دوشنبه 1 تیر 1383   صفحه اول | درباره ما | گویا


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

چرا مجرم شدم، چه كنم وقتى كارگرى هم سر قفلى دارد چه خاكى سرم بريزم زن و بچه نان مى خواهند، جعفر رشادتى، روزنامه ايران

با ورود كاميون حامل ميوه به ميدان ميوه و تربار هجوم كارگران به طرف آن آغاز مى شود. يكى از سپر عقب آويزان مى شود ديگرى فوراً به قسمت بار ماشين مى پرد سومى كنار كاميون حركت كرده به راننده التماس مى كند تا خالى كردن بار ماشين را به او و دوستانش بسپارد و نفر بعدى از صاحب بار كه منتظر رسيدن آن است تقاضا مى كند. او را براى خالى كردن بار انتخاب كند. با توقف ماشين، صاحب بار و راننده خود را در محاصره جوانانى مى بينند كه هر يك از آنها دليل بر تقدم خود در خالى كردن دارند. داريوش كه قويتر از ديگران به نظر مى رسد داد و فرياد مى كند به ناگاه فرياد او به سكوت تبديل شده و به زمين مى افتد چاقويى در دست يكى از كارگران و قلب داريوش نيز شكافته بود.
****
چرا او را زدى.
اشتباه كردم
جان جوان مردم را گرفتى مى گويى اشتباه كردم.
چه بگويم آقا هر دوى ما آدم بدبختى هستيم از نصف شب در ميدان منتظر مى مانيم تا با خالى كردن بار لقمه نانى در بياوريم.
خوب اين كار كه دعوا لازم ندارد.
دارد آقا همه ريختند ميدان بار براى كارگرى جاى ديگر كار پيدا نمى شود.
خوب مى گذاشتى او خالى مى كرد.
شد ديگر آقا چه كنم وقتى كارگرى هم سر قفلى دارد چه خاكى سرم بريزم زن و بچه نان مى خواهند.
****
به راستى وقتى كارگرى هم سرقفلى داشته باشد...!!!



تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 
























Copyright: gooya.com 2016