آقای ضیاء آذری (مدیرکل مجموعه آزادی) ما بتکرار اشتباه عادت داریم، رضا
نمیدانم شما اولین بازی تیمهای فوتبال پرسپولیس و تاج را در ورزشگاه آزادی
( اگر اشتباه نکنم آریامهر آن زمان ) را بخاطر دارید یا خیر ؟ من آنروز را هرگز فراموش نخواهم کرد . آنروز را و نه آن بازی را .
در دوران دانشجوئی در همدان ، در کنار پولی که پدر پیرم برایم می فرستاد ،اندک درآمدی نیز از راه تدریس و کار تاتر در اداره فرهنگ و هنر همدان داشتم .
این پول که زیاد هم نبود بیشتر خرج تفریحات جانبی من از جمله رفتن بتهران برای دیدن فیلم ویا تاتر و بیشتر مسابقات فوتبال میشد .
خبر بازی دو تیم شناخته شده ایران وسوسه ای نبودکه بشود از آن ساده گذشت ، بیست تومان پول بلیط رفت و برگشت ، یک شب خواب در هتل خادم و نهار و شامی که میشد ارزان هم سرو ته آنرا هم آورد باضافه پول بلیط ، پولم کافی بود.
وقتی وارد استادیوم شدم از آن همه بزرگی وحشت کردم تاآنروز اینهمه آدم را یک جا ندیده بودم .
بازی شروع شد و بازی تمام شد ، چی شد و چی نشد ؟ حالا زیاد مهم نیست .
وقتی در کنار کلی آدم که برای من شهرستانی غریبه بودنند بطرف دربهای خروجی میرفتم با انبوه جمعیتی روبرو شدم که بهم برای خروج فشار می آوردند.
جوان بودم و ورزشکار و فیزیک بدن من هم کوچک نبود ( آنوقتها مرا غول بچه
صدا میزدند ) . فکری کردم و حاشیه نزدیک بمیله های درب را انتخاب کردم .
طرف سمت راست من جمعیت بود و طرف چپ من یک لای درب باز شده ، فشار
جمعیت را بفاصله ای حدود 5 متر که کلی هم طول کشید تحمل کردم ، کار ساده ای
نبود ولی شد و کار بآخر رسید .
وحشتناک بود ، وحشتناک ، هنوز هم بعد از گذشت سی و چند سال حالا که دارم برای اولین بارآن وحشت را می نویسم تنم می لرزد .
کوهی از آدم روی هم انباشته شده بود ، با چشم خودم و جلوی چشم خودم جان دادن انسان های بی گناه را داشتم می دیدم .
یک شلوار لی مخمل قهوه ای پایم بود که کمر بند پهنی روی آن بسته بودم ، کمربند را در آوردم و سگک آنرا کف دستم گذاشتم و با دنباله آن به انهمه جمعیت حمله کردم . نمی دانم ، هنوز هم شماره نکرده ام که چند تا فحش بلد هستم ولی در آن لحظه همه آنها را بکار بردم .
طولی نکشید واز تنهائی بدر آمدم، چندین جوان دیگرهم با من همراه شدند ، وقتی که جمعیت کمی عقب رفت ، فوج جمعیت که خود از عمق فاجعه آگاه شدند ، یاور ما برای پس راندن جمعیت شدند .
وقتی جمعیت از تپه لاشه ها فاصله گرفت مسئله دستگیرم شد . یک نفر با دوچرخه خود همراه جمعیت می خواسته است که از درب خارج شود و افتادن دوچرخه روی زمین سقوط آدم ها را نیز در پی داشت است.
در این لحظه سر کله پلیس پیدا شد ، درست مثل فیلمهای هالیودی که پلیس نقش جنازه جمع کن را بازی میکند ، آنروز هم پلیس همین نقش را بازی کرد .
وقتی به کوه لاشه ها رسیدم اولین آدم را که یک بچه 12 یا 13 ساله بود روی دوش گرفتم و از آن منطقه دور شدم ، کمی تنفس مصنوعی و کمی باد زدن حال بچه را کمکی جا آورد ، در این لحظه سر و کله یک ماشین فولکس واگن پیدا شد ، جلوی آنرا گرفتم ، جوانی بود در سن وسال خودم ، پرسید تاجی هستی یا پرسپولیسی .
مثل جاهل های فیلمهای فارسی یقه اش را گرفتم ، نمیدانم چه جور گفتم ، ولی طفلک زود دستگیرش شد و مارا سوار کرد .
پنجره ماشین پائین بود و برخورد هوا بصورت آن بچه حال اورا جا آورد .
چه جوان نازنینی بود ، آن بچه را تا در خانه اش که حدود جوادیه بود رسانید و مرا هم میدان توپخانه پیاده کرد .
خواب شب کاری نا ممکن بود . فردا رفتم همدان و روز شنبه که کیهان ورزشی
بهمدان رسید از آن قصه که خود شاهدش بودم ، خبرچندانی نبود .
و اما اگر درست بخاطرم مانده باشد ، رئیس شهربانی کل کشور عوض شد و یک
ژنرال نیروی زمینی جای اورا گرفت .
چند سال گذشت ، پادگان 01 گادر فرح آباد خدمت میکردم ، دانش آموزان وظیفه را برای افتتاح مسابقات آسیائی هرروز باستادیوم می بردیم تا تصویر سازی را تمرین کنند .
افسر فرمانده من برادر قریب افشار بود که صدای خوبی هم داشت و آواز خواندن اوبرای من از جمله خاطرات فراموش نشدنی آن دوران است ، اگر چه از درب اصلی که وارد می شدیم غم مرا می گرفت ولی جناب سروان قریب افشار که از قصه خبر داشت می گفت ،، جناب سروان دانش آموزان را که تحویل دادیم ، یه ماهور برایت می خونم که کیف کنی ،، می خواند و چه زیبا هم می خواند .
یکی از هم ردیف های من در همان روز ها ، افسر وظیفه ای بود که آنزمان از
ورزشکاران شناخته شده و از ورزشی نویسهای کیهان و کیهان ورزشی بود .
این دوست من می گفت که آنروز 13 نفر کشته شدند ولی دستور بود که چیزی
نوشته نشود .
شرمنده هستم آقای مدیر کل ولی ما هی پشت سر هم تجربه های بد را بتکرا می نشینیم.
چند تا سیزده نفر دیگر باید کشته شود تا ما اداره یک استادیوم صد هزار نفری را یاد بگیریم ، من که نمی دانم ، اگر شما می دانید ، لازیم نیست بنویسید، جراکنید .