یکشنبه 6 دی 1383   صفحه اول | درباره ما | گویا


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

پيامدهاى افزايش شكاف طبقاتى، گفت وگوى فريال طهماسبى با حسين تنهايى، جامعه شناس، ايران

با گسترش شهر و پيشرفت صنعت و تكنولوژى ، ميزان پيامدها و تبعاتى كه جوامع بشرى بدان گرفتار مى شوند، هم افزايش مى يابد . انقلاب ارتباطات، افزايش حاشيه نشينى، عشقهاى اينترنتى و سرانجام شكاف طبقاتى !
شايد براى يك ناظر خارجى ، جامعه امروز ما بخصوص شهر تهران ، جامعه اى يك دست جلوه كند كه كمتر شكاف و فاصله اى ميان افرادش مشهود باشد. ولى حقيقت امر چيز ديگرى است كه در زير پوسته شهر نهفته است. شكاف ميان طبقات، اقشار و گروههاى مختلف ، هريك از آنها را در طبقه اى جداگانه مرزبندى كرده، كه گرچه به تأكيد دكتر تنهايى ، جامعه شناس به ظاهر با شيوع زندگى قسطى و بيمه اى اين مرزها كمرنگ به نظر مى رسد، ولى كماكان شكاف طبقاتى به قوت خود باقى است.
و اينكه عامل اين شكاف چيست و هريك از دو تجربه قرن بيستم : كشورهاى جهان اول و جهان سوم چگونه با آن برخورد كرده اند و در كدام يك قوى تر است و از همه مهمتر پيامدهاى شكاف طبقاتى چگونه خواهد بود، موضوع مصاحبه ما را با دكتر حسين تنهايى تشكيل مى دهد كه با هم مى خوانيم.
به نظر مى رسد در جامعه ما پديده اى تحت عنوان «مهاجرت طبقاتى» روبه شكل گيرى است. بدين معنا كه طبقات فرودست از تفريحات طبقات فرادست استفاده مى كنند تا شكاف ايجادشده ميان طبقات را به نوعى كمرنگ تر نمايند. آيا اين مهاجرت لزوماً به معناى از بين رفتن شكاف ميان اقشار مردم است؟
براساس شانسهاى زندگى ، سبكهاى زندگى يعنى (style of life) هم فرق مى كند، يعنى نگرش انسان به زندگى . ما در حوزه نظريه هاى تفسيرگرايى، اعتقادمان براين است كه شيوه زندگى ، خيلى جبرى نيست و انسان قادر به تغيير آن است و حالا اشتباه نكنيد از نظر پايه هاى معرفت شناختى ، شيوه هاى زندگى هم باز ، رنگ و بوى طبقاتى خودش را حفظ مى كند،مثلاً به همين موردى كه شما اشاره كرديد اگر تفريحات طبقات بالا با تفريحات طبقات پايين با هم مقايسه كنيم، تفريحات آنها هم رنگ طبقاتى به خود گرفته است. ممكن است اينطور به نظر برسد كه چطور برخى افراد متعلق به طبقات پايين، از تفريحات طبقات بالادست استفاده مى كنند واينجا دقيقاً همان پديده اى كه ذكر كرديد، مهاجرت طبقاتى اتفاق مى افتد. ولى بدين معنا نيست كه شكاف طبقاتى كمرنگ شده است يا به كلى از ميان رفته است. ممكن است فردى از طبقات پايين باشد ولى بنا به انگيزشهايى كه دارد، خودش را به طبقات بالاتر متمايل مى كند. گاهى نيز افراد از همين طبقات فرودست، به شكل گروههاى غيردوستانه يا به شكل
لمپن ها، توسط طبقات فرادست خريدار مى شوند، تا در مواقع لزوم از آنها استفاده كند. بنابراين اين يك بحث اساسى در جامعه شناسى تفسير گرايى است كه امروزه مهاجرت طبقاتى به شكل وسيع آن اتفاق مى افتد.
شما از ميان نظريه هاى جامعه شناسى، شكاف طبقاتى را چگونه تعريف مى كنيد؟ آيا متغير اين شكاف، لزوماً مادى يا اقتصادى است؟
خير، شاخصها تنها اقتصادى نيستند. من در تحقيقات خودم به ۳ شاخص ثروت، قدرت در اداره فرايند كار و مديريت دست پيدا كرده ام. ممكن است شخصى مدير باشد ولى قدرت اجرايى نداشته باشد و يامدير نباشد ولى قدرت اجرايى داشته باشد. معمولاً اگر اتحاد قشر اصلى طبقه فرادست همه راهكارها را در دست داشته باشد و بتواند طبقه فرودست را در مقابل خود قرار داده ، ثروت به معناى كلان آن كه به زمينه هاى حياتى كار مربوط مى شود را در كنار قدرت در اداره كار و مديريت در روابط كارى و تنظيم حقوقى آن را در دست داشته باشد ، در طبقه اى متمايز از ديگران قرار مى گيرد. درواقع هرچه كه افراد در سرنوشت توليد و كارشان ، بى ثروت تر ، بى قدرت تر و بى دخالت تر باشند ، طبقات فرادست و فرودست را از هم تفكيك مى كند، بنابراين بديهى است تا وقتى سيستم ادارى دولتها در سازمانهاى دولتى ثابت مى شود ، شكاف به تدريج شروع شده و اين شكاف طبقاتى درجوامع طبقاتى به طور طبيعى به وجود مى آيد و از اين نظر مى گوييم طبيعى ، چون به صورت طبيعى شكل مى گيرد.
آيا پارامتر صنعتى شدن در جوامع مى تواند عاملى براى ظهور اين شكاف به صورت طبيعى باشد؟ به بيان ديگر كشورهاى صنعتى بيشتر شاهد شكاف طبقاتى هستند يا كشورهاى جهان سوم يا در حال توسعه؟
بنابر تحقيقاتى كه در حوزه جامعه شناسى راديكال (ريشه اى) (Radical society) انجام شده ، اين پديده قاعدتاً در جوامع صنعتى روبه رشد است. با تعبيرى كه انديشمندان در اين زمينه انجام داده اند، به اين نتيجه رسيده اند كه براساس سيكل فقر هرچه جامعه صنعتى تر شود ، كار تخصصى ترى مى طلبد و با توسعه كار تخصصى، بايد فرصتهاى زندگى بهترى در اختيارشان باشد و فرصتهاى شغلى و درآمدى بهتر بايد فراهم گردد . بنابراين گردونه آن بيشتر حركت مى كند، از طرف ديگر فقر نيز به موازات پيش مى رود لذا هرچه جامعه صنعتى تر شود، اين شكاف بين جوامع بالاتر و پايين تر نيز افزايش مى يابد. ولى ما در قرن بيستم با دو تجربه روبرو شديم. يكى تجربه جهان اول يعنى كشورهاى صنعتى و ديگرى كشورهاى جهان سوم يا همان كشورهاى درحال توسعه . جهان اول، به علت استفاده از نظر كارشناسان ، جامعه شناسان و روانشناسان كارآمد، توانست اين شكافها را شناسايى كند. چرا كه به خوبى دريافته بود چنين شكافهايى عاملى خطرناك براى نظام حاكميت هستند. بنابراين براى اينكه دچار پيامدهاى خطرناك نشوند، سعى كردند از اين شكافها جلوگيرى كنند. كشورهاى صنعتى مايل نيستند اين شكافها عميق شود چه كه به ضرر نظام حاكميت خواهند بود. چه منجر به شورش يا انقلاب بشود و چه نشود، خطرناك خواهد بود.
اين كشورها چه شيوه اى را پيش گرفتند كه در عين حال كه منجر به شورش و انقلاب نشد، مردم را نيز در يك وضعيت معلق نگاه داشتند، تا وجود اين شكاف را كمتر احساس كنند؟
معلوم است ، زندگى قسطى! اين كشورها سعى كردند باايجاد بيمه هاى مختلف ، چون بيمه از كار افتادگى ، بيمه بازنشستگى ، بيمه بيكارى و ... مردم را از زير خط فقر نجات دهند و آنها در حوزه طبقه متوسط به معنايى كه در غرب متداول است ، نگاه دارند. اين فعاليت از دهه ۵۰ به بعد ، به شدت رواج پيدا كرد . به اين روش عمل كردن براى نظامها مفيد بوده است . زيرا دو اتفاق مى افتد، از يك طرف فرد احساس شكاف نمى كندمثلاً يك كارگر با استفاده از انواع بيمه ها مى تواند از وسايل مادى زندگى بهره مند شود كه طبقه فرادستش از آنها استفاده مى كند، از طرف ديگر هم فرد ، خودش را متمايل و انگيزمند به فعاليتهاى سيستمى كرده و فعاليت اقتصادى براى او به طور جدى شكل مى گيرد وهمه اينها به نفع نظام حاكم است . چون زندگى قسطى چنين ايجاب مى كند . فرد آنچنان درگير پرداخت قسطهايش مى شود كه ديگر وقت دگرانديشى و تغيير نظام و در نهايت شورش را ندارد. البته كشورهاى جهان سوم هم به چنين نتيجه اى رسيدند و تقريباً اين سيستم را طى كردند. مثلاً در خودروسازى اين اتفاق افتاد. همه ما مى دانيم كه در خودروسازى ، خارج از برنامه عمل شد. بيشتر از حد نياز و ظرفيت ، خودرو توليدكردند، تا همه مردم حتى با حداقل پس انداز بتوانند از طريق قسط، ماشينى خريدارى كنند تا بدين لحاظ شكاف ميان طبقات را كم عمق تر نمايند.
آيا فكر نمى كنيد اين شكاف تنها به لحاظ روانى تاحدى از بين رفته است و در قالب واقعى خود، كماكان به قدرت خود باقى است؟
دقيقاً. سيستمى كه جهان صنعتى و به دنبال آن جهان سوم آن را دنبال مى كند تنها به لحاظ روانى مى تواند تاحدى شكاف طبقاتى را پركند. در حال حاضر در جامعه ما طبقاتى كه به آنها طبقات متوسط گفته مى شود و من به آنها قشر اصلى طبقات فرودست مى گويم تقريباً امكانات مرفه طبقات بالادست را استفاده مى كنند. اما شكاف طبقاتى كماكان سرجاى خودش است و كار اصلى خودش را انجام مى دهد و كار اصلى آن اين است كه قدرت، ثروت و مديريت را هرروز در نرخ جمعيت كمترى جمع مى كند و به عبارتى «منوپل» يا انحصارى طلبى شكل مى گيرد . تنها در تعداد افراد كمترى اين ۳ نيرو جمع شده و متمركز مى شود و اكثريت مردم فاقد اين ۳ نيرو خواهند بود. به لحاظ واقعى اين منوپل (انحصارطلبى) هرروز پيش مى رود و شكاف عميق تر مى شود. تعداد ثروتمندان قدرتمند دراين ۳ شاخه كمتر شده و افرادى كه خواستار رقابت بودند حذف مى شوند و بدين گستره تعداد بيشترى اضافه مى شود. دراين ميان ، خط فقر همچنان وجود دارد. البته خط فقر براى دولتها نگران كننده نيستند. چون براى جامعه خطر ندارند. درگوشه و كنار شهرها در قالب حاشيه نشينى ، به صورت فقر منطقه اى زندگى مى كنند. اين افراد نه خطر شورش دارند و نه خطر انقلاب . گاه جرمهايى دراين مناطق اتفاق مى افتد كه اعلام اين جرمها ، گاهى تنها مانورى براى نظام طبقاتى است كه اعلام دارند ما تا چه حد توانسته ايم جامعه را كنترل كنيم. در حالى كه ارتكاب به جرم در آن مناطق، نوعى آزادسازى از فشار نظام طبقاتى است كه هرروز آن را بردوش خود تحمل مى كنند.
به نظر شما ساختار سياسى مى تواندعاملى مؤثر در به وجود آمدن اين شكاف باشد؟
۴۰۰سال پيش، يكى از فلاسفه چين به نام «منسيوس» حرف بسيار زيبايى از خود به يادگار گذاشت . او گفت وظيفه دولت اين است كه به جامعه خدمت كند و براى مردمانش شرايط كارى فراهم كند اما دولت اين كار را نمى كند. لذا مردم فقير مى شوند و در اثر فقر ، دست به جرم مى زنند. از آن طرف هم ، دولت پليس را برسر راه آنها قرار مى دهد ، چون مى داند كه جرم كجاست و به راحتى پليس را به آن مناطق مى فرستد. «منسيوس» معتقد است كه اين يك دام ناجوانمردانه است. بدين معنا كه ساختار سياسى جامعه مى تواند از اين شكاف تاحدى جلوگيرى كند. ساختار جامعه صنعتى زود به اين فكر افتاد و جوامع نيمه صنعتى هم به تدريج به اين منظومه مى پيوندند. از جمله اينكه دركشور خود ما ، در دهه ،۵۰ كنترلى كه بر روى اصناف به كار بردند البته برخى از اين فعاليتها ، تنها بروز نمايش قدرت فرادست است و شكل ديگر آن در ظاهر اين است كه جلوى شكافها گرفته شود. لذا به مرور زمان همه دولتها با هرنوع ساختار سياسى به اين نكته پى بردند كه اين شكافها به صلاح جامعه و نظام حاكم نيست و سعى در پركردن يا حداقل كمرنگ كردن آن مى كنند.
ثروت، قدرت و مديريت در اداره فرآيند كار ۳ شاخصى است كه به عقيده دكتر حسين تنهايى، جامعه شناس، مى تواند در ايجاد شكاف طبقاتى مؤثر باشد.
وى در نخستين بخش گفت گو، همچنين از الگوى كشورهاى توسعه يافته سخن گفت كه توانسته اند بر شكاف طبقاتى فائق آيند و به اين ترتيب زمينه تخلفات اجتماعى و شورش و انقلاب را به حداقل برسانند.
واپسين بخش گفت وگو پيرامون شكاف طبقاتى موجود در جامعه ايران و آثار آن است كه درپى مى آيد.

شكاف طبقاتى در جوامعى كه با آن روبرو هستند و به نوعى با آن دست و پنجه نرم مى كنند و تا اين حد نظامهاى حاكم از آن در هراسند، داراى چه پيامد وتبعاتى است؟
۳ نوع پيامد ديالكتيكى در بحث شكاف طبقاتى مى توان ترسيم كرد: يكى ديالكتيك جبرانى است. دراين شكل، اگر به شكاف طبقاتى توجه نشود ، حركتهايى به نام شورش و تظاهرات ، البته نه انقلاب شكل مى گيرد. اين شورشها و تظاهرات را به لحاظ جنبش شناسى، درحوزه نانمادين تلقى مى كنيم. بدين معنى كه شورشها و تظاهرات، برنامه ريزى خاصى ندارند، فاقد رهبرى و ايدئولوژى هستند، لذا معمولاً هم به جايى نمى رسند و شكست مى خورند. در واقع گرچه زود شكل مى گيرند ولى به همان زودى هم از بين مى روند. بنابراين من از نظر علمى ترديد دارم كه عنوان جنبش را براى آن به كار ببرم. بسيارى از اوقات نوسانات و هيجاناتى شكل مى گيرد و مردمى هم درگير اين موجها مى شوند ، كه اعتقادى هم به اين شورشها ندارند و فقط درگير مى شوند چرا كه فشار طبقاتى را يا به چشم خود ديده اند يا آن را حس كرده اند. شايد اين شكاف هم به شكل پول و ثروت نبوده باشد و در قالب نابرابرى قدرت آن را احساس كرده باشند. مثل پارتى بازى . يا بى احترامى به حيثيت يك دانشجو . بنابراين در ديالكتيك جبرانى ، كه گاهى نيز در شكل ارتكاب به جرم و فعاليتهايى چون شورش تظاهرات افراد درگير مى شوند، همراه با هيجاناتى پيش مى روند كه معمولاً به جايى هم نمى رسد، ولى ريشه طبقاتى دارد.
بنابراين درجوامع صنعتى، تلاش بر اين است كه اغلب منجر به چنين شورشهايى نشود. يكى از كارهاى آنان، اجراى درست قانون، بدون پارتى بازى براى همه افراد است.
نوع ديگر واكنش، ديالكتيك مفلوج است. وجه تشابه اين نوع پيامد با ديالكتيك جبرانى دراين است كه افراد هدف خاصى را درواكنش خود دنبال نمى كنند و بدون برنامه ريزى و ايدئولوژى هستند. درمقابل فشار شكاف طبقاتى، به نوع بيكارى مزمن دست مى زنند، كم كارى كرده و به مشاغل كاذب مشغول مى شوند و يا دركار خود دست به تقلب مى زنند. مثلاً رشوه گيرى مى كنند. براى اين كار هم، استدلال و توجيه خاص خود را دارند.



تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 




سيستم سرمايه دارى هم خيلى زيركانه دريافت كه اين استدلال را به نفع خودش بگيرد. بدين ترتيب كه سعى كرد تمام امكانات رفاهى را به نفع طبقات پايين بكار گيرد، تا افراد استدلالشان عليه نظام نباشد. جهان سوم اين تيزهوشى را به خوبى به كار نبست. بنابراين تنش ميان طبقات همچنان باقى ماند، درنتيجه ديالكتيك مفلوج به شكلهاى مختلف در كشورهاى جهان سوم بيشتر شد. ما درجامعه شناسى كارو مشاغل در بررسى آمريكا، به چنين چيزى برنخورديم كه كسى مشغول كار و شغلى باشد، رشوه گيرى هم بكند. قوانين كار آنچنان منظم و دقيق صورت گرفته كه براى همه يكسان اجرامى شود.
ديالكتيك مفلوج براى كشورهايى اتفاق مى افتد كه افراد به نوعى وازدگى گرفتار شده اند و درحوزه كلان وارد ديالكتيك هاى جبرانى مى شوند.
نوع ديگر پيامدهاى شكاف طبقاتى كه ازهمه خطرناك تر است و جهان سرمايه دارى از آن بيشتر مى ترسد كه اگر به وجود بيايد، تأثيرات عميقى درجامعه خواهدگذاشت، به صورت جنبشها يا انقلابات اجتماعى خواهندبود كه همان ديالكتيك قطبى است. البته اين جنبشها انواع و اقسام مختلفى دارند. مثل جنبش زنان، جنبش جوانان و... كه هريك از آنها تعرايف خاص خود را دارا هستند. ولى نوعى از اين جنبش ها به طور خاص ممكن است تبديل به انقلاب شوند و معناى انقلابى پيداكند كه البته اين بسته به آن است كه درچه مرحله يا بحران تاريخى قرارگرفته باشند.
ولى هميشه از ديد دولتها اين انقلابها، مضر است. بنابراين وجود پيامدهاى اين شكافهاى طبقاتى، خود دولتها را تربيت كرده كه سعى كنند، راهكارهاى مناسب با رشد جامعه را درجهت جلوگيرى از پيامدهاى اين شكافها بيابند.
آقاى دكتر! شكاف طبقاتى را درجامعه امروز ما چگونه مى بينيد؟ آيا اين شكافهاى طبقاتى درجامعه ما بيشتر واقعى است يا نمايشى؟
متأسفانه دردهه اخير، شايد بيش از دهه قبل، شدت ايجاد شكاف طبقاتى بيشتر شده و بايد بگويم كه اين شكاف طبقاتى واقعى است نه نمايشى. شكاف طبقاتى نمايشى، درحال پنهان شدن است. البته با بالابردن قدرت خريدمردم، توسط وامهاى طويل المدت كمى شكاف را كم كرده است. بنابراين زندگى مردم بروز يك نمايش طبقاتى شده است. ولى همان ۳شاخصى را كه ذكركردم (ثروت، قدرت و مديريت) افراد كمترى را درجامعه ما به خود اختصاص داده و در دسته هاى كمترى محدودمى شود. بنابراين شكاف طبقاتى به معناى واقعى خود خيلى مشهود و عميق است.
به نظر شما اين شكاف بين چه گروهها و قشرهايى است؟
در سطح خرد آن، نمود آن در قشرهاى اجتماعى، درميان حقوق بگيرهاست كه اين شكاف را تحمل مى كنند. به عبارتى كسانى كه توليدنمى كنند يا رقابت اقتصادى نمى توانند انجام دهند. مثلاً مغازه دار از تورم، هيچگاه مشكلى پيدانمى كند. ولى مشاغلى كه به نام دستمزدبگير تعريف مى شوند، مشكل پيدامى كنند. درواقع اينها شكاف طبقاتى را بيشتر احساس مى كنند و جزو قشرهاى فرعى و اصلى طبقات فرودست هستند. قشرهاى حاشيه اى هم كه در زيرخط فقر يا برروى خط فقر قراردارند، بستگى دارد در چه وضعيت ديالكتيكى قرارگرفته باشند.
گفته مى شود شكاف طبقاتى درايران به قدرى روبه افزايش است كه ممكن است به «بغض اجتماعى» منجرشود. «بغض اجتماعى» چگونه پديده اى است و عواقب آن چيست؟
ببينيد! اغلب حس تشخيص حاشيه نشين ها، يا حس دركشان كم شده و جامعه شناسان هم به آن اشاره كرده اند كه وقتى درد، فقر، رنج و محروميت زياد شود، ديگر فرد كرخت شده و قادر به انجام كارى نيست. مثل فردى كه در سرما افتاده، اول سرما را حس مى كند، ولى وقتى سرما درعمق وجودش رسوخ كرد، بدن كرخت مى شود، لذا ديگر درد را احساس نمى كند.
محروميت هم گاهى درمناطق حاشيه نشين جزئى از وجود آنها مى شود. لذا ديگر خيلى درد را احساس نمى كنند. به خاطر همين است كه جرمهاى اجتماعى معمولاً توسط افراد شروع مى شود و هيچگاه يك منطقه مجرم نمى شود. ولى گاهى اوقات افراد دراين مناطق به نوعى خودآگاهى دست پيدامى كنند، بدين معنا كه:
بغض را احساس مى كنند. درلحظه اى فشارى را كه برآنها واردمى شود را ديگر نمى توانند تحمل كنند، دچار عصيان مى شوند.
عصيان واژه اى است كه درجامعه شناسى فرد در نظريه مبادله بكاررفته است. نظريه مبادله مى گويد كه افراد به جامعه، خدمت مى كنند، كارمى كنند. ولى چيزى را كه درمقابل زحمت آنها تعريف شده دريافت نمى كنند و چون پاداشى درمقابل زحمت خود دريافت نكرده اند و عدالت درمورد آنها اجرا نشده است، دچار عصيان مى شوند و اين عصيان به شكل بغض اجتماعى درمى آيد و حالا اين بغض مى تواند تبديل به ديالكتيك جبرانى شود يعنى تبديل به جرم. يا مبدل به ديالكتيك مفلوج مثل رشوه گيرى، اعتياد، خودكشى و... شده يا تبديل به ديالكتيك قطبى مثل جنبشها و عمليات چريكى و انقلابات و... مى شود. همه چيز ممكن است اتفاق بيفتد.
اينها راههايى است كه اين بغضها را دنبال مى كند و دوباره برمى گردم به گفته همان فيلسوف چينى كه مى گفت اين جرم درحقيقت متعلق به كارفرمايان كلان جامعه يا دولتهاست. چون دولتها براساس قوانين اساسى موظفند حداقل را براى مردم تأمين كنند و اگر اين كار را نكرد، طبيعى است كه دراثر اجرانشدن عدالت، عصيانى را ايجادمى كند كه ازيك طرف در ديالكتيك مفلوج اين حق را براى افراد ايجادمى كند كه اگر دولت براى من كارى نمى كند، من خودم اقدام به كارى مى كنم.
مثل رشوه گيرى و يا در ديالكتيك قطبى اين حق را به وجود مى آورد كه دريك شورش، جنبش يا تهاجم شركت كند و آن را به يك انقلاب بكشاند.
گروهى كه درجامعه شناسى راديكال (ريشه اى) دركاليفرنيا در دانشگاه بركلى يكى ازمعتبرترين دانشگاهها، دراين زمينه تحقيق كرده اند آنها جنگ ويتنام را انتخاب كردند. اين جنگ در سال ۱۹۶۸ شكل گرفت. تعداد كشته شدگان آمريكايى در جنگ ويتنام مساوى بود با كشته شدگان كارگران درمعادن آمريكا. يعنى ميزان فقر و محروميت از كار درست و مناسب و به عبارتى بى توجهى دولت. اين جامعه شناسان اينطور استدلال كردند كه دولت بايد معادن را طورى تنظيم مى كرد تا مردم دچار آن مشكل نشوند. اينان چنين اتفاقى را درقالب جرم پنهان تعريف كردند. دولت موظف است كه خدماتى را براى مردمش فراهم كند و خدمتگزار آنها باشد. چون اين سرمايه را درجاى ديگر صرف مى كند، توليد بغض كرده و مردم عصيان مى كنند و درنهايت به انواع ديالكتيكهاى ناسالم منجرمى شود. كشورهاى جهان صنعتى اين موضوع را كنترل كرده اند و دولتها هوشمندانه به نفع خود عمل مى كنند تا بطور متوسط همه مردم از يك رفاه نسبى استفاده كنند و كمتر دچار بغض اجتماعى شوند و مى بينيم كه حدود ۱۰۰ تا ۱۵۰ سال است كه مردم دراين كشورها، انقلابى راه نينداخته اند. گرچه خدمت دولت به مردم آنجا نيز كاركردى است. يعنى درنهايت به نفع طبقه حاكم است. ولى دركشورهاى جهان سوم خيلى زود به زود انقلاب مى شود و علتش هم اين است كه دولت، هوشمندانه جلوى ديالكتيكهايى كه منجر به تغييرات اساسى شود را با شيوه كمك رسانى كه مى تواند مردم را پوشش داده و مانع عصيان آنها شود، نگرفته اند.
آقاى دكتر! آيا شكاف طبقاتى اجتناب پذير است؟ به عبارتى پديده اى است كه مى توان جلوى آن را گرفت؟ به نظر جامعه اى بى طبقه دور از ذهن مى آيد.
اين جزئى از آمالهاى بشرى است كه مى خواهد بدان برسد. ولى تاكنون كه به آن دست پيدانكرده است. درهمه اديان هم به نوعى به چنين جامعه اى كه شكاف طبقاتى درآن نباشد، بشارت داده شده است.
در اسلام، به دوره مهدويت وعده داده شده كه جامعه اى بى طبقه شكل خواهدگرفت. اين مبحث در صيانت زرتشت هم هست كه «سوشيانت» قيام خواهدكرد و همه جهان را نجات خواهدبخشيد.
در ديانت مسيح، با ظهور دوباره مسيح، روزى همه را نجات خواهدداد. در مكتب انسانى غيردينى ماركسيسم نيز آمده كه روزى كمونيست ها خواهندآمد و جامعه را بى طبقه و خارج از ظلم خواهندكرد. مزدك در دوران قبل هم همين وعده را مى داد. يا مدينه فاضله فارابى گواه همين مطلب است يا مدينه فاضله افلاطون. اين آرزوى بشر است. جامعه شناسان نيز به نوعى اين را درنظر دارند كه با برنامه ريزى درست، بتوان به جامعه اى سالم دست پيداكرد.
مثلاً «فروم» در برنامه ريزيهايش مى خواست كه به آنجا برسد. ولى به عقيده من، باتوجه به ساختار قشربندى جوامع، بسيار بعيد مى دانم كه بتوان چنين برنامه ريزى كرد. دليلم هم به خاطر همان ۳ شاخص (ثروت، قدرت و مديريت) است كه هرروز درحال منوپل شدن پيش مى روند.
من يك آمارى را به شما بگويم. در اواخر سده نوزدهم (سال ۱۸۶۰ تا ۱۸۸۰) حدود بيش از ۸۵درصد ثروت جامعه آمريكايى، تقريباً درست نزديك به ۵۶ يا ۵۷ درصد جامعه آمريكايى بود.
ثروت اين افراد هرروز افزايش يافت وبر قدرتشان مى افزود. درحالى كه در دهه ۶۰ و ۷۰ آمريكا، ۷۶درصد از ثروت آمريكا، تنها دردست كمتر از نيم درصد از افراد جامعه بود. ببينيد كه چقدر منوپل شديد شد. ولى مردم ظاهراً راضى هستند. شكاف طبقات اصلى و واقعى ديده نمى شود و بروزش را بازندگى قسطى، اعتبارى و بيمه اى كمرنگ مى كنند. بخاطر همين كمتر مشكل در زندگى ديده مى شود. درحالى كه دركشورهاى جهان سوم اينطور نيست. اگر كسى بيكار شود، خانواده اش از معاش مى افتند، به خاطر همين است كه مردم دركشورهاى جهان سوم، زودتر به پيامدهاى شكاف طبقاتى رومى كنند. ما درجهان سوم هم ديالكتيكهاى قطبى شديدتر داريم كه اغلب منجر به انقلاب مى شود و هم ديالكتيكهاى جبرانى در شكل شورش و مصرف موادمخدر و ازهمه شديدتر ديالكتيكهاى جبرانى افزون تر. حالا شايد بعضى افراد فكركنند كه اگر شكاف طبقاتى اصلاً نبود، خوب است. اينكه شكافى درميان طبقات نباشد، تاحدى خوب است ولى اينكه آرزوى بشر تا چه اندازه واقع بينانه است و تا حدى مى توان به آن خوشبين بود نمى دانم. من شخصاً، آرزوى جامعه بى طبقه اى را دارم. جامعه اى كه همه ابنا نوع بشر، به عنوان خليفه خدا روى زمين، بتوانند با عشق و احترام زندگى كنند. ولى حقيقت امر اين است كه هرچه بيشتر به تاريخ و گذشته دولتها و ملتها نگاه مى كنم، بيشتر مأيوس مى شوم!





















Copyright: gooya.com 2016