جمعه 5 تیر 1383   صفحه اول | درباره ما | گویا


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

چرا 14 ميليون ايراني دچار اختلال رواني شده اند؟ علي اکبر قنبرپور

مقامات مسئول وزرات بهداشت و درمان ايران ، چند هفته قبل طي مصاحبه اي با خبرنگار روزنامه "وقايع اتفاقيه" گفته بودندکه 14 ميليون نفر در ايران دچار اختلال رواني هستند." اگر اين رقم شگفت آور را در كنار آمارهاي موجود در مورد طلاق ، خودكشي و... قرار دهيم ، همه وقوع يك حادثه همگون و هماهنگ را در ساختار جامعه ما بيان مي كنند

تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 





چرا 14 ميليون ايراني دچار اختلال رواني شده اند؟

دکترعلي اکبر قنبرپور

[email protected]

مقامات مسئول وزرات بهداشت و درمان ايران ، چند هفته قبل طي مصاحبه اي با خبرنگار روزنامه "وقايع اتفاقيه" گفته بودندکه 14 ميليون نفر در ايران دچار اختلال رواني هستند." اگر اين رقم شگفت آور را در كنار آمارهاي موجود در مورد طلاق ، خودكشي و... قرار دهيم ، همه وقوع يك حادثه همگون و هماهنگ را در ساختار جامعه ما بيان مي كنند اما سئوال اينجاست : اين تغيير و يا تغييرات ايجاد شده در رفتارهاي اجتماعي را چه علت و يا عللي همراهي مي كنند . اين باور در محافل عمومي جامعه ما وجود دارد كه فقر مالي نقش اصلي را در توليد نابهنجاريهاي اجتماعي بر عهده دارند .آيا اين امر واقعيت دارد ؟
" اميل دوركيم " در كتاب مرجع خود در مورد " خود كشي " بيان مي كند كه " اين يك واقعيت شناخته شده است كه بحران هاي اقتصادي در گرايش هاي منجر به وقوع آسيب هاي رواني – رفتاري اثري تشديد كننده دارند . " (1)
اميل دوركيم در كتاب خود نقل مي كند كه " برتيلون در يك تحقيق قابل توجه نشان داده كه در تمامي اروپا ، تعداد خودكشي ها با تعداد طلاق و جدايي هاي خانوادگي به طور هماهنگ تغيير مي كند (2) به عبارت ديگر ما در اين جا نه با يك تغيير رفتار اتفاقي ، جداگانه و نا مستمر بلكه با يك تغيير عميق در هنجارهاي رفتاري جامعه مواجه هستيم .
اميل دوركيم در پژوهش عالمانه خود كه مدتهاست به صورت يك كتاب مرجع در اين مورد در آمده است ، سعي كرده به اين سئوال جواب دهد . او مطرح كرده است " اگر اين آسيب هاي اجتماعي به دليل فقر مالي افزايش پيدا مي كنند ، پس هنگامي كه رفاه زيادتر شود ، مي بايستي فراواني آنها نيز به طور محسوس كاهش يابد . "
دوركيم بيان است كه در وين " با اوج گيري يك بحران مالي تعداد خودكشي ها نيز به سرعت افزايش يافته است ( 41 درصد) (3) ولي در ادامه نشان داده كه عليرغم شكوفايي اقتصادي در پروس سالهاي 9-1858 باز همچنان ميزان خودكشي با يك افزايش 13 درصدي مواجه بوده است (4) او سپس اين خطر را در دوران شكوفايي اقتصادي آلمان ، ايتاليا و فرانسه نيز پيگيري نموده و نشان داده است كه " ارتباط افزايش فقر با ميزان خودكشي آن قدر اندك است كه حتي در بحرانهاي مساعد نيز كه اثر ناگهاني اش موجب افزايش سطح رفاه و پيشرفت كشور مي شود بر خودكشي مثل هر پديده اقتصادي ديگر اثر مي گذارد " (5) او بيان كه با تولد ايتالياي نوين و متحد در سال 1870 ، عليرغم شكوفايي اقتصادي بينظير و از جمله افزايش 35 درصد در دستمزدها ، كاهش بهاي نان و .. باز با يك افزايش 36 درصدي در ميزان وقوع خودكشي ها مواجه هستيم (6) به عبارت ديگر اين فقر و يا رفاه مالي نيست كه در زير ساخت اجتماعي براي فراواني آسيب هاي رواني و رفتاري قرار دارند . بلكه اين " گسستگي در تعادل اجتماعي " است كه در اثر بحران هاي اجتماعيِ با دوام ايجاد مي شوند و همين امر نقش اصلي را در ايجاد آسيب هاي رواني ، رفتاري و .. بر عهده دارند . گسستگي در تعادل اجتماعي حتي اگر با رفاه بيشتري نيز همراه باشد باز افراد را به سوي آسيب هاي رواني و رفتاري سوق خواهد داد . هر بار كه نظامات جديدي در قالبهاي اجتماعي اتفاق مي افتند ، بر هم خوردن تعادل هاي اجتماعيِ پذيرفته شده و جا افتاده ، به گسستگي در تعادل رفتاري - روحي افراد منجر شده و آنها را آسيب پذير مي كند . چرا ؟
" هيچ موجود زنده اي نمي تواند شادمان باشد و يا حتي به زندگي خود ادامه دهد مگر اينكه نيازهايش به حد كافي متناسب با امكاناتش باشد " (7)
در مورد حيوانات ، اين تعادل به طور خودبخودي و غير ارادي برقرار مي شود . زيرا حيوان تنها وابسته به شرايط صرفا مادي و جسمي است . آنچه اندام بدن نياز دارد ، اين است كه مقدار مواد و انرژي كه به طور مستمر براي زنده ماندن در بدن مصرف مي شوند در مراحل مختلف توسط فرآورده هاي متعادل كننده جايگزين شوند . يعني آنچه مصرف مي شود به موقع تامين شود .
اما وضعيت مذكور شامل انسان نمي شود . زيرا بيشتر نيازهايش به اندازه حيوانات وابسته به جسمش نيستند . تمام لذت هاي انساني كه ناشي از كار ، تحرك و كوشش است براي او كافي نيستند و بايد انسان احساس كند كه فعاليت هايش بيهوده نيست و اعمالش همراه با پيشرفت است . اما سئوال اينجاست كه چگونه مي توان رفاه ، آسايش و تجملي را كه انسان در جستجوي آنست به صورت كمي تعيين كرد . نه در سرشت اندامي و نه در سرشت رواني انسان ، نشانه اي كه حاكي از محدوديت اين گرايش ها باشد ، نمي توان پيدا كرد . كاركرد زندگي فردي اقتضا نمي كند كه اين گرايش در اين و يا آن نقطه متوقف شوند . از آغاز تاريخ تا به امروز اين گرايش ها مرتبا توسعه پيدا كرده اند ولي هنوز به يك حد نهايي و محدود كننده نرسيده اند .
پس سئوال ديگر اين است : آيا نيرويي كه بتواند در فرد نقش تنظيم كننده اصلي را بازي كند كدام است ؟
" اميل دوركيم " بيان مي كند كه " در واقع ، در هر لحظه تاريخ ، در "وجدان اخلاقي جوامع " ، احساس مبهمي وجود دارد كه ارزش هر يك از خدمات اجتماعي و پاداش نسبي مربوط به هر يك از آنها را تعيين مي كند " به عبارت ديگر يك نيروي تنظيم كننده أي لازم است كه مي بايستي همان نقش تعادل بخش ِ محدوديت اندامها براي نيازهاي طبيعي حيوانات را در انسان بازي كند . از نظر اميل دوركيم اين نيرو جز " اخلاق " چيز ديگري نمي تواند باشد . اين سطح اخلاق عمومي است كه در تعديل نسبي أي كه ايجاد مي كند انسانها را از سرنوشت شان راضي مي كند و در عين حال آنها را به بهبود وضع خود در حد معيني ترغيب مي كند ، و اين رضايت متوسط است كه به احساس خوشحالي آرام و فعال در وجود انسان جان مي دهد و اين لذت هستي و زندگي هم براي فرد و هم براي جامعه نشانه أي از سلامت است . (9)
در اين صورت و بر مبناي يك " هنجار اخلاقي " سامان شخصيتي افراد تعادل پيدا مي كند . در او يك نظام متعادل و مشروعي از ارزش هاي اخلاقي شكل مي گيرد و در اين شرايط نظام رفتاري فرد به طور كلي با شرايطش هماهنگ مي شود ، اميد و آرزوهايش چيزي جز دريافت پاداش معمولي در اثر فعاليت هاي معقول ، مشروع و مبتني بر كار او نمي شوند .
اما اگر فرد متقاعد نشود كه آنچه بايد داشته باشد با موقعيت اجتماعي اش هماهنگ است و اگر فرد معتقد شود كه موقعيت اجتماعي او غير طبيعي ، نا حق و تحميلي است ، آنچه او دارد ، او را خشنود نخواهد كرد . به عبارت ديگر اگر در سطح جامعه مبارزه و تقلا بين رقيب ها در شرايط مساوي و برابر باشد هيچكس نتايج آنرا نادرست تلقي نمي كند و همه به طور غريزي احساس خواهند كرد كه چيزهاي موجود ، كاملاً طبيعي هستند .
تنها هنگامي كه جامعه آشفته مي شود ، جامعه به طور موقت توانايي اثرگذاري خود را از دست مي دهد . جامعه نميتواند به طور آني افراد را با زندگي و شرايط نوين همساز و هماهنگ سازد . در اين شرايط است كه بحران اجتماعي رخ ميدهد ، هنجارهاي اخلاقي نقش مي بازند و كاركردهاي متعادل كننده جامعه از دست مي روند و نظم و ترتيب اجتماعي بر هم مي خورد . بي تفاوتي ، بي اعتقادي و بي اعتمادي نسبت به هنجارهاي اخلاقي موجود همچون سمي مهلك پراكنده مي شود و بنابراين جامعه نمي تواند به افراد تمرين و تحمل بار اضافيِ فشاري را بياموزد كه افراد به آن عادت ندارند . در نتيجه افراد نميتوانند با شرايطي كه به اين سان فراهم آمده سازگار شوند و حتي دورنماي آينده نيز براي آنها به امري موهوم تبديل مي شود .
رنج و ناتواني ناشي از بهم خوردن هنجارهاي اجتماعي ، افراد را به سوي يك " هستيِ كاهش يافته " مي كشاند و از همين سر منشا ناميمون است كه آسيب هاي رواني ، رفتاري و اخلاقي شروع مي شوند .
" بدين سال ، اشتها ، تمايلات و رفتارهايي كه سر در گم شده اند ، نمي توانند محدود و مراقبت شوند و بهم ريختگي سامان فردي اتفاق مي افتد . هيچكس ديگر نمي داند كه حد و حدود ديگري كه مي بايستي در برابر آن متوقف شوند كجاست "(10) وقتي هنجارهاي اخلاقي جامعه در هم مي ريزند و از معني دروني و رواني خود تهي مي شوند ، وضعي به وجود مي آيد كه " جامعه ديگر در وجود افراد حضور كافي ندارد ." در اين حالت " نبود فعاليت خاص جمعي " ، محسوس مي شود . ناگزير زندگي از هدف و معني جمعي بي بهره مي شود . جامعه ديگر بر احساسات خاص فرد نظارت ندارد و بدون مراقبت، اين احساسات را به حال خود رها مي كند . وقتي هنجارهاي اخلاقي به صورت " وجدان اخلاقي جمعي " نقش و حضور خود را از دست مي دهند ، قوانين ، ابزارهاي كنترل دولتي و … نيز به تدريج كاركرد اجتماعي خود را از دست مي دهند و شايد خود نيز بر جلوه أي از اين تغييرات اجتماعي تبديل مي شوند. بنابراين يك نوع " بي تصميمي ، بي اعتقادي ، بي اعتمادي و مبهم شدن آينده " همچون شبحي بر كل جامعه سايه مي افكند . " اين بهم خوردگي تعادل اجتماعي و سامان شخصيتي فرد ، افراد را محكوم به اضطراب و تحرك و بي قراري ناپايدار و مستمر مي كند و همه اين موارد به يك حالت پريشاني ، تلاطم و ناخشنودي منجر مي شود كه امكان وقوع آسيب هاي رواني و رفتاري را افزايش مي دهد (11)
در جامعه ما در طول دو دهه اخير تغييرات اساسي در" وجدان اخلاقي جمعي " رخ داده است . اين تغييرات از دو مسير متفاوت به درون جامعه ما سرازير شده و اثرات تخريبي خود را بر جاي گذاشته است . متاسفانه " وجدان آگاه " جامعه ما بموقع متوجه اثرات تخريبي اين دو جريان به عنوان يك " بلاي عمومي " و " دردي فراجناحي " نگرديده و در برابر آن تمهيدات لازم را فراهم ننموده است . اين دو جريان در مسيري تقويت كننده و هماهنگ اثر تخريبي خود را در تضعيف " وجدان اخلاقي جامعه " ما بر جاي گذاشته اند .
(1) جهاني شدن در تمامي دنيا تغييرات جدي ، گسترده و اساسي را در نقش متعادل كننده جامعه و وجدان اخلاقي جمعي ايجاد كرده است .
" تا زماني كه توليد كننده ها نتواند توليدات خود را جز به محيط هاي نزديك و بي فاصله به جريان در آورد ، مقدار اندك سود نمي توانست بلند پروازيهاي او را تحريك كند . اما اكنون كه توليد كننده داراي مشترياني در اكناف دنياست ، چگونه در برابر اين دورنماي بي حد و حصر هيجانات و هوس ها مي توانند بپذيرند كه همچون گذشته محدود بمانند (12) و اين منبع هيجان بي حدي است كه جامعه را در زير سلطه خود فرو مي برد . وضعي بوجود مي آيد كه در آن حالت بحران و نابساماني ، پايدار است و حالت طبيعي پيدا كرده است . هيچ چيز نمي تواند آنها را تسكين دهد ، واقعيت به نظر بي ارزش مي آيد . انسان از واقعيت جدا مي شود . لذت هاي ناشناخته ، احساسات و هيجانات بي نام و بي نشان به جريان غالب زندگي تبديل مي شوند . همه چيز از آينده ، انتظار مي رود و به آن كران مبهم چشم دوخته مي شود . در گذشته نيز چيزي وجود ندارد كه بتواند او را در برابر تلخي هاي حال تقويت نمايد . زيرا گذشته براي انسان چيزي جز مراحلي كه مي بايستي بي صبرانه و شتابان پشت سر گذاشته شوند ، نبوده است . هر هيجاني كه فروكش مي كند ، انسان متوجه مي شو دكه اين هياهو بي ثمر بوده است و تمام اين هيجانات نو در يك مسير بي نهايت ، مدام بر روي هم انباشته مي شوند ولي هيچكدام اساس محكمي از سعادت ، آرامش و ثبات روحي و رفتاري به وجود نمي آورند . اين بي سازماني اجتماعي ، در را بروي هر گونه ماجراجويي باز ميگذارد. شكست ها ، همراه با خطرات رو به افزايش مي نهند و بحران ها در عين حال كه رو به افزايش مي گذارند ، ويرانگر و نابود كننده تر از پيش مي شوند . توليد به مثابه يك " زيست متعالي و هماهنگ جهاني " جاي خود را " به كسب ثروت در ازاي قابل فروش كردن همه چيزِ جهان" مي دهد . در اين سو نيز اخلاق به مثابه متعادل كننده شخصيت فردي جاي خود را به " بي هويتي غرق شده در هيجانات بي پايان "، مي دهد .
(2) در سطح ملي نيز به تدريج هنجارهاي اخلاقي از پناهگاه امن جامعه بيرون كشيده و به وسيله و پوششي براي توجيه و توضيح كاركردهاي قدرت ، دولت ، احزاب و منافع خصوصي افراد تبديل شده است . در اين تغيير و استحاله تاريخي ، كاركرد طبيعي اخلاق به نحوي تغيير جهت داده كه ديگر اين افراد ، احزاب و دولت ها نيستند كه مي بايستي كاركرد ، تغييرات ونوسانات خود را با " هنجارهاي اخلاقي جامعه " هماهنگ و همسو كنند ، بلكه اين " وجدان اخلاقي جامعه " است كه از همه سو و از جانب همه جريانات در خدمت توضيح و توجيه قدرت بكار گرفته شده است .
همسو با اين تغييرات ، به تدريج زندگي مبتني بر عقل ، محاسبه و استعداد حرفه أي ، مقبوليت و غالبيت خود را در " تامين زندگي " و " تضمين آينده " و " تعيين موقعيت اجتماعي " از دست داده است . از اين رو تيپ هاي شخصيتي منبعث از " كارِ مبتني بر استعداد ، " محاسبه عقلاني " و " توانايي حرفه أي" به تدريج از صورت تيپ غالب و موفق جامعه ما خارج شده اند .
در عوض يك نوع تيپ اجتماعي و يك نوع الگوي رفتاري به عنوان " تيپ موفق " جا افتاده است كه مدار زندگي و هويت اجتماعي آنها اساساً بر استعداد ، توان و امكانات آنان در دستيابي به انواع " رانت اجتماعي " متمركز مي باشد . به عبارت ديگر الگوي موفق جامعه در اذهان عمومي و در زندگي روزمره به تدريج از تيپ اجتماعي كساني منبعث شده كه اساس حركت اجتماعي آنان را " دور زدن روال معمول و عقلاني زندگي " و " انتصاب خارج از مدار رقابت مبتني بر استعداد حرفه أي " تشكيل مي دهد . متاسفانه در طي يك جريان تدريجي - آگاهانه و يا نا آگاهانه - تمامي هنجارهاي اخلاقي جامعه به نوعي درخدمت پوشش ، توجيه و توضيح حركات و رفتارهاي اين تيپ اجتماعي بكار گرفته شده است . از اين رو در طي يك جريان استحاله أي ، معاني و مفاهيم متعادل كننده اخلاقي ، معناي دروني خود را از دست داده و نقش محافظتي و شكل دهنده آنها رنگ باخته است . در نتيجه ، به تدريج و در سطح كل جامعه نوعي رفتار اجتماعي شكل گرفته كه در آن " هنجارهاي اخلاقي " به عنوان وسيله أي براي تعادل بخشي و ساماندهي رفتارهاي اجتماعي عمل نمي كنند ، بلكه بر عكس تمام هنجارهاي اخلاقي به عنوان وسيله أي براي پوشش و توجيه " فردگرايي غير اخلاقي" ديده مي شوند . حاصل اين كار تولد يك نوع وضعيت اجتماعي است كه در آن به تدريج " كلمات ، مفاهيم و ارزشها " ، معناي تاريخي خود را از دست مي دهند ، از قدرت متعادل كننده خود خارج مي شوند و به قالبي تو خالي ، موهوم و خالي از حيات تبديل مي شوند .
ديگر هنجارهاي اخلاقي به كارگران و كارفرمايان تسكين نمي دهند و با يادآوري اين نكته كه منافع دنيوي همه هدف زندگي بشر نيست ، به هستي انسانها تعادل نمي بخشند . در آنها اين انگيزه را ايجاد نمي كنند كه انسانها بايد داراي هدف متعالي باشند و در نتيجه آنها نبايد به زندگي بدون نظم و معيار و بي قيد و بند راضي شوند .
در نتيجه جامعه به امري موهوم تبديل مي شود و اثر بخشي خود را بر روي افراد از دست مي دهد و انسانها بدور از چتر حفاظتي " وجدان اخلاقي جمعي " در برابر هجمه هاي زندگي آسيب پذيرتر مي شوند و چون درختي ميان تهي در برابر ضعيف ترين نسيم هاي ناموفق نيز در هم مي شكنند .
كارل كائوتسكي 80 سال قبل ابراز نگراني كرد كه " مردم شوروي در جريان يك استحاله كامل فرهنگي از توانايي خود بيش از پيش محروم شوند و نتوانند خود را از يوغي كه گردن شان را مي فشارد ، رها كنند(13) " ولي او نتوانست بفهمد كه " بيماري عصر ما " اگر " جهاني شدن سرمايه " را با " اقتدار گرايي آرماني " در يك تقاطع تاريخي بهم مربوط سازد ،آنزمان موضوع " انسان ، اخلاق و تغيير اجتماعي " در كليت خود نيز در هاله اي از ابهام فرو خواهد رفت كه بيرون آمدن از اين ورطه هولناك به يك عزم جدي ملي و هدر ندادن فرصت هاي تاريخي در غلبه بر وضع موجود ، خواهد داشت . بدون حاكميت " وجدان اخلاقي " قوي و انساني بر بالاي سر جامعه ، حتي اگر در توسعه اقتصادي نيز موفق باشيم " به نسبتي كه عمارت كارخانجات سقف آسمان را بشكافند ، نگون بختي انسان ها نيز افزوده تر خواهد شد ." (14) آموزه هاي ديني در اين ميان بيشترين و ديرينه ترين خدمت را براي بشر در متعادل سازي زندگي اجتماعي به ثمر رسانده است . امروز وظيفه ملي و مذهبي ما است كه اين آموزه هاي گرانقدر را از شائبه هاي قدرت و ثروت پالوده سازيم و مردم كشورمان را از كاركرد طبيعي آن محروم نسازيم .

دکترعلي اکبر قنبرپور
-----------------------------------------

منابع :

1و2و3و4و5و6و7و8و9و10و11و12:
" اميل دوركيم " خودكشي ، دانشگاه علامه طباطبائي ،1378 ، ص :282 ،308،283،285،286،287،290،295،296 ،300،325،303 .
13و14 - كارل كائوتسكي : عليه لنينيسم ، اختران 1383، ص 90 ، ص 185





















Copyright: gooya.com 2016