معرفی "تنها در راه"، کتابی از هرموز کِی، لـُران جليلی
"تنها در راه" دل کندن از همه چيز و همه کس است، برای تنها روانه شدن در پی کس و چيزی که نيست، يا جای ديگر است. سفری ست که پس از آگاهی و رويت و به رسميت شناختن مرگ خدا صورت می گيرد! بنا بر اين "تنها در راه" خطر کردن مداوم است، ترسيدن و نترسيدن از ترسيدن است. دلاشوبی نويسنده است که در آتش نبود آرامش می سوزد و می سوزد ولی نمی سازد
«تنها در راه»
نوشته هرموز کِی
چاپ: انتشارات شهاب تهران
مرکز پخش: ققنوس تهران
193 صفحه


هرموز کِی
شايد برای معرفی «تنها در راه» کتاب هرموز کِی که پس از چهارده سال انتظار بتازه گی در تهران منتشر شده بهتر باشد، پيش از هر اظهار نظری، نوشته پشت جلد آنرا در اينجا بازنويسی کنم:
« پوپک پرنده ای ست رنگارنگ با نگاهی زنده و شگفت زده ، با پيکری نحيف همانند کلاغ، يا زاغی کوچک، با چند شاهپر بلند و سياه که از دو سوی پيکر چابکش بيرون می زند و پرهای سرخ و آبی و سبز و زرد و يک خال سياه بر گونه اش... پوپک از آن سوی کوير به هرموزآباد می آيد. وهرموزآباد دهی ست که همچون تکه ای شعرِ سبز بر لبهای کوير زمين گير شده و از يادها رفته است.
پوپک در اينجا نيز پر تب و تاب است و در پی آرامش. ولی در اين ده آفت زده هوا به رنگ سرب است. او برای تسکين دلهره اش نشانی خانه خدا را می گيرد، ولی هيچکس نشانی خانه خدا را بياد نمی آورد! با اينهمه شبی آنرا می يابد : پرنده ای پير، پيش از مرگی محتوم، آنرا در گوش پوپک پچپچه می کند... پوپک بيدرنگ جار سر می دهد و همه پرندگان را آگاهی... و زمين از پرندگانِ از هر نژاد و هر رنگ و هر قد و قامت رنگين است... او بر بلندترين شاخه پيرترين درخت بادام هرموزآباد می رود . سخنرانی پوپک ديوارهای غم گرفته ی ده و دل پرخون پرندگان را می لرزاند. آنها با نگاهی شگفت زده به منقار پوپک دل می سپرند. پوپکی که سرانجام نشانی خانه خدا را يافته است... آنگاه پوپک از کرسی خود پايين می آيد . پرندگان همگی دور او و بر لب چشمه گرد می آيند. همگی چنته ی خود را برای سفر پر آب می کنند و بسوی ستيغ کوه البرز و دخمه خدا پر می کشند...سفری بس دراز در دل شبی سياه و سرد!
در پگاه روزی آفتابی به البرز می رسند. همگی نيروهاشان بر هم می نهند و درِ بزرگ و سنگی دخمه را می گشايند. نخست پوپک وارد می شود و آنگاه يکی پس از ديگری... در دخمه خدا چيزی نيست مگر گرد و خاک و آيينه ای پاک، و بويی که ديگر نيست! اما هيچ کس هيچ نمی گويد و نوک نمی گشايد که در آينه چه ديده است...
« تنها در راه » دربدری و سرگردانی پوپک است... »
« تنها در راه » يا « پوپک » چنانکه از نامش بر می آيد دل کندن از همه چيز و همه کس است، برای تنها روانه شدن در پی کس و چيزی که نيست، يا جای ديگر است. « تنها در راه » سفری ست که پس از آگاهی و رويت و به رسميت شناختن مرگ خدا صورت می گيرد! بنا بر اين « تنها در راه » خطر کردن مداوم است، ترسيدن و نترسيدن از ترسيدن است. « تنها در راه » دلاشوبی نويسنده است که در آتش نبود آرامش می سوزد و می سوزد ولی نمی سازد. با اين حال در پی آرامش هم نيست، بيشتر در پی بر هم زدن آرامش است و نو کردن ناآرامی. اين کتاب، مسافرتی ست « اسرارآميز» و« ابتکاری»، از نوساختن « اذليتی » ست که وجود نداشته، برای بيرون شدن از «حجاب» است. به نظر من ، نويسنده « تنها در راه » در ابتدا به صورت روشن با پيشنهاد به بيرون آمدن و آزاد شدن « دخترکان زيبا روی پنهان در چادر » و « چادر پروردگان » که خود را در « چادرهای سياه » محکم پوشيده اند و سياهمالی کرده اند به صورتی بيشتر از اشاره و کنايه می گويد که به چه خاطر ترک بلاد می کند و اين بلاد چه جايی ست و چه کسانی در آن زندگی می کنند، و حکومتگران آن کيانند. و موانع حرکت ابتکاری او ـ پوپک ـ چه کسانی و چه چيزهايی هستند. برای همين هم به صورت روشن ديگران را هم دعوت به ترک اين بلاد می کند. بلادی که بصورت زننده ای چسبنده و پوسيده، و چنان که از امتداد داستان بر می آيد، تعمير ناپذير هم هست. او ، پوپک ، شايد نويسنده ، شايد اين دهاتی «جهان» (یونيورسال) وقتی بند پوتينهايش را می بندد، به اهالی آن ده سر سلامت می گويد و... کوله بار بر پشتش را مزمزه می کند و تلخی و گورايی آنرا به يک جا در می يابد با قلمی که بايد آنرا دراماتيک، سينماتگرافيک و تاترال ناميد، در صفحه 11 کتاب می نويسد : « ... ناگاه همهمه ی جمعيتی به گوشم رسيد. شبح آنها که شتابان به سوی من می آمدند طوفانی از گرد و خاک به هوا کرده بود. بی درنگ حضور تاريک آنها مرا در گرفت. هيئتی بود از دهداری روستا برای جلوگيری از من. با آنکه سالها با آنها زيسته بودم هرگز نتوانستم به آنها عادت کنم. آنها همچنان برايم غريب و غريبه بودند. سرکرده آنها شخص دهدار بود. مردی بلند بالا با شکمی به نهايت بزرگ، صورتی آفت زده از بيماریِ مسریِ « ماچوله»، با ريشی سرخ و کلاهی سياه و چرک و کهنه بر سر، دندانهايی زرد از ترياک، آنچنان زرد که اهالی ده او را « خنده نارنجی » ناميده بودند. آنچه از پالتو او باقی بود آستر و جيبهای او بود که مثل هميشه پر بود از اشياء مصادره ای از اهالی ده. در ميان انگشتان دراز و استخوانی دستش لِنگهای جوجه ای بود بريان اما سرد و پژمرده. سر انگشتان پاهايش همچون سرهای مار از پاپوشهای فرسوده اش بيرون آمده بود. همسر او نيز همراهش بود، اما مثل هميشه، آن زن چنان پشت سر شوهرش پنهان بود که تنها بوی تند او گواه حضورش می شد. دو قلو های قوزی دهدار هم که نزد اهالی ده به « بچه های بهشت » معروفند همراه آنها بودند. شغل واقعی دو قلوها قاچاق ترياک و کارد و ساطور و چاقو بود، اضافه بر اين آنها تنها بقال ده را نيز سخت زير نفوذ خود داشتند. آنها از روبرو مثل هم بودند ولی از نيمرخ کاملا با هم فرق داشتند. صورت هر دو پر بود از زگيل و جوشهای زرد و سرخ، چشمان کوچک آنها در پشت سوراخهای بينيشان پنهان بود. چند سال پيش شاعره ی ده « گل بانو » ريش آنها را به ميخهايی تشبيه کرده بود که بر پوست کرگدنی گَر برويد. اين توصيف شاعرانه به قيمت سنگساريش تمام شده بود. بدبختانه زن پس ازسنگسار نمرده بود. پس از سنگسار، توده ی سنگهايی که او را پوشانده بود تکان می خورَد. اما قوزی بزرگتر که تنها چند دقيقه زودتر از آن ديگری بدنيا آمده بود و خيلی هم با هوش، آنرا می بيند. او برای تمام کردن کار شاعره مجبور می شود از تَلِ سنگها بالا رود، سنگهای روی سر زن را کنار زند، با جفت پا روی سر او رود و گردن او را بشکند. شاهدان عينی می گفتند که قوزی وقتی صدای شکستن گٌنگِ مهره های گردن و استخوانهای سر آن زن بد کاره را می شنود از خنده غش کرده با دار و دسته اش محل را ترک می کند...
آری! از روبرو اين دو برادرِ دو قلو، اين « بچه های بهشت » کاملا به هم شبيه بودند، ولی از نيمرخ نه! زيرا قوزِ يکی از قوزيها دو برابر ديگری بود. برای همين هم پدر آنها خيال می کرد که چون قوز او بزرگتر بود و سنگين تر، پس با هوش تر هم بود. مشاور دهدار هم که به خاطر استاديش در سر به نيست کردن رقبا معروف بود همراه آنها بود. او دستمالی سپيد و چرکين بر سر داشت و مثل هميشه از اربابش بهتر لباس پوشيده بود. آنها همگی نفس زنان به من چشم دوخته بودند کسی چيزی نمی گفت. آنها به من نزديکتر شدند، نفسشان را بر گونه هايم احساس کردم. بوی بدی می آمد. مشاور دهدار در حالی که خود را عقب می کشيد به دهدار اشاره کرد، دهدار نيز به نوبه خود به قوزيها اشاره کرد. قوزيها به من نزديکتر شدند...»
من وقتی اينها را می خواندم خود را پوپک حس می کردم، پوپکی که خودش را در ميان اين موجودات وحشتناک که هم در ذهن نويسنده وجود دارند و هم در بيرون از ذهن او قابل شناسايی هستند، اسير شده است. من تمام مدتی که اين کتاب را می خواندم و همراه و همسفر پوپک بودم از خود می پرسيدم که « بيماریِ مسریِ « ماچوله» چيست »؟ برای همين هم زير آنرا برای خوانندگان خط کشيدم. سرانجام در صفحه 114 کتاب و پس از آنی که نويسنده ما را به کاروانسرای حيرت آوری ميبرد که همه بيماران ماچوله ای هستند، در ديالوگی که بايد آنرا کافکايی ـ هدايتی ناميد آورده است:
«...ـ ماچوله چه مرضی ست؟
ـ بیماری ماندگاری، سل استخوان، زرد زخمِ مغز، فلج، درد شدید استخوانها و ماهیچهها، سر درد، گلودرد، سرانجام مرگ...»
گر چه نويسنده در پاسخ به پرسش من در اين باره می گويد که ماچوله را نبايد محدود کرد و ماچوله می تواند جای هر مرضی بنشيند، اما با مراجعه به شخصيتهای شگفت انگيز و وحشت آور داستان در اين بخش از کتاب و هم بازبينی جامعه ايران از طول و عرض ِ تاريخ و جغرافيا و ذهن و واقعيت حتما نظر ِ خودآگاه يا ناخودآگاه نويسنده مرضی سنتی است، که در آن دست و پای فرهنگ و تمدن و علم و پيشرفت و خصوصا روح و روان ايرانی گرفتار شده... و من معتقدم که اين تفسير هيچ محدوديتی را برای ماچوله بوجود نمی آورد.
کمدی انسانی
«تنها در راه» در شش فصل نوشته شده که به نظر من يا بايد آنرا بيش از اين فصل بندی کرد يا اصلا بدون تقسيم آنرا يکسره خواند. هرموز کی شايد شباهتهايی با صادق هدايت داشته باشد، شباهتهايی که در ظاهرند اما در باطن با او کاملا متفاوت است. در فصلهای مختلف و در ديدارها و حتا (به قول خودش) زيارتهايش، هرموز دربدر و کوچه به کوچه و بيابان تا بيابان و دريا به دريا در پی چيزی ست که من آنرا ايرانيت می نامم. صادق هدايت هم به گونه ای ديگر و از راهی ديگر و به رنگی ديگر همين طور بود. به نظر من نويسنده ی « تنها در راه » همه بلايا را از سنت می داند بنا بر اين در پی بر هم زدن ارکان اين سنت است. اعلام می کند که خدا مرده است و حتا بوی اين مردار هم پريده ولی او زحمت مسافرت را به پوپک و به پرندگان ديگر « از هر نژاد و هر رنگ » می دهد و آنان را تا کوه البز و « دخمه خدا» همراهی می کند تا همگی شاهد « نيستن » خدا باشيم. ولی آنچه که برای هرموز در اين کتاب گوهری پاک و مطهر و حتا فساد ناپذير جلوه می کند زرتشت است. هرموز کِی در صفحه نهم کتاب که در حقيقت صفحه نخست آن است می نويسد: . باید هر از چند یكبار لباس كهنه را بدور انداخت، باید از پیر شدن و از مد افتادن جلو گرفت، باید با پیری جنگید، باید پوست را از بدن درید، باید خود را در بستر نا همگون زندگی رها كرد تا پاك و شفاف و تابناك شد، باید تند و تیز و برنده شد كه «آنها» خرمهره ها و خزفهاشان را به جای صدف و تاریكهاشان را به جای روشنایی، و سبكها را به جای سنگین و زشتیها را به جای زیبا، كد خدا را به جای شهردار، رمالها را به جای پزشك، و ساحران و جادوگران، خود را به جای زرتشت به ما قالب خواهند كرد و بر ما غالب خواهند شد...»
او در بخش چهارم کتاب با اهريمن چنان برخوردی انسانی دارد که خير رسانی و سود رسانی او حکايت از اعاده ی حيثيت اساسی برای اهريمن است. اعاده ی حيثيتی که نويسنده آنرا فلسفی میداند و نه دينی و مذهبی. او در سنگستان پيکر تراشان خاور ( فصل سوم ) نيز تجسمی از بازگشت به ايرانيت فراهم می آورد بی آنکه توهم امکان اقامت در آنجا را داشته باشد، در واقع به قول خودش يادی ست از آنجاها، برای رفتن و گذشتن و ترک همان جاها. با همه بلايايی که به سر پوپک، شخصيت داستان که خود راوی هم هست، می آيد ملايم و صبور و حتا سمج و گستاخ به راهش ادامه می دهد. پوپک، تنهای در راه، فقط به انسان است که پايبند است، انسان به عنوان فرد انسانی، و فرد انسانی به عنوان خود پوپک که در حقيقت پوپکی ديگر است. وجدان پوپک. تنهايی پوپک. پوپکی که همه چيزش در فرهنگش و ريشه های فرهنگش، و ريشه ی فرهنگيش جستجو می کند. فرهنگ پوپک با همه سختيهايی که تحمل می کند فرهنگی خوشبين است و شايد تفاوت جوهری هرموز خوشبينی او ست که در جای جای کتاب حضور دارد و تا آخر آن ادامه دارد. خوشبينی نويسنده در کتاب يک خوشبينی ساده و سهل الحصول نيست. گذر کردن در شهرآشوبها و شورآب ها و کوير های طاقت سوز ، رفتن به آن هتل وحشتناک با آن اتاق شماره « دوازدهم » و طلسم شده ای که وجود ندارد، گذشتن از آن بيماران ماچوله ای که مثل بختک و کنه و زالو به روح و روان و جسم انسان می چسبند، و سر انجام گذشتن از آن « هزار چم » اعجاب انگيز که هول ولايش فضايی که کتاب در آن خوانده میشود را می گيرد و سرانجام رسيدن به سلامت به مقصدی که دختران و پسران در حال در آغوش کشيدن يکديگرند همه نشان از خوشبينی نهايی و انسانيتی ست که پوپک حامل آن است . بنا بر اين دلايل من اين نوشته را کمدی انسانی نيز ناميده ام. کمدی ای پر از تراژدی!
آنچه در اين کتاب ذهن مرا به خود مشغول کرده همانا مسئله پدر نيز هست؛ آنهم به نوعی جديد، گاهی دوست دارم همچون آن فيلسوف فرانسوی «کريستيان دو رابٌدی» که اين کتاب را به زبان فرانسه ( که هنوز زير چاپ نرفته) خوانده بود و آنرا « کتاب پدر » ناميده بود، من نيز چنین کنم و آنرا « کتاب پدر» بنامم. ولی چرا؟ هرموز کِی در بخشی از کتاب ماجرای قتل پدر پوپک را نقل می کند که حکايت از زخمی کهنه دارد، زخمی که بايد آنرا زخم فرهنگی و يا حتا زخم روحی فرهنگ ايران ناميد. اين برای من (به عنوان درام شناس و مرد تاتر) حائز اهميت بسيار است زيرا در فرهنگ اساطيری ايران پيوسته فرزندان و خصوصا پسران بوده اند که قربانی شده اند. ولی در اينجا نويسنده شرح کشته شدن پدری را می دهد که انسان مجبور است خيال کند پدر خود نويسنده است ( حتا اگر بگويد نيست). با اين همه بايد گفت که بر عکس کشته شدن فرزند (شايد سهراب به دست رستم) که کسی را چندان نمی آزارد، کشته شده پدر پوپک گوئی نوعی بعد اذليت به خود می گيرد و ما را در جريان کشته شدن مسيحايی و حلاج وار ِ « پدر» قرار می دهد، رويدادی دراماتيک با بعدی یونيورسال . بعدی که ما را در عزای پدر پوپک می نشاند . نگاه کنيد:
« ...كه پدرم را درست صدسال پیش از زایش من، در پیش پای گراز شباویزی به جرم داشتن فانوسی روشن در شبی تار گردن زده بودند. امّا پیش از اینكه رگهای تُرد گردن نازكش را ببرند، دستهای استخوانی و لاغرش را در زیر آفتاب آتشبار كویر لوت با اره ای كند و با دستان پینه بسته پُر زگیل مردی كور بریده بودند، سپس پاهای او را كه در سوگ دستان او می لرزیدند سخاوتمندانه همچون دو بوته گندم از زانو درو می كنند و آنگاه از روی ترحم با مشعلی جاهای بریدگی را می سوزانند تا خون بند آید پس از آن او را هفت شبانه روز بر چلیپایی مصلوب میكنند، و او در این هفت روز و شب از فانوس و روشنایی و آفتاب سخن می گوید. سرانجام سخنان پدرم حوصله شباویزان را بسر می برد، به ناچار تشریفاتی و مراسمی برای خوشامد گویی گراز پیر شباویز سر هم می كنند و پدرم را همچون پدرش در شبی بی مهتاب و بی فانوس با دستان نیمه انسان نیمه گرازِ گوژ پشتی بر لبه ی سنگ سیاهی گردن می زنند...» و از آن جا که نويسنده پوپک را و قتل پدرش را و قتل پدر ِ پدرش را با صحنه های رآليستی و در يک تسلسل پشت سر هم می آورد می توان به ژرفنای دردی که بايد آن را دردی نهانی و سر کوفته به حساب آورد، که نويسنده گواه آن است پی برد. دردی که از يک زندگی و يک نسل و دونسل دورتر می رود و ما را در برابر کل فرهنگ زخمی ايران زمين قرار می دهد. دردی که فاصله رويا و واقعيت را طی می کند، و بی آنکه در پی تسويه حسابی باشد، در پی نشان دادن اين درد و اين زخم است؛ شايد به جامعه. جامعه ای که توانايی فراهم آوردن امکان درمان اين درد را و التيام اين زخم را ندارد.
------------
* لـُران جليلی، نويسنده و کارگردان تئاتر و تاليفات وي بيشتر به زبان فرانسوي است. از جمله نوشته هاي او "Mais comment peut on être persane" مي باشد. وي مترجم اشعار عمر خيام به زبان فرانسه نيز هست.
------------
*Laurent Galili,
Directeur de la troupe Théâtral livre vivant à Paris.
Contact: [email protected]
Sites: http://laurentgalili.9online.fr