مادران مهاجر؛ تنها ميان بلاتكليفی، اضطراب و رويای خوشبختی، ناهيد كشاورز، ايران امروز
در سال های اخير تعداد چشمگيری از زنان ايرانی به همراه فرزندانشان به آلمان مهاجرت كردهاند. حضور اين زنان كه اغلب به دلايل اجتماعی به آلمان آمدهاند نوع تازهای از مهاجرت است كه در ميان كشورهای ديگر ديده نمیشود
در ميان مهاجرين كشورهای ديگر هم كه به دلايل سياسی ، اجتماعی و يا اقتصادی در آلمان حضور دارند كمتر وجود زنان تنها با بچهها ديده میشود. در دهه هشتاد هم كه بزرگترين گروه پناهندگان ايرانی به آلمان آمدند اين پديده كمتر ديده میشد. در مواردی اگر خانواده جدا از هم به خارج آمدند مردان در مرحله اول آمدند مگر زمانی كه آنها در زندان و يا فراری بود.
زنان ايرانی كه در سالهای اخير به آلمان آمدهاند به دلايل اجتماعی ايران را ترك كردهاند. و به عنوان متقاضی پناهندگی در اينجا زندگی میكنند. اين زنان به چند دسته تقسيم میشوند. گروهی با فرزندان خود آمدهاند و قرار است همسرانشان بعدها به آنها ملحق شوند. گروه دوم زنانی هستند كه متأهل هستند امّا قرار مشخصی برای پيوستن همسرانشان به آنها وجود ندارد. گروه آخر از همسران خود جدا شدهاند و با اطلاع يا بیاطلاع آنها با فرزندان خود به آلمان آمدهاند. اينكه اين زنان به چه گروهی تعلق داشته باشند در وضعيت حقوقی ، اجتماعی آنها در اينجا تأثير چندانی نمیگذارد امّا تأثير روانی آن متفاوت است.
مشكلات زنان در ماههای اول اقامت:
در ابتدای ورود و تقاضای پناهندگی فرصت پرداختن به خود و بچهها وجود ندارد. هيجانات ناشی از شرايط تازه و تمامی كارهای اداری در بدو ورود آنها را به تمامی درگير میكند. علت خروج از ايران هرچه بوده باشد تقاضای پناهندگی آنها میبايد علت سياسی و يا دلايل قابل قبول ديگری برای تهديد جانی آنها باشد. يافتن اين دلايل اولين مشكل زنان در بدو ورود است. ارائه دلايلی كه با گذشته و انديشه آنها همخوانی ندارد.
رد شدن در مرحله اول پناهندگی به معنای چند سال انتظاربرای رسيدگی مجدد به پرونده پناهندگيشان در دادگاه اول است. در اين مرحله تلاش برای تغيير محل زندگی كه معمولاً در نقاط دور افتاده آلمان است آغاز ميشود. انتقال به شهرهای بزرگتر دشوار و عمدتاً به دلايل پزشكی انجام میشود. آنهم دلايلی كه بيشتر جنبه روحی ندارد تا جسمی. اولين مراجعه به پزشك و يا روانكاو انجام میشود.
عليرغم وضعيت نامعلوم اقامتی بچهها امكان تحصيل دارند امّا در سنين بالاتر الزاماً همان كلاس و سطحی نيست كه در ايران داشتند. يادگيری زبان در بچهها سريعتر میشود. بعد از كمی آموزش و فراگيری زبان اولين فاصلهها ميان مادران و فرزندان خود اتفاق میافتد.
دومين سال اقامت:
در اين سال خانواده بطور نسبی استقرار میيابد و همزمان اولين سرخوردگیها ، عدم اطمينان و دلواپسیها آغاز میشود. زنان بطور جدی فرصت میيابند به محيط پيرامون و رابطه خود به بچههايشان بينديشند. درگيری با مسائل عديده روزمره و كارهای اداری كه به شكل مفصل جديدی رخ مینمايد فرصت يادگيری زبان را از آنها میگيرد در نتيجه آنها برای انجام كارهای اداری خود به كمك فرزندانشان نيازمند میشوند. كاری كه در اغلب موارد برای بچهها ناخوشايند است. ترجمه اصطلاحات حقوقی و اداری برايشان دشوار است و طرح مسائل شخصی آنها و يا مادرانشان در حضور بيگانگان به نوعی تجاوز به حريم خصوصی آنها محسوب میشود. و نقش آنها به عنوان مترجم به سنگينی بار آنها میافزايد و در موارد زيادی قرارهای اداری مانع از حضور آنها در كلاسهای درس میشود. رابطه ميان معلم و والدين به ناچار از طريق بچهها انجام میشود كه برای هر دو طرف نامطلوب است.
وضعيت روحی فرزندان:
وضعيت روحی بچهها با توجه به سنين آنها متفاوت است. در كودكی در سالهای قبل از كودكستان محيط تازه تحول چندانی در كودكان ايجاد نمیكند. بيشتر تغييرات عاطفی و روحی و روانی مادر است كه در آنها تأثير میگذارد. دور شدن از ايران و محبت و توجهی كه به آنها میشده است و بی حوصلگی و غريبگی عاطفی آنها را بی قرار میكند و بر بی قراری به شكل بهانه گيری ، گريه و تغيير رفتار جلوه میكند و بر بی حوصلگی و خستگی و عصبانيت مادر میافزايد و عكلس العمل او به تشديد فضای نا آرام زندگی.
در سنين بالاتر تماس و تأثير پذيری بچهها از محيط بيرون بيشتر است. در سنين نوجوانی جذابيت ، تفاوت و تلاش برای كشف دنيای جديد در مرحله اول بكلی آنها را از فضای خانه باز میدارد. نوعی گريز با احتياط صورت میگيرد. دلكشی دنيای بيرون عليرغم ترس ناشناختگی اش كه بخصوص از جانب مادران بطور دائم گوشزد میشود افزونتر است. هرچه اجتماع نو بيشتر كشف میشود تفاوتها هم عريانتر میشوند.
محيط زندگی نوجوانان در اغلب موارد كمپهای پناهندگی است با تمام مشكلات و نواقص و محدوديتهايش.
ناهمگونی مليتی درون اين كمپها و تفاوت فرهنگی از يك سو اختلافی را بوجود میآورد كه يا به ناچار بايد با آن ساخت (چون اغلب يك مليت در صدد تحميل عادات و رفتارها و سنن اجتماعی خود است) يا به در گيری و تشنج كشيده میشود.
زنان ايرانی با وجود تحمل فشارها و مشكلات فراوان برای رسيدن به آلمان در ذهن و زير فشار تربيت سنتی خود ، به عنوان زنان تنها محدوديتها و احتياطهای بيشتری را برای خود قائل میشوند. و در نتيجه ، فشار به فرزندانشان برای دور ماندن از تماس و بازی و حتی حرف زدن با همسايگان خود میافزايند. بهر حال نبايد هم از نظر دور داشت كه برخورد اوليه آنها تنها با فرهنگ كشور ميزبان نيست بلكه آنها همزمان با همسايگانی رو در رو میشوند كه هيچ شناخت قبلی از آنها و يا آمادگی روبرو شدن با آنها را هم نداشتند.
در شرايط زيستی جديد محدوديتها امكان تحرك را از بچهها میگيرد و قوانين رفتاری تازهای را به آنها تحميل میكند كه وضع كنندگان آنها مسئولان اين كمپها از يكسو و مادران كه در پی تطابق الگوهای رفتاری ايرانی با وضعيت جديد هستند از سوی ديگر میباشند.
بعد از فروكش كردن هيجان اوليه نوجوانان اولين در گيریهای جدی با مادران آغاز میشود كه بيشتر در جهت يافتن آزادی بيشتر و استفاده از امكانات موجود بيرون است. هرچه بر ميزان تقاضای آنها افزوده میشود دلواپسی مادران برای از دست رفتن اختيار فرزندانشان بيشتر میشود.
مادران متهم میشوند كه اين جامعه را نمیشناسند ، زبان نمیدانند و چون بيشتر در خانه هستند از بيرون خبر ندارند. رابطه كليشهای مادران و فرزندان در هم میريزد. آگاهی و شناخت از طريق بچهها با تغبير و تفاسيری كه اغلب به نفع خودشان است صورت میگيرد و به آنها قدرت میدهد تا رو در روی مادرانشان قرار گيرند. حربههای تربيتی ايرانی از جانب مادران بی اثر میماند و احساس بی پناهی و تنهايی در مادران آغاز میشود.
محدوديت مالی از سوی ديگر مانع از برآوردن نيازهای مادی بچهها میشود و به تدريج تبديل به احساس خشم در آنها میشود. هرچه مادران بيشتر در خود ميروند تلاطم در رابطه با بچهها بيشتر میشود. جذابيت و اشتياق نسبت به محيط تازه در سايه مشكلات مادی و عدم امكانات رفاهی و درگيری روحی مادران در سايه قرار میگيرد و كم كم ياد آوری خاطرات ايران حسرت و تلخی و حس پشيمانی از اينجا بودن را به همراه میآورد.
اگر مادران علت مشكلاتشان را شرايط سياسی ، اجتماعی ايران و فضای نامهربان كشور ميزبان میدانند بچهها تقصير را در تصميم مادران میبينند و اگر در اين زمينه در رابطههای تلفنی به پدران خود شكايت كنند آنها براين آتش میدهند و اظهار نارضايتیها بالا میگيرد.
وضعيت روحی زنان:
فشار مشكلات بر زنان آنها را به نوعی مقايسه اين شرايط با وضعيت زندگيشان در ايران میكشاند از آنجا كه اين زنان از قشر متوسط روبه بالای جامعه ايران هستند در ايران بطور نسبی از زندگی مرفهی برخوردار بودهاند امّا مقايسه كاستیهای اينجا در اغلب موارد آنها را به پشيمانی و حسرت وا نمیدارد. فرصتی است كه به دور از قضاوتها و ارزش گذاریها به زندگی مشترك بينديشند و از خلال آن نگاهی به خواستههای خود بيندازند. اگر آنها در اين قياس تنها بودند بستن پرونده زندگی گذشته كاری آسانتر بود. امّا نارضايتی بچهها و اينكه تمام زندگی يك مادر در بستر فكری زنان ايرانی در رفاه و آسايش فرزندان خلاصه میشود حس دوگانه و همراه با عذاب وجدان به بار میآورد. ميل به كنده شدن و شروع دوباره امّا با پاهای بسته شده. هر تلاش برای رهائی با رنجی زياد همراه است. بازگشت يعنی پذيرش شكست در يك حركت استقلال طلبانه. ماندن يعنی تحمل فشارها و عذاب وجدانها.
در مورد زنانی كه همسرانشان چندی بعد به آنها ملحق میشوند در مواردی كه متأسفانه زياد نيستند پيوستن مردان به آنها از بار زندگی میكاهد امّا در موارد بيشتری پيوستن مردان به آنها در شرايطی صورت میگيرد كه وضعيت حقوقی زنان هنوز تثبيت نشده است در نتيجه شوهران آنها هم بايد مراحل پناهندگی را طی كنند. مردان در حاليكه هيجان محيط جديد و رو در روئی با آن را دارند ، زنان از اين دوره فاصله گرفتهاند و با محيط كم و بيش آشنا شدهاند و خسته بی حوصله سالهای انتظار را میگذرانند.
در زمانی كه زن و مرد از هم جدا زيستهاند ، آنهم در امكانات زيستی و فرهنگی متفاوت ، تفاوتهائی در ذهن و نگاه آنها به زندگی صورت گرفته است. به واقع تفاوت در انديشه زنان رخ داده است و يا انديشهای امكان بروز يافته است. مردان با ادعای توانائی بيشتر به عنوان كسانی كه هيچ شناختی از قوانين و شرايط اجتماعی اينجا را ندارند در مرحله اول باری بر دوش زنان میشوند.
ضمن اينكه تحمل دشواريهای زندگی در خارج از كشور از يك سو شكنندگی زيادی در زنان ايجاد كرده است و از سوی ديگر انگيزه پذيرفتن بار زندگی زناشوئی را در آنها كم كرده است. به همين دليل تضادها و اختلافات خيلی زود خود را نشان میدهند.
در مورد زنانی كه به همراه فرزندان خود آمدهاند بی آنكه قرار مشخصی برای پيوستن همسرانشان به آنها وجود داشته باشد وضع متفاوت است. اختلافهای زندگی زناشوئی در گذشته در ابعاد واقعی خود عيان میشود. زندگی در اينجا با نوعی حس رهائی و آزادی و در عين حال با سايهای از ترس همراه است. درگير شدن در روابطی كه گاه به نوعی به لجبازی شبيه است و وسيلهای است برای در هم شكستن تابوهای زندگی در ايران.
بچهها در اين نوع زندگی بطور ويژه سر در گم هستند. نوع رابطه مادران با پدرانشان نا روشن است. امكان و زمان ديدار پدرانشان نامعلوم است. نوع زندگی مادرانشان آنها را گيج میكند و عكس العملهای متفاوتی از پرخاشگری تا افسردگی از خود نشان میدهند.
خستگی ، اضطراب ، افسردگی و سر در گمی احساسی به شكل مشكلی جدی در بين زنان و عواقب آن به بچهها سرايت میكند. كه بيشترين علت آن نا روشنی وضعيت حقوقی اجتماعی و از همه مهمتر روانی آنهاست.
قضاوت در مورد اينكه كدام انتخاب برای بچهها بهتر میبود ، ماندن يا آمدن به اينجا طبعاً وظيفه و مسئوليت هر مادر به طور مشخصی است.
امّا انتخاب زندگی در خارج از كشور به منظور رفاه و آينده بهتر برای بچهها به هر قيمتی ، موضوعی است كه بايد با نگاه ديگری و در نظر گرفتن شرايط روحی آنها به آن پرداخته شود.
كمبود افراد خانواده كه بطور سنتی به عنوان افراد مورد اعتمادی كه میشد با آنها درد دل كرد بطور جدی در اين شرايط احساس میشود. جايگزين كردن اين نقش در اينجا به وسيله مشاوران اجتماعی و روانكاوان صورت میگيرد. امّا در هم آميختگی شرايط حقوقی زنان ايرانی با وضعيت روحی آنها عملاً امكان كمك جدی به آنها را محدود میكند. بيان علل دشواريهای روحی آنها تنها به مشكلات آنها در اينجا محدود میشود و عنوان علل واقعی افسردگی تحت تأثير دلايل پناهندگی كم میشود و روان درمانی در بستر واقعيتها صورت نمیگيرد.
آنچه مسلم است شرايط زندگی اين زنان در ايران تحت تأثير دلايل سياسی ، اجتماعی ، فرهنگی به نوعی بوده است كه آنها را به تحمل همه سختیها در اينجا وا میدارد. اما تصميم ميان ماندن يا رفتن بيشتر انتخاب ميان دو شرايط دشوار است و گاه ميان مادران و بچهها اتفاق نظر وجود ندارد و يا از نظر احساسی همسان نيستند و بار بيشتر را در اين ميان زنان بر دوش میكشند.
ناهيد كشاورز (كلن)
[اصل مقاله در سايت ايران امروز]