بی معنایی فراتر از بی هويّتی، سيد محمد مظفّری
مهم ترین تالی انقلاب ها بی معنایی یا معنا زدایی است؛ یعنی، همان روند آشنای استحاله؛ استحاله در معنا نه به معنی هدم و هضم آن یعنی رسیدن به بی معنایی که به مفهوم دگردیسی و در واقع زوال هویّت در معناست
[email protected]
³درآمد
جامعه ایران پس از گذشت دو دهه از انقلابی سنگین و انرژی گیر که تاکنون گستره ی عظیمی از کارمایه های اجتماعی و روانی را از متن جامعه در راستای تحقق بخشی و عینیت بخشی به وجوه متعدد آرمانهای خویش مصرف نموده است، در آستانه بحرانی دیگر قرار گرفته که شاید همپوشانی های آن با سایر معضلاتی که امروزه دامن جامعه را گرفته، و یا شاید ماهیت این بحران که نیازمند نوعی موشکافی و تیزیابی در کشاکش مولفه های بارز اجتماعی است مانع از تلألو بخشی و تنویر معضل و احیاناً گشایش راه حلی عملی و سودمند برای آن گشته است.
***
پس از گذشت یک ربع قرن از انقلاب ایران به نظر می رسد جامعه ایرانی بیش از آنکه شاهد بروز رفتارهای ناشی از آرمانهای پیدایی انقلاب باشد، در همان فرآیند آشنای انقلابها (فارغ از سوگیری های شدیداً متباین آن در تاریخ) فرو غلطیده است. فرآیندی که شاید بتوان نظیر آن را در سیستمهای ترمودینامیکی بسته یافت؛ سیستمهای بسته ای که تنها در ذهن یافت می شوند (امری سوبژه ای اند) و در مبادلات گرمایی ناگزیر با محیط، گریزی از استحاله ندارند و به سیستمی باز که هر لحظه انرژی خود را بیهوده از دست می دهد، فروکاسته می شوند. شباهتی که در این میان در انقلابها می توان یافت قابل مقایسه با شباهت بین دو فرد «منگول» است (منگولیسم یا بیماری «سندروم داون» که نقصی ژنتیکی است) چرا که دو فرد منگول حتّی اگر در دو نقطه ی کاملاً بعید جغرافیایی زیست کنند از شباهتی بیش از دو دوقلوی همسان برخوردارند!: همه ی انقلابها کوتاه زمانی پس از ظهور در سطح اجتماع به زندگی اپیکوری (Epicurean Life) و لذّت گرایی (Hedonism) منجر می شوند ؛ تلاش برای بهره برداری حداکثر از امکانات بی توجه به موازین و هنجارهای خاص اخلاقی پیشینی(Priori) یک جامعه که به لحاظ عرفی،مدنی،تاریخی و دینی به صورت پیش فرض پذیرفته شده اند؛ یعنی آنچه که امروز بی واسطه در لایه های مختلف اجتماع ایران قابل درک و بازیابی است...،تمام خیزشهای انقلابی بی استثنا به توتالیتاریسمی شاید مضحک تن در می دهند و فرزندان خویش را قربانی می کند و بدبختانه دشمن خویش را بر اریکه می نشانند (تصدیق این تز «پوپر»ی که خطرناکترین ایده، تفکّری است که ادّعای سعادت همه ی ابناء بشر را دارد؛ همان ایده ای که تصور خام صدور انقلاب را در مخیّله ی بانیانش شکل می دهد)...،همه ی انقلابها در جهت استعلا بخشی توده ها عمل می کنند و بر خلاف رفتار تعارف گونه ی توده ها در نهایت با نمود خوی راستینشان (که تنفر از استعلا و یقین بخشی ِبیهوده است) به فراپاشی آرمانهایی می انجامد که در عین قلّت وجوه کارکردی در کوی و برزن جار زده می شود و ...
اما مهمترین تالی انقلابها بی معنایی یا معنا زدایی است؛ یعنی، همان روند آشنای استحاله (نکته جالب این است که همان گونه که عمله های انقلاب هر روزه هشدار «مبادا استحاله» و «خطر مرگ ارزشها» سر می دهند خود ناگزیر از هبوط در این مرداب اند). استحاله در معنا نه به معنی هدم و هضم آن یعنی رسیدن به بی معنایی که به مفهوم دگردیسی و در واقع زوال هویّت در معناست. بدین گونه که اذهان جامعه تصدیق کلی به آنچه معنادار و شایسته ی حرمت است،دارند (به همان دلیل ِتثبیت در بستر فرهنگ،تاریخ و عرف) لیکن به اجبار زمانه و شرایط گریز ناپذیر ناشی از انقلاب و تبعات ذاتی آن در برابر آن تمکین نمی کنند و این عدم تمکین نه به منزله نفی که در واقع طرد معنا است. (چنان که عشرت طلبی و زندگی اپیکوری (زیستن در حال، بی توجّه به آینده) که سبک زندگی مردم هر انقلاب پس از گذار از کمون اولیه است، نه نفی زهد (یا حتّی زندگی آینده- نگرانه) که طرد آن است و واکنشی کاملا طبیعی به محیط است چرا که در فضای نه چندان پایدار پس از انقلابها و شکست ایده های سوسیالیست منشانه ی زندگی بهتر، در نهایت انتفاع شخصی بر تمایل سعادت جویی جمعی -آن هم تمایلی که در آزمون بزرگ انقلاب ناکام مانده- خواهد چربید.)
در ایران امروز گویا اوضاع به گونه ای دیگر است. اگر چه انقلاب فرانسه به کنار گذاردن مذهب و رجوع به سکولاریسمی انجامید که با «لاک» آغاز و در آموزه های ناتورالیسمی «روسو» ابقا شد ولی این امر همچنان که طرد تجلّی اجتماعی دین و مذهب را به دنبال داشت هیچگاه به نفی معنای دین نینجامید بلکه آن را به مثابه ی امری وجدانی و درونی در نظر گرفت و به بیان دیگر «طرد معنای اجتماعی دین»، «نفی امر قدسی» را نتیجه نداد. امر قدسی همچنان به صورت امری وجدانی در جامعه به حیات خویش ادامه داد و در این میان می توانست در بستر اعتقاد دینی تجربت اندیشی در ذهن و در خلوت گاه انسانی تداوم یابد. تاریخ تیره ی قرون وسطی و آموزه های اسکولاستیک، آفات بروز امر اجتماعی دین، تناقض و تباین در خوانشهای متکثّر دین و ... هیچ کدام نمی توانست در تلقّی شخصی از خدا در اذهان آدمیان اثر گذارد؛ گرچه که یک دلیل برای کنار گذاردن اصالت مدنی دین کافی بود، اما هیچکدام از آن دلایل نمی توانست علّتی حقیقی بر نفی رابطه ی شخصی خدا-انسان باشد و چون همیشه متاع کفر و دین بی مشتری نماند. ولی چنانکه گفته شد در ایران امروز گويا اوضاع به گونه ای دیگر است. طرد شدن دین در اذهان علی رغم حضور نسبتاً سنگین آن در تبیین روابط پیچیده ی اجتماع را شاید بتوان شاخصه ی مبرز انقلاب ایران دانست. جایی که نه امکان رجوع به تاریخ و شروع دوباره از نقطه ای مطمئن و رصین در آن وجود دارد و نه تکیه گاهی برای دستکم سرهم بندی شالوده های گسیخته ی جامعه؛ همچنانی که زمان کمّی[1]در جامعه بسان شوکرانی ناگزیر از نوشیدن جلوه می کند و رخوت حاصل از سنگینی آن همه جا موج می زند، زمان کیفی[2]نیز جامعه را به نقطه ای بحرانی برای آغاز مجدد سوق نمی دهد چرا که اندوخته ی تحلیل رفته ی انرژی توده ها قادر به پرداخت هزینه ای سنگین نظیر انقلابی دوباره نیست (فاقد زمان کیفی است). در این شرایط سترون، «امر دینی» به عنوان تنها سازواره ی حاکم و حاضر در جامعه ناگزیر به تن سپردن در برابر هجوم امواج پراکنده و معترضی است که همه چیز را از دست رفته و امر دینی را در این میان به عنوان تنها مقصّر می شناسد. در فضای بسته ی جامعه که هیچ پدیدار معنایی غیر از دین را به دلیل تصلب فضای سیاسی حاکم بر آن نمی پذیرد این تنها معنای امر دینی است که با سوهان انتقاد آرام آرام از پوسته ساییده شده تا در نهایت خود گوهر امر دینی یا همان «امر قدسی» را زیر آجهای مخرب خویش بساید. از این رو چنانکه در بعد ماکروسکوپیک اضمحلال هویّت در ابعاد مختلف آگاهان را به چالش فرا می خواند، این نفی امر قدسی است که در بعد میکروسکوپیک پایه های معنایی جامعه را به آرامی می تراشد. همان موضوعی که با ساده انگاری مفرط با عناوینی نظیر «دین گریزی» خطاب می شود که در حقیقت چیزی فراتر از گریز و کنار نهادن امر قدسی که شمشیر کشیدن بر آن است.
این مورد را می توان تالی چه مواردی دانست؟
(الف)نتیجه ایی از جهانی شدن و گذار از سنّت به مدرنیته؟
که البته در ایران با توجّه به اینکه دستکم یک سده در این برهه به سر می بریم و نتیجه ایی جز دور باطل حاصل نشده است چندان نمی تواند محلّی از اعراب داشته باشد. یا؛
(ب) نتیجه از الیناسیون یا از خود بیگانگی در برابر هر معنای فراملّی-فراقومی-فرامذهبی؟
ساده انگارانه است اگر بروز این رفتار هنجار شکن را در چنین عباراتی کلّی فرو بکاهیم. اما آیا نمی توان گفت که این فرآیند،
(پ) اثری است جزئی از فرآیند سکوت توده ها که خود برآمدی از ساخت متّکی بر ایدئولوژی قدرت و ساختار مبتنی بر مفهوم توده در بطن جامعه ی ایرانی است؟ چرا؛ از آن رو که،
عدم تقاضا برای معناهای ایجادی از سوی حکومتی ایدئولوژیک که بر خوانشی مصلحت اندیشانه، روبنایی، دگم و توجیه گرانه از اصل مذهب استوار است در واکنشی زنجیری به نفی امر قدسی در نزد توده های جوان منجر می شود یعنی طرد اصل مذهبی (به عنوان تصوّری کلّی) به نفی امر قدسی (به مثابه ی تصوری کلّی تر) می انجامد.به عبارت دیگر معناهای ایجادی از سوی قدرت و نظام (که در حیطه ی اصل مذهب قرار دارند) در تلائم با عوامل به شدّت متکثّر که بخش عمده ای از آن از کنترل قدرت نیز خارج است،نظیر: اقتصاد،مواجهه با یکسان سازی جهانی، مشکلات درون ساختاری مانند:عدم همگونی نظام تربیت متخصّص با بازار کار، مسایل هویّتی (که کشمکش با آن پدیده ی غالب دوران بلوغ محسوب می شود و این امر خود همراه با عوارضی جانبی نظیر تشکیک در اصول پذیرفته عرفی است که در جوامع پیشامدرنی گاه تا حدّ تابوهای اعتقادی پیش می روند) ، در عرصه ی عرضه با کسادی تقاضا مواجه می شوند و از این رو در دگردیسی ای قهقرایی نفی و طرد «امر قدسی» را نتیجه می دهند. ازاین رو این فضا قابل اطلاق به هیچ نحله یا مکتب خاصّ فلسفی نیست که هرکدامشان به نوعی ایدئولوژی اند بلکه در عصر مرگ ایدئولوژی به منزله ی مرگ معنا است؛ به عبارت دیگر ساخت ذهنی غالب جوانان اندیشور ایرانی نه مثلاً: لائیسیسم یا پلورالیسم یا ... که گریز از معنا سازی یا معنا پذیری است. عشرت طلبی و لذّت جویی که عوارض دوران پس از انقلابها است، نیز درکنار این پروسه قرار می گیرد.[3]
همینطور می توان از دلیل دیگری نیز سخن گفت:
(ت)سرخوردگی سیاسی ناشی از طرد پاسخهای نسل سوم به محرّکهای بیرونی از سوی نظام در کشاکش نزاع قدرت؛در نتیجه، انفعال و واکنش خود-ویرانگرانه ی (auto-immune) این نسل؛طرد معناهایی که قاموس معرفتی بشر را شکل داده، او را در برابر «طبیعت» به عنوان «من ِاُلوهی» وضع می کند[4] و از این رو نفی این من ِ اُلوهی را می توان نوعی ویرانگری ِ باطنی محسوب داشت. البته این خود-ویرانگری ِ معنوی جزئی از وجوه متعدّد واکنشهای دفاعی این نسل در برابر میکرو-ارگانیسم مخرّب کاربست ابزاری از معنای قدسی و تباین قول و فعل است که در تمام ارکان حکومتی ایدئولوژیک-توده ای رسوخ یافته است. (در اجتماع گسترش لمپنیسم و لاقیدی، هنجار شکنی نیز نوعی واکنش خود-ویرانگرانه است ولی این «وجه اجتماعی»، نمود خُردتر و کم خطرتر از «وجه معنایی» قضیّه است.)
²
برای رویارویی با پرسش «چه باید کرد؟» چه می توان گفت؛ وقتی پیچیدگی شرایط و نابسامانی فزاینده در تعاملات سیاسی-اجتماعی امید به نقشینه ی هر چند کمرنگ و دائم در حال رنگ باختن ِدموکراسی یا دستیابی به فضایی قابل تحمّل را هر روز بیش از روز پسین کمتر می سازد و راهی نیست برای گریز جامعه از این قبض روحی کشنده، دشوار و غیر قابل تحمّل؟ گویا این امر را باید چون نقطه ی عطفی جدید، موثّر و تأثیرگذار در آینده ی ایران زمین منظور کرد و از این رهگذار در برابر غافلگیری اثرات وضعی و تبعات ذاتی آن واکسینه شد. اما از سوی دیگر می توان در برابر زوال معنا به دنبال جانشینی شایسته گشت.(شاید همان جانشینی که همواره قدرت، سفیه وار به موضع گیری نومیدانه در برابرش دست یازیده است: بازگشت به ریشه های ملّی و ملیّت گرایی به عنوان زمینه ساز حاکمیّت ملّت؛ عاملی که خود به تنهایی قادر به تحولّات زیر بنایی است. مع الاسف که مولفه های متعدّدی در جهت خنثی سازی آن عمل می کنند.)[5]
------------------
ªپانوشت ها:
[2و1] زمان کمّی (Chronous) و زمان کیفی (Kairos)،این دو لفظ یونانی یکی، زمان عادی و ديگری زمان بحرانی-انتقادی در جهت واپاشی زمان کمّی است.
[3] این بند برداشتی «بودریار»ی در تحلیل موضوع است.
[4] این مورد مأخوذ از اندیشه ی فلسفی «فیخته» (فیلسوف آلمانی،1762- 1814) است.
[5] مولفه هایی که نه تنها از صلبی و دشمنی قدرت حاکم بر می خیزند که برخی خارج از چارچوب ملیّت اند. (در این زمینه نک. هویت قومی و هویت ملّی،گزارش،مهر و شهريور 1381 و هویت قومی و هویت ملّی،گزارش، 1383 که هر دو مقاله از نگارنده است.)