تاثير كواين بر فلسفه علم، مصاحبه با دكتر ضياء موحد به مناسبت سالگرد درگذشت كواين (2)، شرق
صدرا ساده - احمد رضا همتى مقدم
•كل گرايى اى كه كواين در «دو جزم» مطرح مى كند، ممكن است به نوعى ناكارآمدى بينجامد. چون ممكن است آنقدر دامنه مطالب مرتبط با يك موضوع گسترده شود كه عملاً نظام باور ناكارآمد شود. راهكار كواين براى احتراز از اين نسبيت چيست؟
ببينيد اين يك دور هرمنوتيكى است؛ براى فهميدن كل، بايد اجزا را فهميد و براى فهم اجزا هم بايد كل را درك كرد. اين مشكل وجود دارد. روش اينها، روش گام به گام است، يعنى زبان به تدريج كامل مى شود. يك نظريه را ما به صورت دفعى و تماماً نداريم. بايد به تدريج اين اجزا را اضافه و نظريه را كامل كنيم. مثلاً در جبر مجرد، مفاهيم اول خوب درك نمى شود ولى هرچه پيشتر مى رويم و دامنه مفاهيم گسترده تر مى شود، آن مفاهيم قبلى هم روشنى و وضوح بيشترى پيدا مى كنند.
ممكن است در معرفت شناسى كواين يك ايرادى گرفته شود. بگوييم اين مقدار رياضى كه ما براى علوم نياز داريم تا كار بكنند كه نسبت به كل رياضيات مقدار زيادى نيست. توجيه باقى رياضيات (قسمت هاى انتزاعى تر آن) از كجا مى آيد؟ جواب كواين به اين سئوال همان جوابى است كه من به كل گرايى اش مى دهم. مى گويد آن رياضيات انتزاعى مبتنى بر اين رياضيات نزديك به علوم هستند. بحث هاى انتزاعى و مجرد رياضى را بدون گذار از اين رياضيات مراحل اوليه [مورد استفاده در علم: مثل مشتق و انتگرال و بردار و...] نمى توان درك كرد و بدان رسيد. اينها وقتى توجيه مى يابند، خود به خود توجيه شان را به رياضيات مراحل بالاتر مى دهند. يعنى كل گرايى كواين يك كل گرايى پراگماتيستى است كه به تدريج ساخته مى شود، منتها در ساخته شدن مرتباً تكميل مى شود.
بالاخره كواين راهكارهايى براى فرار از اين شك پيدا مى كند، اما چيزى كه تا آخر عمر هم كواين ناراضى و ناراحت از آن از دنيا رفت، همين وجود اعداد و مجموعه ها بود. چون كواين را خلف ترين فرزند هيوم مى دانند و هيچكس به اندازه كواين سنت هيوم را زنده نكرد.
•با توجه به كارهايى كه كواين در فلسفه انجام داده است. آيا مى توان گفت كه همچون فيلسوفان بزرگ تاريخ، كواين هم در تاريخ فلسفه جاودانه مى شود؟ اصلاً كسى در قرن بيستم بوده است كه بعدها ماندگار شود و اگر چنين كسى هست آيا اين شخص مى تواند كواين باشد؟
ببينيد عقايد مختلف است. مثلاً پوپر از يك طرف مى گويد ويتگنشتاين دوم اصلاً فيلسوف نيست. مى گويد «پژوهش هاى فلسفى» او مرا به گريه انداخت. راسل هم كه مى گويد [فلسفه ويتگنشتاين متاخر] اصلاً فلسفه نيست. همين پوپر مى گويد به نظر من بعد از كانت بزرگ ترين فيلسوف راسل است. ولى هنوز هم اگر بخواهيم بگوييم كسى در سنت تحليلى باقى خواهد ماند و در حد و اندازه هاى ماندگار شدن است هنوز آن فرد راسل است، با درنظر گرفتن مجموعه كارها. چون كواين راجع به سياست و اخلاق چيزى ننوشته است، ولى كانت جامع است. ولى مثلاً خود كانت بر ثنويت دكارتى [ذهن و بدن] غلبه نكرد. اما كواين موضع خيلى قاطعى در اين زمينه دارد و ذهن را چيزى جز همان جسم فيزيكى نمى داند. اگر ثابت شود كه اين موضوع دوم صحيح است، كل فلسفه كانت زير سئوال مى رود. يا مثلاً اكنون ديگر دنياى مُثُل افلاطون استعاره اى فلسفى بيش نيست. يك مطلبى هم وجود دارد و آن اين كه فلاسفه اى كه ابهام در كارشان زياد است، اينها خيلى ماندگار مى شوند. فرگه مى گويد: اگر مى خواهى افراد را بفريبى، مبهم حرف بزن. خود فرگه خيلى روشن حرف مى زد و مى نوشت. به همين خاطر ويتگنشتاين مى گويد من تاسف مى خورم كه چرا نمى توانم مثل فرگه بنويسم (البته معلوم است كه نمى خواهد مثل فرگه بنويسد...)
•كواين فيزيكاليسم را دوران جديدى در تاريخ فلسفه مى داند كه با خصلت عمومى تاريخ بشر مطابقت ندارد. با توجه به اين اهميت فوق العاده اى كه كواين براى علوم قائل بوده است، جايگاه علوم تجربى در دستگاه فلسفى او و در شكل گيرى غايى آن كجاست؟
كواين صريحاً مى گويد كه فلسفه بدون علم چيزى را حل نمى كند. كواين اميدوار است كه گره هايى كه اكنون در فلسفه هست در عصب شناسى و نور و فيزيولوژى حل شود، يعنى براى خيلى از مشكلاتى كه ما در اپيستمولوژى داريم، بايد منتظر كشفيات در آنجا باشيم. خود من از قديم معتقد بوده ام كه پسيكولوژيسم [رهيافت روانشناختى به مسائل] كه همواره فلاسفه به وسيله آن تكفير مى شده اند، به خاطر آن است كه روانشناسى كار خود را خوب انجام نداده است. الان وقتى در مورد «تصوير ذهنى» صحبت مى كنيم، همه گونه ايراد فلسفى به آن وارد است. يكى از كارهايى كه فرگه در تمام عمر به دنبالش بود، همين رد پسيكولوژيسم و تصوير ذهنى بود. من مقدارى به اين كارهايى كه در علوم شناختى (Cognitive science) انجام مى شود، اميدوارم؛ گرچه تا به حال نتيجه خيلى مهمى به لحاظ فلسفى نگرفته ايم. نهايتاً اين كشفيات بايد به داد فلسفه برسد.
كتابى هست به نام «مسائل فلسفه» Problems of philosophy نوشته كالين مك گين. آنجا چند مسئله را مطرح مى كند و مى گويد اين مسائل اصلاً از حوزه فهم بشر خارج است مثل اختيار يا معنا. موضعى كه در آن جا دارد هم موضع طبيعت گرايى استعلايى (Transcendental naturalism) است. يعنى ما جورى ساخته شده ايم كه طبيعتاً اين مفاهيم برايمان استعلايى است. و اين خيلى مهم نيست، چون ما پرواز هم نمى توانيم بكنيم. بعد راه هايى كه فلاسفه براى حل اين مسائل مى آورند را مى گويد، كه يا با اين مسائل، تحويل گرايانه برخورد مى كنند، وقتى جواب نداد اين شيوه عده اى مسئله را حذفش مى كنند يا اصلاً منكر آن مى شوند ولى باز مسئله لاينحل باقى مى ماند.
•با توجه به درك عميق كواين از علوم تجربى و وارد كردن آن در فلسفه اش، اساساً نسبت علم و فلسفه را در نظام فكرى كواين چگونه مى بينيد و اگر قرار باشد چنين ديدى نسبت به علم در فلسفه تحليلى به طور خاص و فلسفه به طورعام غالب شود چه جايگاهى براى فلسفه مى توان متصور بود؟
اگر همه جواب هايى كه از علم درباره مسائل معرفتى (نظير علم به جهان خارج، وجود اشيا و...) انتظار داريم هم به دست بيايد باز حوزه اخلاق باقى مى ماند. الان اهميت فلسفه كانت، بيشتر در فلسفه اخلاق آن است. خود مسئله وجود، آمدن ما به اين دنيا و رفتن ما از آن، سرنوشت بشر روى زمين و فلسفه سياسى اينها مسائلى است كه فلسفه بايد به آنها بپردازد.
من در گزارشى كه در سمينار كانت داشتم به همين مطلب اشاره كردم كه ما نياز به اين بحث ها داريم براى اين كه تا حدى جلوى خشونت را بگيريم.
•آيا مى توان گفت كه كواين نيز كار فلسفه را بررسى پيش فرض هاى علوم مى داند؟
اين حرف را كالينگوود هم به صراحت مى زند ، اما من نمى توانم اين حرف را به كواين نسبت دهم. ببينيم بحث هايى كه كواين مى كند چيست: يكى دفاع از منطق مرتبه اول، كه دقيقاً مبتنى است برنظراتش در انتولوژى كه نمى خواهد كليات را بپذيرد دقيقاً برخلاف افلاطون. ديگر حرف هايش راجع به زبان، زبان آموزى و مسئله معنا و گره خوردن آن با تجربه است و ديگر طرح اين مطلب كه ما در علم احتياجى به مفاهيم intentional نداريم، پس چرا آنها را وارد منطق مان كنيم؟ به همين خاطر منطق موجهات را زير سئوال مى برد. اصلاً معيارش اين است كه مى گويد كجاى علم شما به «ضرورت» نياز داريد؟ به جاى ضرورى بودن بگوييد اين قضيه هميشه صادق است.
•تاثيرگذارى كواين برفلسفه و علم از رهگذر تحول مفاهيم اين حوزه ها و همچنين از رهگذر شاگردانش چگونه بوده است؟
از هر دو جهت خيلى تاثيرگذاشته است. حملاتش به منطق موجهات باعث شد كه يك سرى از فيلسوفان و منطق دانان، ۲۰ سال مشغول جواب دادن شوند.
يك نوع كارهاى خلاقه دارد كه در حوزه منطق رياضى است. در هر كدام از مقالاتش تقريباً يك قضيه اى را ثابت كرده است يا در (New Foundation for mathematical logic) كه يك مبناى جديدى براى نظريه مجموعه ها گذاشته است كه هنوز باقى است. اينها دستاوردهاى صريح كواين است. يك قسمت ديگر انتقادات وى است كه از دو جزم شروع مى شود چه در انتولوژى و چه در اپيستمولوژى و تا اواخر عمر ادامه مى يابد، وعده زيادى را مجبور به جواب دادن مى كند و تحركى در حوزه فلسفه ايجاد مى كند. در فلسفه منطق، كواين خيلى سهم دارد. خيلى مسائل را براى اولين بار مطرح كرده است. مسائلى در موجهات يا انتقادهايش برمنطق هاى مراتب بالاتر، تا نظرياتش در فلسفه زبان و... شاگردانش هم كه در تمام دنيا پراكنده اند نظير ديويدسون و فولدال و...
•در انتها قدرى هم در مورد تعهدكارى منحصربه فرد كواين، جديت در درگيرى با مسائل كارى رشته اش، تسلطش برزبان و سبك نگارش كواين صحبت كنيد.
براى كواين، به نظر مى رسيد كه مسئله آن قدر جدى بود كه اگر دوباره هم انتخاب مى كرد بازهم همين مسير را مى پيمود. ولى مثلاً پوپر اين طور نبود. در سخنرانى هايش گفته بود كه من اگر فلسفه نمى خواندم، علم و فيزيك مى خواندم. ولى كواين حسرت علم را نداشت و فلسفه را مهم مى دانست.
در مورد سبك نگارش هم، فولدال نمونه هايى از ويرايش هاى كواين مثال مى زد كه من چه نوشته بودم و كواين به جايش چه چيز نوشته بود. و اين كه چه قدر اين ويرايش ها خوب بود و نشان تسلط كواين برزبان. سبك خاصى هم در نگارش دارد. البته چند تا مشكل هم در كار هايش هست: يكى اين كه مثلاً در «درباره آن چه هست.» (on what there is)، معلوم نيست كه به چه كسانى انتقاد مى كند. از يك طرف با منطق دانان ضرورت و امكان و جهان هاى ممكن درافتاده است، از طرفى با وجود ذهنى و از طرفى هم كارنپ. ولى بحث در زمينه (Context) تاريخى قرار نمى دهد. اين يكى از مشكلات فيلسوفان تحليلى است. مستقيم به سراغ خود مسئله مى روند و خيلى مسئله محور (Problem oriented) هستند و بعد تاريخى كارهايشان كم است. فلاسفه قاره اى گويى با تاريخ شروع مى كنند و به تاريخ هم ختم، ولى فلاسفه تحليلى انگار اصلاً كارشان تاريخى ندارد. از اين منظر به فلاسفه مشايى و فلاسفه اسلامى ما نزديك اند.
[بخش نخست اين گفتگو را از اينجا بخوانيد]