناچار به سمت گرايش ها يى روانشناختى سوق خواهد داد. اين همان چيزى است كه در مكتب انسان شناسى روانشناختى، يا مكتبى كه در دهه ها ى ۱۹۵۰ و۱۹۶۰ در آمريكا به مكتب «فرهنگ و شخصى» معروف بود، نيز به وجود آمد (كه به اين موضوع در يكى از تكه هاى آينده خواهيم پرداخت). در متن كوتاه زير از ميشل ليريس (Michel Leiris) انسان شناس فرانسوى (۱۹۹۰- ۱۹۰۱) كه از كتاب او با عنوان «پنج طرح مردم نگارى» (۱۹۵۱) برگرفته شده است، رابطه ميان شخصيت فردى و فرهنگ اجتماعى به بحث گذاشته شده است: «از نقطه نظر روانشناختى، فرهنگ يك جامعه شامل تمامى شيوه ها ى انديشه، واكنش ها و رفتارهاى رايج مى شود كه اعضاى آن جامعه از خلال آموزش يا تقليد كسب كرده اند و در ميان آنها كمابيش مشترك است. اگر از ويژگى هاى فردى بگذريم (ويژگى ها يى كه بنابر تعريف نمى توانند «فرهنگى» به حساب بيايند زيرا امرى جمعى نيستند) نمى توان انتظار داشت كه تمام عناصر تشكيل دهنده فرهنگ يك جامعه را در نزد همه اعضاى آن جامعه بيابيم. هر چند برخى از عناصر فرهنگى عام هستند اما برخى ديگر به دليل تقسيم كار اجتماعى صرفاً در تعدادى از گروه ها ديده مى شوند (تقسيم كارى كه هيچ جامعه اى را گريزى از آن نيست، ولو آن كه شكل ساده اى همچون تقسيم كار حرفه اى يا كاركردهاى اجتماعى ميان دو جنس و گروه ها ى سنى را داشته باشد)؛ برخى از عناصر فرهنگى فقط در نزد يك خانواده ديده مى شوند، برخى ديگر همچون سلايق، عقايد و استفاده از بعضى از وسايل و ابزارها و غيره، ممكن است بين گروهى از افراد مشترك باشند كه فاقد پيوند خاصى با يكديگر هستند. اين توزيع نابرابر عناصر فرهنگى به صورتى مستقيم يا غيرستقيم به ساختار اقتصادى جامعه مربوط است (و در مورد جوامعى كه تقسيم كار در آنها پيشرفته است) به تقسيم آن جامعه به كاست ها و طبقات نيز ارتباط دارد. فرهنگ، كه بنابر گروه، زيرگروه و تا اندازه اى، دايره خانوادگى، قابليت انعطاف كمتر يا بيشترى داشته و با توجه به ماهيت عناصر مورد نظر با اجبار بيشتر يا كمترى تحميل مى شود، در سطح فرد، يك عامل اساسى در شكل دادن به شخصيت به حساب مى آيد. شخصيت را مى توان به صورت عينى بر مجموعه فعاليت ها و رويكردهاى روانشناختى خاص يك فرد منطبق دانست- مجموعه اى كه بر محور يك كليت اصيل سازمان يافته و خاص بودگى اين فرد و قابليت پيوند دادن آن با گونه اى شناخته شده را بيان مى كند- شكل گيرى شخصيت به چند عامل وابسته است: ميراث بيولوژيك كه بر شكل گيرى فيزيكى مؤثر است، هر فرد به هررو با مجموعه اى از رفتارهاى غريزى يا بهتر بگوئيم غيراكتسابى زاده مى شود (زيرا در واقع هيچ «غريزه اى» نيست كه همچون يك نيرو عمل كند)؛ موقعيت ها ى تجربه شده فرد در سطح خصوصى چه در حوزه حرفه اى و چه در حوزه عمو مى و به عبارت ديگر تاريخ او، از هنگام تولد تا لحظه اى(احتمالاً متاخر) كه بتوان از شكل يافتن شخصيت او سخن گفت؛ و محيط فرهنگى كه فرد به آن تعلق دارد و از خلال ميراث اجتماعى، بخشى از رفتارهاى اكتسابى خود را از آن كسب مى كند. (...)بدون ترديد بايد اذعان داشت كه اگر از تفاوت هاى ميان افراد بگذريم، تفاوت ها ى ديگرى كه مى توان كمابيش به صورت خاص ميان اعضاى يك جامعه نسبت به اعضاى ساير جوامع يافت، در حوزه رفتارهاى اكتسابى قرار مى گيرند و اين تفاوت ها را بايد بنابر تعريف، فرهنگى دانست. براى پى بردن به اهميت عامل تمدن در شكل دادن به شخصيت كافى است كه در نظر بگيريم كه فرهنگ صرفاً به صورت ميراث انتقال يافته از طريق آموزش عمل نمى كند، بلكه كل تجربه را به خود وابسته مى كند. زيرا در واقع هر فردى در يك محيط فيزيكى يعنى محيط زيستي_ جغرافيايى- و در يك محيط اجتماعى خاص به دنيا مى آيد. و اين در حالى است كه محيط فيزيكى به خودى خود يك محيط «طبيعى» نيست و در بعدى متغير يك محيط «فرهنگى» است، محيط مسكونى يك گروه، همواره به وسيله اين گروه شكل مى گيرد، خواه اين گروه اسكان يافته باشد (و براى مثال كشاورزى يا شيوه زندگى شهرى داشته باشد) خواه كوچ نشين باشد و عناصرى چون چادر و كلبه هاى موقت را در زندگى خود وارد كرده باشد؛ از اين گذشته، روابط ميان فرد و عناصر مصنوعى يا طبيعى محيط او، نه روابطى بلافصل بلكه روابطى فرهنگى (شناخت ها، باورها، فعاليت ها ) هستند. محيط اجتماعى نيز به صورتى دوگانه تاثيرگذار است، هم به صورت مستقيم زيرا الگوهاى لازم را به نوزادان از طريق رفتار ساير اعضا و از طريق دايره المعارف كوچكى كه همان زبان است (و در خود تمام تجربه گذشته گروه را حمل مى كند) عرضه مى كند و هم به صورت غير مستقيم، زيرا همه شخصيت ها يى كه از هنگام تولد بر زندگى نوزاد موثرند (مثل والدين) خود در شخصيت خويش و در رفتار خود نسبت به فرد از فرهنگ مزبور تأثير پذيرفته اند. Copyright: gooya.com 2016
|
||||||