پنجشنبه 17 دی 1383   صفحه اول | درباره ما | گویا


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

آنچه از زنان نمى دانيد، پيمان هوشمندزاده، شرق

داستان
--------


مى خواستم بتمرگم يه كتاب پونزده صفحه اى بنويسم به اين اسم. به خدا براى يه عمر بار خودمو مى بستم. بهتون قول مى دم به چاپ سوم مى رسيد. زنونه مردونه هم نداشت چون نه مردا زنهارو مى شناسن نه زنها زنهارو. كاره بدى بود؟ زشت بود؟ چرا؟ به نظر من كه سگش مى ارزه به عكاسى فيلم. زنم معتقده كه من يه پاراگراف هم نمى تونم در اين مورد بنويسم. وقتى ازش پرسيدم چرا درباره من اين طورى فكر مى كنه،گفت براى اينكه تو توى اين چيزا خنگى. اين حرف براى كسى كه خودشو مغز كل مى دونه خيلى سنگينه. با اين حال دندون رو جيگر گذاشتم. كمى فكر كردم و به اين نتيجه رسيدم كه بايد خيلى منطقى برخورد كنم.
گفتم: به اندازه پونزده صفحه كه مى تونم بنويسم.
گفت: اگه فكر مى كنى مى تونى،بنويس ولى آبروى خودت مى ره.
گفتم: چرا؟
گفت: براى اينكه بعد همه مى فهمن كه من گير چه آدم گندى افتادم.
گفتم: تو واقعاً در مورد من اين طورى فكر مى كنى؟
گفت: نه نه من هيچ وقت اين حرفو نزدم.
گفتم: كدام حرف؟
گفت: همون كه تو فكر مى كنى.
گفتم: چه فكرى؟
گفت: همين كه فكر كردى من بهت گفتم آدم گندى هستى.
سرما از در و ديوار ماشين مى زد تو. يه نوار آبگوشتى گذاشته بودم و داشتيم مى رفتيم فشم. چخوف پشت فرمون بود و ماشينش يكى از همين وانت آبى هاى نيسان، كه داده بود بغلشو نقاشى كشيده بودن و نقاشيه، يه غروب يه تيكه نارنجى بود كه يه درياچه بزرگ رو نشون مى داد كه تهش توى كوه ها گم مى شد و دو تا قوى سفيد بزرگ از اينور اونورش مى اومدن طرف هم. يه CD هم به آينه آويزون بود كه يه بند تكون مى خورد.روى درهاى ماشين، از تو، چند تا كارت پستال چسبونده بود كه يادمه يكيش عكس سوسن بود و يكى هم عكس يه بچه گربه كه كلاه سرش گذاشته بودن.بارمون يه گوسفند لاغر مردنى بود كه پيچيده بوديمش توى برزنت و فقط سرش بيرون بود و انداخته بوديمش پشت وانت.برف پاك كن همين طور مى رفت و مى اومد و برف ها رو كنار مى زد.
چخوف يه شيشه نوشيدنى داشت كه هر بار كه مى آورد بيرون و يه قلپ ازش مى زد، مى گفت: «عينهو تبريز.»
سرى آخر كه گفت، ازش پرسيدم: «مگه تو تبريزم رفتى؟»
گفت: «به اين قار قارك مى گن غريب بيابون»
گفتم: «خب كه چى؟»
نگاه چپ چپى كرد و جوابمو نداد. يه سيگار پنجاه و هفت روشن كرد و يه هوا شيشه رو داد پايين.
پروندش دستم بود ولى خواستم حرفى زده باشم،
گفتم: «بچه كجايى؟»
گفت: «خوش _ دامپزشكى)»
گفتم: «پسر راست ميگى؟ ما سر كارون مى نشستيم»
گفت: «پس بچه محليم»
گفتم: «زن و بچه دارى؟»
پوزخندى زد و يه لنگ از بغل صندلى درآورد و كشيد به شيشه كه بخارشو بگيره. سمت خودشو پاك كرد و لنگ رو داد دستم كه سمت خودمو تميز كنم. سيگارشو پايين پاش تكوند و اشاره كرد به داشبورد و گفت: «يه سر دنده جديد خريدم»
گشتم گيرش آوردم، از اين اكليلى هاى صورتى قديمى بود كه همش برق مى زد و يه گل آبى هم چپونده بودن توش.
گفت: «ببين مى تونى وصلش كنى».



تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 




همان طور كه مشغول شدم، گفتم: «راسته ميگن يه ضعيفه اى ازت شيكايت كرده؟»
به روى خودش نياورد، فكر كردم نشنيده و دوباره پرسيدم ولى ديگه جواب نداد، هر چى مى پرسيدم فقط نگاه مى كرد و هى شيشه نوشيدنى شو درمى آورد و مى خورد.
گفتم: «يه هو چت شد؟»
گفتم: «خوب حرف بزن»
گفتم: «ببين من الان قطع ميشم آ»
گفتم: «گوش ميدى؟»
گفتم: «تا دوازده بيشتر نمى تونم وصل باشم»
گفتم: «مى فهمى؟»
فقط يه بار گفت: «عينهو تبريز»
همين رو گفت و بعد آن قدر ساكت موند تا ساعت دوازده شد.
وقتى قطع شدم پشت فرمون بودم. روى تابلويى نوشته بود، فشم پنج كيلومتر و گوسفندى كه نمى دونم چطور چپونده بودمش زير داشبورد، همان طور كه ساكت نشسته بود و كف ماشين رو سياه مى كرد طورى زل زده بود به من كه انگار مى خواست بگه «الان قطع مى شم آ».





















Copyright: gooya.com 2016