پنجشنبه 10 آذر 1384   صفحه اول | درباره ما | گویا


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

ديوار کوتاه فقر پشت برج هاي بلند، نويد آقايي، جام جم آنلاين

«همه چيز اينجا خراب است؛ آب خراب ، برق خراب ، سقف ها خراب و... آدمها هم خراب شده اند.» آدم باور نمي کند روبه روي بلندترين برجهاي تهران ، دره اي باشد که ساکنانش هرچند بامهاي تهران بلندتر شده اند بيشتر در فقر فرو رفته اند تا وضعيت به شکلي دربيايد که همه چيز خراب شود، حتي آدمها.
در پايتخت ايران ، اتوبان کردستان از معروف ترين اتوبان هاست که نشانه اي معروف دارد؛ برجهاي «آ.اس.پ». ساکنان اين برجها که شايد هيچ وقت دقيق درون دره را نگاه نکرده باشند، زندگي خوبي دارند؛ اما به فاصله چند متر از آنها زمين رنگ عوض مي کند تا باران فقر مستقيم به سر «گلزاري»ها ببارد؛ باراني که در تقاطع بزرگراه کردستان و خيابان يوسف آباد باران آشنايي است.
با وقوع انقلاب اسلامي و در ادامه روند مهاجرت روستاييان به شهرها، نقاطي از تهران هم يکباره شاهد ساخت وسازهايي شد که در آن روزهاي شلوغ ، کسي به تبعات آن فکر نکرد:
«اسم من کريم است. کريم کريم زاده. از همه زودتر آمدم اينجا و خانه ساختم. الان هم از همه بدبخت ترم. نمي دانم ديگر بايد چکار کنم. اينجا برايمان شده مثل جهنم.»
پيرمرد بيش از 80 سال دارد حالا هم غبار پيري بر وجودش نشسته و هم غبار خاک که اين روزها حق نفس کشيدن را هم از گلزاري ها گرفته: اينجا حدود 500خانوار زندگي مي کردند.
از چند سال پيش اما گفتند خانه هاي شما در طرح ساخت اتوبان است ، بايد تخليه کنيد. خيلي ها جايي نداشتند بروند. ما هم جايي نداريم.
شهرداري اما از بعضي ها خانه هايشان را خريد و آنها رفتند. خانه ها نه سندي دارند، نه هيچ مدرکي که بتواند صاحبش را مشخص کند: «همه مي گفتند فقيرها هم بايد خانه داشته باشند. ما هم آمديم اينجا را ساختيم. سندمان کجا بود؟»
حالا فقط 40خانوار در دره گلزار باقي مانده اند؛ 40خانواري که شب را بسختي روز مي کنند و روز را بسختي شب.

شهرداري هم پول ندارد
با اين که قيمت معامله زمين در مناطقي مثل يوسف آباد و اتوبان کردستان به طور متوسط حدود يک و نيم ميليون تومان است؛ اما به علت اين که خانه ها بدون سند بوده اند، شهرداري خانه هاي بخوانيد زاغه هاي گلزاري ها را متري 250 هزار تومان مي خرد.
آنها که فروخته اند خوشحال مي روند و آنها که مانده اند: «شهرداري ديگر زمين هاي ما را نمي خرد. الان هم خانه ها را خراب کرده اند و جايش اتوباني ساخته اند. ما هم که مانده ايم ، وقتي مي رويم و مي پرسيم تکليف ما چيست ، مي گويند شهرداري پول ندارد.»
اين حرفها را يدالله اشرفي مي زند و با نگاهي به خانه هاي خراب شده مي گويد: بولدوزرها را که آوردند اينجا، سقف چند تا از خانه ها همين طوري فرو ريخت. ما اينجا را با دستهاي خودمان ساختيم، خانه ها قوت نداشتند که... الان هم دائم زير پايمان مي لرزد؛ اما هيچ کس حتي سراغي از ما نمي گيرد. نمي دانيم بايد چه کار کنيم. همه چيز دور و بر ما خراب شده و فقط خانه هاي ما مانده است.
اينها هم همين امروز و فرداست که سقفش پايين بيايد. زماني که فعاليت براي تخريب خانه هايي که شهرداري آنها را خريده است آغاز مي شود، لوله هاي آب مي ترکند. الان گلزاري ها آب هم ندارند: «آب را از لوله اي در يوسف آباد گرفته ايم و به اينجا کشانده ايم.»

شهرداري هم مي داند؟
نمي دانيم. به هر حال چاره اي نداشتيم. نمي توانستيم که از تشنگي بميريم. در کنار اين ماجرا گلزاري ها نفت هم ندارند. به نفت ، تلفن را هم اضافه کنيد که به علت تخريب ، آن هم گاه به گاه قطع مي شود: «ببينيد، ما خيلي آدمهاي بدبختي هستيم، اگر بدبخت نبوديم که از شهرستان نمي آمديم اينجا. حالا هم نمي دانيم بايد چه کار کرد. زندگي ما روي هواست.»
يدالله شريفي 4ماه است از راه آهن بازنشسته شده و حالا روز و شبش را دم در خانه مي گذراند و نگاه مي کند به زميني که روز به روز دارد صافتر مي شود: «روز و شب اينجا هستم. کاري ندارم بکنم. فقط گاهي راننده لودرها را قسم مي دهم که زياد نزديک خانه من نشوند. مي ترسم روي سرم خراب شود.»

انگار ما جز شهر نيستيم
حسين علي محمدي يکي ديگر از ساکنان گلزار است. او هم دلش از زندگي پر است : «اينجا را بوي گند گرفته. آشغال هاي ما را هم نمي برند. انگار شهرداري روي نقشه اش اسمي از ما نيست. هيچکس اينجا نمي آيد ببيند، ما زنده ايم يا مرده.»
اين سختي ها حسين آقاي پير را به اين فکرها هم واداشته است : «گاهي که با خودم مي نشينم اينجا و سيگار مي کشم نگاه مي کنم به خانه ام که رويمان نمي شود مهمان تويش بياوريم. بعد فکر مي کنم اگر ما اينجا بميريم هم هيچکس خبردار نمي شود.»
حسين آقا معتقد است جيب تمام اهالي اينجا خالي است. براي همين هيچ راهي غير از مردن ندارند. آقا مالک هم از قديمي هاي گلزار است: «تو را به خدا از اينجا عکس بگيريد. اينجا شده مثل بم. حتما نبايد يک جا زلزله بيايد که دل مردم به حالشان بسوزد که کمي دلتان براي ما بسوزد.»
آقا مالک صدايش قطع مي شود.پيرمرد نفسش بند مي آيد. دوباره نفس تازه مي کند و مي گويد:«خانه من خيلي کوچک است. نصف وسايلم را آورده ام گذاشته ام دم در. شبها گاهي که مي خواهم به وسايلم سر بزنم ، جرات نمي کنم. اينجا پر از سگ است. سگهاي بزرگ ، همقد من!»
يکي ديگر از همسايه ها مي گويد: «الان خوب شده. 2سال پيش اينجا شده بود سگ داني. آمدند کلي از آنها را با تفنگ کشتند. شبها صداي جنگ مي آمد اينقدر که تيراندازي بود.»
اين ها را که مي گويد آقا مالک مي پرد وسط حرفش : «کاش يک روز با همين تفنگها بيايند سراغ معتادهاي اينجا. سالهاست پاتوقي امن تر از اينجا ندارند.»

کلانتري؟ چي هست؟!
معتادها و کارتن خواب ها گلزار را به منطقه اي تبديل کرده اند که اول گزارش هم شرحش آمد:«آدمها هم خراب شده اند.»

بسياري از جوانان منطقه به سبب معاشرت با اين افراد که ظاهرا هيچ کس توانايي راندنشان را ندارد آلوده شده اند: « باز وضع پسرها بهتر است. آنها اگر بخواهند که هيچ وقت نمي خواهند مي توانند از خودشان دفاع کنند، اما من دختري دارم که چند سال است طلاق گرفته. جرات نداريم وقتي هوا تاريک مي شود، او را بفرستيم بيرون. چندين دفعه آنها آمده اند نزديک او...»
اينها را يدالله شريفي مي گويد و ادامه مي دهد: «پشت تمام خانه ها پر از قاچاق فروش شده است. هر جا معتاد باشد قاچاق فروش هم هست. شبها مواد مي کشند، بعدش هم مست مي کنند.»



تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 




شريفي بعد از اين حرفها تلي از شيشه هاي مشروب را نشان مي دهد که کناري از خرابه تلنبار شده است. همه گلزاري ها از ناراحتي سر تکان مي دهند.ظاهرا و به گفته ساکنان ، گشت نيروي انتظامي هم علاقه اي به سرکشي ندارد: «اينجا را که مي بينيد، تمامش خاکي است. پر از سنگ و کلوخ هم هست. خودمان شب بيرون نمي آييم چه به رسد به مامورها!»
علي محمدي هم حرف دارد: «اينجا برعکس همه جاي تهران تا زنگ نزنيم به 110 کسي نمي آيد. وقتي هم زنگ مي زنيم ، معلوم نيست بيايند يا نه.»
از وقتي خانه هاي اطراف خراب شده ناامني روزبه روز بيشتر مي شود: «در بي پولي يک قفل ديگر هم روي او زده ام؛ اما يک شب يک نفر که مست کرده بود تا صبح به در لگد مي زد و هر چه مي خواستيم به پليس زنگ بزنيم نمي شد. تلفن قطع بود. تا صبح از ترس مرديم. آخر من بايد چه کار کنم؟ دختر دم بخت دارم در خانه.»
چرا خودتان نمي رويد کلانتري و مشکلاتتان را بگوييد؟«کلانتري؟ کلانتري چي هست؟! ما را آدم حساب نمي کنند. همه فکر مي کنند چون پول نداريم ، چون خانه مان اينجاست ، چون لباس درست و حسابي و سواد نداريم ، نبايد آدم باشيم. بالاخره روزگار است ديگر.»

غرب در گلزار!
بله! بالاخره روزگار است ديگر. اين که شکم گرسنه باشد، جوان کار نکند و بخواهد صبح تا شب توي خانه ماهواره ببيند. ديشهاي ماهواره يکي يکي روي پشت بامها پيدا شده اند تا جوانان بيکار صبح تا شبشان را با ماهواره و گاهي مواد سپري کنند:
«روز اول که ديدم دارد آنتن مي گذارد روي سقف ، دعوا کردم. پسرم مي خواست دست رويم بلند کند. گفت همه دارند ديگه. گفتم به جاي اين کارها برو کار کن. ترسيدم بيشتر حرف بزنم ، مرا زير مشت و لگد بگيرد.»
اينها را مادري مي گويد که 20 سال است در گلزار زندگي مي کند. او معتقد است محله همه جوانها را خراب کرده است ، يا معتاد شده اند يا بيکار و يا... چه فرقي مي کند اصلا جوانان گلزاري حالا هر کاري که فکر کنيد، مي کنند: «بدبختي محرم ما شده ، مثل برادر ماست.»

کلکسيون خلاف
به گفته آقا کريم قديمي ترين مرد گلزار منطقه دارد به کلکسيون خلاف تبديل مي شود: «همه چيز اينجا ديده بوديم ، الا دختر فراري. آنها هم شبها مي آيند اينجا. تو را به خدا حرف ما را بنويسيد. مي ترسيم چند وقت ديگر اينقدر جرات پيدا کنند که بيايند توي خانه.»
ترس آقاکريم که گرد سپيد پيري جاي خالي به مويش نگذاشته، ترس درستي است؛ ترسي که چند آرزو هم کنارش هست: «به نظر شما که جواني و امروزي ، کسي به ما پيرها فکر مي کند؟ يعني ممکن است خانه هاي ما بالاخره از اينجا برود؟ ممکن است مردم ما را هم مثل خودشان ببينند؟ راستي مي تواني بگويي پليس بعضي شبها به اينجا سربزند؟ اگر اين کار را بکني ، مردي!»

نويد آقايی
[email protected]





















Copyright: gooya.com 2016