چهارشنبه 19 مرداد 1384   صفحه اول | درباره ما | گویا


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

سكوت در شعله ها‌‏، از بيم نجات‌‏! بخش اول، ايلنا

اسماعيل محمد ولي - خبرنگار اعزامي ايلنا به بيرجند

- چندين دقيقه آتش از بدنش زبانه مي كشيد, اما از بيم نجات ضجه‏اي نزد!

- مي‏گفت: بعد از 30 سال كار در معدن, رفاه بچه‏هاي من, دست‏هاي پينه بسته‏شان است .

اشاره : چندي پيش بود كه يكي از كارگران معدن مس " قلعه‏زري" در بيرجند, خود را به آتش كشيد.

گزارش خبرنگار گروه كارگري ايلنا , چگونگي و چرايي امر را به تصوير در آورده است, ضمن آن كه يادآور مي شويم , بخش‏هاي ديگر اين گزارش كه مشتمل بر گفت و گو با مقامات مسوول است ؛ در روزهاي آتي به نظرتان خواهد رسيد .

در ميانه جاده " خوسف", جايي در 45 كيلومتري شهر بيرجند, خانه "غلامرضا قلي‏زاده " واقع است. روستاي" فدشك" را خانه‏هايي كويري با بادگيري‏هاي عظيم ساخته‏اند كه از در و ديوارش پارچه نوشته‏هايي سياه رنگ, به نشانه تسليت آويخته است, معدود ساكنين روستا عموما كشاورز هستند. "قلي زاده" سال‏ها پيش براي محافظت خانواده‏اش از گزند"مس " , خانه نزديك به معدن را نپذيرفت و بر خود زحمت هر روزه طي مسافتي بيش از 100 كيلومتر تا " قلعه زري" , را هموار كرد.

" مهدي"‏, فرزند 19 ساله مرحوم " قلي‏زاده" مي‏گويد كه پدرش تحمل كار كردن او و برادرش را نداشت, در ماه‏هاي آخر كاملا نا اميد شده بود و به آن‏ها مي‏گفت: " من 30 سال در معدن كار كردم تا بچه‏هايم رفاه داشته باشند و حالا به نان شبم محتاجم".

همسر مرحوم "قلي‏زاده" مي‏گويد: " اين اطراف, كاري نيست,‏ بچه‏ها بايد ساعت 4 صبح بروند, براي پيمانكاران از كوه سنگ بكنند و يا پاي كوره و آتش بايستند تا شب " قلي‏زاده " هر بار كه پينه و آبله‏هاي دست پسرهايش را مي‏ديد, مي‏گفت: "30 سال توي معدن كار كردم تا اين روز را نبينم."

پسر كوچك قلي‏زاده مي‏گويد: " از سال 79 به بعد هر 4 يا 5 ماه يكبار , معدن به اندازه حقوق يك ماه به پدرم مي داد‏, از آن موقع تا اوايل امسال كه بازنشسته شد, 17 ماه از معدن طلبكار بود, از زمان بازنشستگي هر 20 روز يكبار سري به معدن مي‏زد تا حقوقش را بگيرد, اما آنها مي‏اوردند و نمي دادند, اين اواخر كه وضع ماليمان بدتر از قبل شد, هر دو روز يك بار مي‏رفت , اما خبري نمي‏شد, تامين اجتماعي هم حقوق بازنشستگي‏اش را در اين 4 ماه نداد, هيچ منبع درآمد ديگري نداشت. كاملا نا اميد شده بود".

همسرش مي‏گويد:‏" هر بار كه از معدن يا تامين اجتماعي جوابش مي كردند و حقوقش را نمي‏دادند, مي‏آمد و چند ساعتي توي خانه مي‏نشست و به يك جا خيره مي‏شد, با هيچ كس حرف نمي‏زد بعد از خانه بيرون مي‏رفت, وقتي مي‏پرسيدم كجا مي‏روي؟ مي‏گفت‏: توي بيابان, همين‏طور بي‏جهت توي كوير راه مي‏رفت و شب مي‏آمد خانه .

اين اواخر شب‏ها نمي‏خوابيد. دائم بيدار بود... در روز شايد يك ساعت چشم‏هايش را هم مي‏گذاشت".

"قيصري" رئيس شوراي روستا كه به رسم روستاهاي كوير, از بستگان مرحوم قلي‏زاده هم هست مي‏گويد:‏ما همسايه هستيم . وقتي توي خانه بود صداي خس خس سينه‏اش را از خانه ماه هم مي‏شد, شنيد.

پسرش مي‏گويد 18 سال توي تونل در عمق زمين كار كرد . بخار مس ريه‏اش را نابود كرد . دائم دچار تنگي نفس بود و سرفه‏هاي پر صدا داشت.

همسرش : از سال 57 استخدام معدن قلعه زري شد 2 سال ترك كار داشت و دوباره به معدن برگشت 18 سال در تونل كار مي كرد كه ريه‏اش مريض شد, رفتند مشهد و كميسيون پزشكي تشكيل دادند تا بالاخره از تونل منتقلش كردند به بيرون , چند سال بعد هم كه ديگرناي كار سنگين نداشت, منتقلش كردند به يك مدرسه , مستخدم شد. گرد و غبار مدرسه هم راه نفسش را مي‏گرفت, اما چاره‏اي نداشت تا فرودين امسال كه بازنشسته‏اش كردند."

پسر دومش "احمد" كه جواني 21 ساله است‏, عصبي‏تر از سايرين به نظر مي‏رسد, موقع ورود وقتي دستش را به نشانه آشنايي فشردم , از سختي و چاك چاكي پوستش حيرت كردم‏, مادرش مي گفت: "‏اوست كه به همراه برادرش از ساعت 4 صبح براي كندن سنگ از كوه بيرون مي‏روند, براي پيمانكاران"!

مي‏گويد: " هر بار كه پولي توي خانه مي‏آوردم, خجالت مي‏كشيد, از همه جا نااميدش كرده بودند . مي‏گفت بعد از 30 سال ... به خدا عين حقيقت است, من واقعيت را مي گويم , نا اميد شده بود."

مي پرسم " بعد از 30 سال كار معدن حقوق پايه‏اش چقدر بود؟"

مي‏گويد : "نزديك 220 هزار تومان ."

همسرش مي گويد : " دو روز قبل از حادثه من هم همراهش به تامين اجتماعي رفتم, خودش از ناراحتي حواس درستي نداشت . كاغذهاي پرونده‏اش را گم مي كرد . وقتي مي‏رفتيم , به دخترم قول داد امروز حتما با پول بر مي‏گردد. يك خانم كارمندي كه آن جا نشسته بود‏ , تاريخي را روي برگه ما نوشت و گفت‏: برويد, اين زمان دوباره بيائيد تا ببينم چه كار مي شود كرد . حالش داشت به هم مي‏خورد‏, اصرار مي‏كرد اما جوابش را ندادند . داشت عصباني مي‏شد كه با هر زوري بود با خودم بردمش .

گفت بيا برويم معدن, شايد آن چا پولم را دادند و شرمنده اين بچه نشدم . دخترم را مي گفت‏ . آن جا هم كه رفتيم , جواب درستي به ما ندادند , مثل هميشه بعد قلي‏زاده گفت‏: همه پولم را نمي‏خواهم , دويست هزار تومانش را بدهيد . گفتند‏, نمي شود , اصرار كرد كه لااقل صد هزار تومانش را بدهيد. باز قبول نكردند . گفت من به بچه ام قول دادم يك كمي از پولم را بدهيد كه امروز دست خالي نروم . آن آقايي كه مسوول حسابداري بود‏, به هيچ رقمي راضي نشد . همان طور برگشتيم .

حالش خيلي خراب‏تر از هميشه بود . خانه كه آمديم ساكت نشست و با هيچ‏كس حرفي نزد بعد هم بلند شد و رفت كوير."

همسرش مي گويد : " شب بعد از اين اتفاق , مثل آن اواخر خوابش نمي‏برد . توي خانه راه مي رفت . يكبار گفت‏: اين دنيا براي آدمي مثل جاي زندگي نيست . دلداري اش دادم , اما آرام نمي شد . نزديكي صبح بود . هميشه او بيدار بود و براي بچه‏ها كه مي‏خواستند ساعت 4 بروند سر كار چاي دم مي‏كرد . ما همه خواب بوديم كه پسر كوچيكم بوي گوشت سوخته را شنيد و شعله‏هاي آتش را انتهاي حياط ديد. پسر بزرگم را صدا كرد و دو نفري يك پتو برداشتند و رفتند تا خاموشش كنند. كارش تمام بود . چند دقيقه‏اي بود كه داشت مي سوخت."

پسرش گفت‏: " تمام بدنش آتش گرفته بود . از همه بدنش بوي گوشت سوخته مي‏آمد."

پرسيدم " هيچ صدايي نشنيدند‏؟‏صدايي كه داد بزند و كمك بخواهد‏؟

گفتند : " نه "!

پسر كوچكش گفت :‏" يك صدايي بود . پدرم مي‏گفت دارم مي‏سوزم. اما آرام

مي‏گفت:‏اصلا كمك نمي خواست . داد و فرياد نمي كرد من از بوي گوشت و شعله هاي آتش فهميدم."

كار من در آن خانه تمام شد‏, موقع خداحافظي به رسم معمول دست پسرهاي مرحوم " قلي‏زاده " را فشردم‏, دست هاي پر خراشي كه بايد تا رسيدن به سن پدر براي پينه هاي تازه جا باز كنند .

ادامه دارد ....



تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 
























Copyright: gooya.com 2016