فريادهاى ناشناس در آزادى، گزارشى از حضور خانم ها در بازى ايران- كره شمالى، پريسا قهرمانى، ايران ورزشي

«پس على دايى كى مياد؟ چرا بازى رو شروع نمى كنن؟ دارم ديوونه مى شم.» انتظار دخترهاى تيم ملى فوتسال نزديك دو ساعت طول كشيد. آنها براى اولين بار بود كه براى تماشاى بازى فوتبال به استاديوم آزادى آمده بودند. به خاطر همين كاملاً مشخص بود كه نمى دانستند در اين فاصله بايد چه كار كنند. توصيه مأموران حراست اين بود كه همه تا قبل از شروع بازى روى صندلى هايشان بنشينند و كارى نكنند به خصوص اينكه سكوهاى آزادى هر لحظه شلوغ تر مى شد. جرقه اول را غزال سرشار زد. داور فوتسال بانوان كه اتفاقاً صدايش كاملاً گرفته بود اما از همه گروه پر انرژى تر بود: «براى ما پرچم بياوريد، چيز زيادى به شروع بازى نمونده، مى خواهيم مثل بقيه تشويق كنيم.» بين بقيه بچه ها هم بحث هاى فوتبالى داغ داغ بود. آنها قبل از بازى كار تيم ملى را تجزيه و تحليل مى كردند: «دايى از همه بهتره. من مطمئنم امروز گل مى زنه. اگه نبود، عمراً تا اينجا مى رسيديم!»
ساعت نزديك ۶ بود و يك ساعت بيشتر به تمام شدن انتظار آنها نمانده بود كه يكدفعه يك چهره آشنا از در خروجى رختكن، درست جايى كه فاصله زيادى با جايگاه ويژه- جايى كه دخترها نشسته بودند- نداشت وارد زمين شد؛ على دايى با پيراهن سبز شماره ۱۰ و پشت سرش على كريمى، هاشميان، زندى و باقى فيكس هاى تيم ملى يكى يكى وارد زمين مى شدند. سكوها يك نفس تشويق مى كردند. انرژى هاى ذخيره شده آزاد شده بود اما دخترها همين طور نشسته بودند. جو استاديوم رويشان تأثير گذاشته بود. اين را مى شد خيلى راحت از عكس العمل هايشان فهميد. صداى تشويق تماشاگران كه با ورود بازيكنان به زمين و شروع تمرين ها يك لحظه هم قطع نمى شد همين طور ادامه داشت. با دقت به تمرين ها نگاه مى كردند. بيشتر توجهشان هم مثل هميشه به كاپيتان تيم ملى بود: «ببين چقدر حرفه يى تمرين مى كنه؛ چه انگيزه يى داره. طورى كار مى كنه كه انگار بازيهاى اولشه. از اعتماد به نفسش خيلى خوشم مياد.» جمعيت هر چند دقيقه يك بار يكى از بازيكنان را تشويق مى كردند، چند دقيقه گذشت تا نوبت زندى شد. كسى كه دخترهاى فوتسالى نمى توانند خيلى راحت از كنار اسمش بگذرند. صداى «فريدون، فريدون» از تمام سكوها شنيده مى شد با اين تفاوت كه اين بار از لابه لاى تمام صداها، مى شد تشويق هاى ضعيف دخترها را هم شنيد. صداهايى كه اگرچه قدرت و فركانس بالاى بقيه صداها را نداشت اما طورى بود كه همه مى فهميدند چند طرفدار دختر هم به استاديوم آمده اند. همه نگاه ها ناگهان به سمت VIP چرخيد. مأموران حراست هم پرچم هاى ايران را بين آنها پخش كردند. انگار پرچم ها به حركات آنها نظم داد چون يك لحظه هم آرام نماندند.
سختگيرى مأموران حراست رفته رفته كمتر شد. آنها قول دادند بازى كه شروع شد كارى به تشويق دخترها نداشته باشند. چند لحظه بعد بلندگوى استاديوم ورود بازيكنان را به زمين اعلام كرد. همه بلند شدند. دخترها هم همين طور، پرچم ها را تكان مى دادند اما صدايشان در شلوغى استاديوم گم مى شد. چند دقيقه از شروع بازى نگذشته بود كه سهراب بوقى هم آمد چند رديف جلوتر از جايى كه دخترها نشسته بودند ايستاد و شروع كرد: «وقتى دستم را بردم بالا بلند شويد و بگوييد «ايران» و دست سهراب بيشتر از ده بار بالا رفت تا فرياد «ايران، ايران» دخترها به هوا برود. هيچ نشانه يى از خستگى در چهره هايشان نبود به خصوص اينكه بازى بازيكنان مورد علاقه شان را از چند قدمى تماشا مى كردند. البته بازى ضعيف تيم ملى در نيمه اول يك جورهايى حوصله شان را سر برده بود. با اين حال آنها كاملاً محو بازى شده بودند، دستورهاى تاكتيكى هم همين طور به زمين منتقل مى شد: «ابراهيم نيا بيرون! شيرجه بزن»، «مرسى يحيى، ببين چقدر تميز بازى مى كنه.»
در مورد گل رحمان هم همين تحليل ها را مى دادند. مدافع تيم ملى با وجود اينكه گل سه امتيازى بازى را زده زياد بين آنها طرفدار نداشت: «اصلاً خوب بازى نكرد. به نظر من يحيى خيلى بهتر بود. شنيدم قبل از بازى مصدوم شده، نبايد مى اومد تو زمين.»
توجه دوربين هاى شبكه هاى خارجى هم انرژى دخترها را بيشتر مى كرد. تمام حركات آنها زير نظر بود. با اين وجود آنها سعى مى كردند خيلى طبيعى باشند. اواخر بازى دخترها كمى آرام تر شدند. بازى تيم ملى اگرچه نتوانسته بود آنها را راضى كند ولى به هرحال خوشحال بودند كه سه امتياز به حساب ايران واريز شده. نيلوفر اردلان، خانم گل فوتسالى ها بعد از بازى گفت: «نيمه اول اصلاً خوب نبود، اما نيمه دوم يك مقدار بهتر شد.
به هر حال مهم اين بود كه بازى را ببريم و اين اتفاق افتاد.» سوت پايان بازى كه زده شد از جايشان بلند شدند، براى بچه هاى تيم ملى دست مى زدند و باز هم به توصيه مأموران حراست منتظر شدند تا بعد از خالى شدن استاديوم VIP را ترك كنند.
آنها براى اولين بار به استاديوم آزادى آمده بودند، تجربه يى كه خودشان اميدوارى خيلى زيادى به تكرارش داشتند. آيا آنها دوباره اين فضا را تجربه خواهند كرد؟
--------------------------------------------------------------------------------
سؤالى كه دختران براى ورود به استاديوم آزادى جواب دادند
هماهنگ كرديد؟
اكرم احمدى
ساعت ۱۳ - در غربى استاديوم آزادى. ديدار ايران - كره شمالى
با چشم هاى از حدقه درآمده به ما نگاه مى كنند. با اينكه بليت ها از قبل پيش فروش شده ولى از صبح مقابل در غربى استاديوم زيرسايه ها لم داده اند.«دخترها را راه نمى دهند. براى چه آمديد، برگرديد.» وقتى متوجه مى شوند همه چيز«هماهنگ» است و بليت هاى VIP را مى بينند با دهانى كه از شدت تعجب باز شده مى گويند:«وا... چه جالب. آفرين چه دخترهايى، بليت VIP هم گرفته اند.» در اصلى استاديوم چند مأمور يگان ويژه به طرف ما مى آيند. خانم ها ممنوع است.
-ولى ما با حراست سازمان هماهنگ كرده ايم.
با بى سيم صحبت مى كند:«هماهنگ شده» آنقدر صدايش بلند هست كه اگر چند قدم آن طرف هم بوديم مى شنيديم. ما را به در اصلى هدايت مى كند. مأمورى با پيراهن آبى جلوى ما را مى گيرد.«خانم ها، ممنوع است» مأمور يگان ويژه سرى تكان مى دهد كه«هماهنگ» شده ولى او قبول نمى كند و بايد خودش اين كلمه را از بى سيم دستى اش بشنود.«هماهنگ» شده. بعد از چند دقيقه از در اصلى مى گذريم.« اى بابا اينها اينجا چه كار مى كنند» اولين جمله يى است كه پس از ورود به محوطه بيرونى استاديوم مى شنويم. يك در ديگر و چند مأمور يگان ويژه ديگر.
بليت ها را نشانشان مى دهيم«بايد هماهنگ شود». هماهنگ مى شود ولى درها ساعت ۱۴ باز مى شود. ساعت ۳۰:۱۳ است و بايد نيم ساعت روى چمن ها بنشينيم. ساعت ،۱۴ چيزى نمانده فقط يك در و چند مأمور يگان ويژه ديگر كسى با بى سيم صحبت نمى كند گويا«هماهنگ شده» و مقابل در ورودى جايگاه ويژه ايستاده ايم. به پشت سر كه نگاه مى كنيم از سه در و چند مأمور ويژه عبور كرده ايم و بعد از كلى هماهنگى حالا در ايستگاه آخر هستيم. انگار از مرز رد شده ايم آن هم به سلامت.
داخل استاديوم، اين بار مأموران حراست تربيت بدنى از ما استقبال مى كنند. همه چيز«هماهنگ» است چون هيچ چيزى از ما نمى پرسند و فقط بليت ها را پاره مى كنند. از يك راهرو تاريك مى گذريم و چند پله پايين مى رويم. انتهاى اين تاريكى به روشنى مى رسد كه خيلى وقت بود آرزوى ديدنش را داشتيم. روشنى كه بعد از كلى«هماهنگ» كردن سرانجام به آن رسيديم.