در همين زمينه
27 مهر» "آنکه يافت می نشود"، به مناسبت تقارن با شب قدر، حسين ميرمبينی30 تیر» نگاهی به کتاب خاطرات يک نجات يافته از بهائيت! سروش حقايق 31 خرداد» "همایش" آشتی و گفتگوی ادیان در ایران، ه. مهرپور 14 خرداد» متن سوريايی - آرامی قرآن، مروری بر جديدترين يافته قرآن پژوهی، بنفشه رها 14 آبان» ... و اما رؤيت هلال، حسين شريعتمداري، کيهان
بخوانید!
4 اسفند » دولت و پلیس بر سر طرح امنیت اجتماعی اختلاف ندارند، مهر
4 اسفند » شیطان به روایت امیر تاجیک، خبر آنلاین 2 اسفند » قفل شدگی در گذشته، جمعه گردی های اسماعيل نوری علا 2 اسفند » ديدگاه هنرمندان براي رفع كمبود تالارها، جام جم 2 اسفند » آذر نفیسی نویسنده و استاد دانشگاه جانز هاپکینز در مورد تازه ترین اثر خود صحبت می کند (ویدئو)، صدای آمریکا
پرخواننده ترین ها
» دلیل کینه جویی های رهبری نسبت به خاتمی چیست؟
» 'دارندگان گرین کارت هم مشمول ممنوعیت سفر به آمریکا میشوند' » فرهادی بزودی تصمیماش را برای حضور در مراسم اسکار اعلام میکند » گیتار و آواز گلشیفته فراهانی همراه با رقص بهروز وثوقی » چگونگی انفجار ساختمان پلاسکو را بهتر بشناسیم » گزارشهایی از "دیپورت" مسافران ایرانی در فرودگاههای آمریکا پس از دستور ترامپ » مشاور رفسنجانی: عکس هاشمی را دستکاری کردهاند » تصویری: مانکن های پلاسکو! » تصویری: سرمای 35 درجه زیر صفر در مسکو! سه روايت درباره انسان، خدا و شيطان، علي طهماسبياين ابهام هنوز هست كه مگر هنگامي كه قوم، نام خداوند را ميخواندند و در كوره ميدميدند بهچيز ميانديشيدند، يا كدام وسوسهاي در دل پنهان كرده بودند كه سبب شد تا گوسالهاي زرين از كوره بيرون آيد و خداوند قوم شود؟ ... چهشد كه حتي مشايخ وفرهيختگان قوم هم، آن گوساله را "خداوند" پنداشتند؟زائري كه همراه كارواني بهزيارت كعبه ميرفت، بهحاجتي از كاروان جدا شد. وچون بازگشت، كاروان رفته بود. هرچه در بيابان بهاينسو وآنسو دويد اثري ازكاروان نيافت. شبهنگام، نااميد از پيدا كردن كاروان، وحشت زده وتنها، سخت ناليد وزار گريست كه خدايا زائر كوي تو بودم واكنون تنها وگم شده در اين بيابانِ هول سرگردانم. دراين حال وهوا بود كه مردي درهياَت قلندران از ميان ظلمتِ شب پيدا شد، دست زائر را گرفت ودر چشمبرهم زدني، او را به كاروان رسانيد. زائر، دامن مرد قلندرخو راگرفت كه توكيستي اي قديس، اي بزرگوار؟ مرد قلندر گفت نامم را مپرس. زائر اصرار كرد كه دامنت را رها نميكنم تا نامت را بهمن بگويي. مرد گفت اگر نامم را بداني، بسا كه اعتقادت به زيارت منقص شود. زائر بازهم اصرار كرد، تا عاقبت مرد پاسخ داد كه: من ابليس هستم. هنوز به درستي مشخص نيست كه چرا ابليس اينگونه همدلانه بهياري زائر كعبه آمده است. شايد زائر در انديشه خود، چيزي را از خداوند طلب ميكند كه برآوردن آن بهعهده ابليس است وبسا كه زائر، خود در اين بازي پيچيده چندان بههوش نباشد. ×××× بهروايت تورات، وقتي كه خداوندخدا آدم را از باغ عدن بيرون كرد تا مبادا به درخت جاودانگي دست پيدا كند؛ آدم براي دورباش گفتن بهمرگ، زن خويش را بهجاي درخت جاودانگي درآغوش گرفت وبا او درآميخت تا آدمي ديگر همچون خود پديد آورد. وهنگامي كه حوا اولين فرزند خود را زائيد نامش را قاين(قابيل) گذارد و گفت: «اكنون فرزندي از خداوند(يهوه) حاصل كردم» يعني كه اگر خداوند جاودانه وماندگاراست، ما نيز جاودانه و ماندگار خواهيم بود. قابيل هم كه به معناي «بهدستآوردن» و مالك شدن است، پس ديگر جاي نگراني نيست. اما هنوز ديري نگذشته بود كه قابيل با كشتن هابيل، همهي روياهاي شيرين آدم را نقش برآب كرد. بعدها نوشتند كه همه اين داستانها زير سر ابليس بودهاست. ××××××× قرار اوليه موسي با خدا آن بود كه سيشبانه روز بيشتر در كوه سينا ودر حضور خداوند نماند. بنياسرائيل هم كه در ميان درههايي در همان نزديكي ارود زده بودند وگاوهاي خود را ميچرانيدند، منتظر بودند تا پس از سي روز موسي از كوه بازگردد وبگويد كه يهوه چه پيغامهايي براي اين قوم گله دار فرستاده است. اما سيروز گذشت و موسي بازنگشت. قوم كه سخت بيتاب بودند تا هرچه زودتركلام خداوند را بشنوند به جوش وخروش آمدند و طاقتشان نماند تا اندكي صبوري كنند. اين بود كه همه تجربههاي خودرا بهكارگرفتند تا مسكن، يا نمادي براي خداوند پديد آورند و او را به ميان خود آورند. مطابق همان تجربهها، همه داراييهاي خود را، يعني هرچه طلا اندوختهبودند در يكجا گرد آوردند. حتي زنها ودخترها هم با احساسي سرشار از خداپرستي گوشوارههاي خودرا باز كردند وبههارون دادند. ازاين قسمت بهبعد، روايت كمي مغشوش است. يعني معلوم نيست هارون بهگونهاي آگاهانه از همه اين طلاها گوسالهاي زرين ساخت ونامش را يهوه گذارد، يا آنگونه كه خودش بعدا براي موسي گفته بود طلاها را از همه گرفته ودر كوره آتش انداخته بعد اين گوساله از كوره بيرون آمده بود. شايد درستتر همين باشد كه هارون همه طلاها را در كورهاي ذوب كرد، و همه قوم هم بهنام خداوند درآن كوره دميدند و بعد ازآنكه طلاها ذوب شد وهمه درهم آميخت، مشايخ اسرائيل همراه با هارون در حالي كه نام خداوند را ميخواندند، مواد مذاب را روي سنگهاي سختي كه در دامنه كوه سينا فراوان بود ريختند وبعد با شگفتي تمام ديده بودند گوسالهاي زرين پديد آمده است. «وچون هارون اين را بديد، مذبحي پيش آن بنا كرد، وهارون ندا در داده گفت: فردا عيد يهوه ميباشد» روز بعد هم انواع قربانيها در پيشگاه اين يهوه زرين هديه گرديد، وبسي شادمانيها وهلهله كردنها وپايكوبيها. اما هنوز طنين غوغاي شادماني در دامن كوه مقدس فروننشسته بود كه آن كشتار هراس انگيز وعجيب رخ داد. كشتاري كه درآن، هركس برادر خويش، دوست خويش وهمسايه خود را بايد ميكشت. اين داستان را احتمالا شماهم ميدانيد، آنقدر هم در همهجا و همه ی زمان ها تكرار شده و می شود كه نيازي به ذكر مجدد آن نيست. اما اين ابهام هنوز هست كه مگر هنگامي كه قوم، نام خداوند را ميخواندند و در كوره ميدميدند بهچيز ميانديشيدند، يا كدام وسوسهاي در دل پنهان كرده بودند كه سبب شد تا گوسالهاي زرين از كوره بيرون آيد و خداوند قوم شود؟ واز آن مهمتر اينكه چهشد كه حتي مشايخ وفرهيختگان قوم هم، آن گوساله را «خداوند» پنداشتند؟ Copyright: gooya.com 2016
|
||||||