بخوانید!
4 اسفند » دولت و پلیس بر سر طرح امنیت اجتماعی اختلاف ندارند، مهر
4 اسفند » شیطان به روایت امیر تاجیک، خبر آنلاین 2 اسفند » قفل شدگی در گذشته، جمعه گردی های اسماعيل نوری علا 2 اسفند » ديدگاه هنرمندان براي رفع كمبود تالارها، جام جم 2 اسفند » آذر نفیسی نویسنده و استاد دانشگاه جانز هاپکینز در مورد تازه ترین اثر خود صحبت می کند (ویدئو)، صدای آمریکا
پرخواننده ترین ها
» دلیل کینه جویی های رهبری نسبت به خاتمی چیست؟
» 'دارندگان گرین کارت هم مشمول ممنوعیت سفر به آمریکا میشوند' » فرهادی بزودی تصمیماش را برای حضور در مراسم اسکار اعلام میکند » گیتار و آواز گلشیفته فراهانی همراه با رقص بهروز وثوقی » چگونگی انفجار ساختمان پلاسکو را بهتر بشناسیم » گزارشهایی از "دیپورت" مسافران ایرانی در فرودگاههای آمریکا پس از دستور ترامپ » مشاور رفسنجانی: عکس هاشمی را دستکاری کردهاند » تصویری: مانکن های پلاسکو! » تصویری: سرمای 35 درجه زیر صفر در مسکو! سكوت در شعله ها، از بيم نجات! بخش اول، ايلنااسماعيل محمد ولي - خبرنگار اعزامي ايلنا به بيرجند - چندين دقيقه آتش از بدنش زبانه مي كشيد, اما از بيم نجات ضجهاي نزد! - ميگفت: بعد از 30 سال كار در معدن, رفاه بچههاي من, دستهاي پينه بستهشان است . اشاره : چندي پيش بود كه يكي از كارگران معدن مس " قلعهزري" در بيرجند, خود را به آتش كشيد. گزارش خبرنگار گروه كارگري ايلنا , چگونگي و چرايي امر را به تصوير در آورده است, ضمن آن كه يادآور مي شويم , بخشهاي ديگر اين گزارش كه مشتمل بر گفت و گو با مقامات مسوول است ؛ در روزهاي آتي به نظرتان خواهد رسيد . در ميانه جاده " خوسف", جايي در 45 كيلومتري شهر بيرجند, خانه "غلامرضا قليزاده " واقع است. روستاي" فدشك" را خانههايي كويري با بادگيريهاي عظيم ساختهاند كه از در و ديوارش پارچه نوشتههايي سياه رنگ, به نشانه تسليت آويخته است, معدود ساكنين روستا عموما كشاورز هستند. "قلي زاده" سالها پيش براي محافظت خانوادهاش از گزند"مس " , خانه نزديك به معدن را نپذيرفت و بر خود زحمت هر روزه طي مسافتي بيش از 100 كيلومتر تا " قلعه زري" , را هموار كرد. " مهدي", فرزند 19 ساله مرحوم " قليزاده" ميگويد كه پدرش تحمل كار كردن او و برادرش را نداشت, در ماههاي آخر كاملا نا اميد شده بود و به آنها ميگفت: " من 30 سال در معدن كار كردم تا بچههايم رفاه داشته باشند و حالا به نان شبم محتاجم". همسر مرحوم "قليزاده" ميگويد: " اين اطراف, كاري نيست, بچهها بايد ساعت 4 صبح بروند, براي پيمانكاران از كوه سنگ بكنند و يا پاي كوره و آتش بايستند تا شب " قليزاده " هر بار كه پينه و آبلههاي دست پسرهايش را ميديد, ميگفت: "30 سال توي معدن كار كردم تا اين روز را نبينم." پسر كوچك قليزاده ميگويد: " از سال 79 به بعد هر 4 يا 5 ماه يكبار , معدن به اندازه حقوق يك ماه به پدرم مي داد, از آن موقع تا اوايل امسال كه بازنشسته شد, 17 ماه از معدن طلبكار بود, از زمان بازنشستگي هر 20 روز يكبار سري به معدن ميزد تا حقوقش را بگيرد, اما آنها مياوردند و نمي دادند, اين اواخر كه وضع ماليمان بدتر از قبل شد, هر دو روز يك بار ميرفت , اما خبري نميشد, تامين اجتماعي هم حقوق بازنشستگياش را در اين 4 ماه نداد, هيچ منبع درآمد ديگري نداشت. كاملا نا اميد شده بود". همسرش ميگويد:" هر بار كه از معدن يا تامين اجتماعي جوابش مي كردند و حقوقش را نميدادند, ميآمد و چند ساعتي توي خانه مينشست و به يك جا خيره ميشد, با هيچ كس حرف نميزد بعد از خانه بيرون ميرفت, وقتي ميپرسيدم كجا ميروي؟ ميگفت: توي بيابان, همينطور بيجهت توي كوير راه ميرفت و شب ميآمد خانه . اين اواخر شبها نميخوابيد. دائم بيدار بود... در روز شايد يك ساعت چشمهايش را هم ميگذاشت". "قيصري" رئيس شوراي روستا كه به رسم روستاهاي كوير, از بستگان مرحوم قليزاده هم هست ميگويد:ما همسايه هستيم . وقتي توي خانه بود صداي خس خس سينهاش را از خانه ماه هم ميشد, شنيد. پسرش ميگويد 18 سال توي تونل در عمق زمين كار كرد . بخار مس ريهاش را نابود كرد . دائم دچار تنگي نفس بود و سرفههاي پر صدا داشت. همسرش : از سال 57 استخدام معدن قلعه زري شد 2 سال ترك كار داشت و دوباره به معدن برگشت 18 سال در تونل كار مي كرد كه ريهاش مريض شد, رفتند مشهد و كميسيون پزشكي تشكيل دادند تا بالاخره از تونل منتقلش كردند به بيرون , چند سال بعد هم كه ديگرناي كار سنگين نداشت, منتقلش كردند به يك مدرسه , مستخدم شد. گرد و غبار مدرسه هم راه نفسش را ميگرفت, اما چارهاي نداشت تا فرودين امسال كه بازنشستهاش كردند." پسر دومش "احمد" كه جواني 21 ساله است, عصبيتر از سايرين به نظر ميرسد, موقع ورود وقتي دستش را به نشانه آشنايي فشردم , از سختي و چاك چاكي پوستش حيرت كردم, مادرش مي گفت: "اوست كه به همراه برادرش از ساعت 4 صبح براي كندن سنگ از كوه بيرون ميروند, براي پيمانكاران"! ميگويد: " هر بار كه پولي توي خانه ميآوردم, خجالت ميكشيد, از همه جا نااميدش كرده بودند . ميگفت بعد از 30 سال ... به خدا عين حقيقت است, من واقعيت را مي گويم , نا اميد شده بود." مي پرسم " بعد از 30 سال كار معدن حقوق پايهاش چقدر بود؟" ميگويد : "نزديك 220 هزار تومان ." همسرش مي گويد : " دو روز قبل از حادثه من هم همراهش به تامين اجتماعي رفتم, خودش از ناراحتي حواس درستي نداشت . كاغذهاي پروندهاش را گم مي كرد . وقتي ميرفتيم , به دخترم قول داد امروز حتما با پول بر ميگردد. يك خانم كارمندي كه آن جا نشسته بود , تاريخي را روي برگه ما نوشت و گفت: برويد, اين زمان دوباره بيائيد تا ببينم چه كار مي شود كرد . حالش داشت به هم ميخورد, اصرار ميكرد اما جوابش را ندادند . داشت عصباني ميشد كه با هر زوري بود با خودم بردمش . گفت بيا برويم معدن, شايد آن چا پولم را دادند و شرمنده اين بچه نشدم . دخترم را مي گفت . آن جا هم كه رفتيم , جواب درستي به ما ندادند , مثل هميشه بعد قليزاده گفت: همه پولم را نميخواهم , دويست هزار تومانش را بدهيد . گفتند, نمي شود , اصرار كرد كه لااقل صد هزار تومانش را بدهيد. باز قبول نكردند . گفت من به بچه ام قول دادم يك كمي از پولم را بدهيد كه امروز دست خالي نروم . آن آقايي كه مسوول حسابداري بود, به هيچ رقمي راضي نشد . همان طور برگشتيم . حالش خيلي خرابتر از هميشه بود . خانه كه آمديم ساكت نشست و با هيچكس حرفي نزد بعد هم بلند شد و رفت كوير." همسرش مي گويد : " شب بعد از اين اتفاق , مثل آن اواخر خوابش نميبرد . توي خانه راه مي رفت . يكبار گفت: اين دنيا براي آدمي مثل جاي زندگي نيست . دلداري اش دادم , اما آرام نمي شد . نزديكي صبح بود . هميشه او بيدار بود و براي بچهها كه ميخواستند ساعت 4 بروند سر كار چاي دم ميكرد . ما همه خواب بوديم كه پسر كوچيكم بوي گوشت سوخته را شنيد و شعلههاي آتش را انتهاي حياط ديد. پسر بزرگم را صدا كرد و دو نفري يك پتو برداشتند و رفتند تا خاموشش كنند. كارش تمام بود . چند دقيقهاي بود كه داشت مي سوخت." پسرش گفت: " تمام بدنش آتش گرفته بود . از همه بدنش بوي گوشت سوخته ميآمد." پرسيدم " هيچ صدايي نشنيدند؟صدايي كه داد بزند و كمك بخواهد؟ گفتند : " نه "! پسر كوچكش گفت :" يك صدايي بود . پدرم ميگفت دارم ميسوزم. اما آرام ميگفت:اصلا كمك نمي خواست . داد و فرياد نمي كرد من از بوي گوشت و شعله هاي آتش فهميدم." كار من در آن خانه تمام شد, موقع خداحافظي به رسم معمول دست پسرهاي مرحوم " قليزاده " را فشردم, دست هاي پر خراشي كه بايد تا رسيدن به سن پدر براي پينه هاي تازه جا باز كنند . ادامه دارد .... Copyright: gooya.com 2016
|
||||||