چه فرقی می کند؟ علي آزاد
به نام خدا
این روزها اتفاقات جالب توجهی در ایران، یکی پس از دیگری نظر انسان را به خود جلب می کند، البته هر اتفاق جالبی لزوما شادی آفرین نیست، گرچه ممکن است تداعی کننده تلخی طنز سیاه باشد.
گاهی یافتن لقبی برای موطنم، گرچه دردآور است ولی اجتناب ناپذیر می نماید، و امروز لقب وطن، ویران است همانگونه که سالها پیش شهریار بزرگ در نامه به انیشتین آنرا به این لقب آراست که " انیشتین نامی از ایران ویران هم شنیدستی؟ حکیما محترم می دار مهد ابن سینا را ".
نمی دانم آن روزگار شهریار به چه مسمایی ایران را ویران نامیده است، ولی امروز آتشی در سینه ام زبانه می کشد و مسمایش را فریاد می زند.
نمی خواهم تاریخ را ورق بزنم یا تئوری بافی کنم و از توطئه و دشمن موهوم سخن بگویم، که عیان ترین دشمن این مرز و بوم ساکنان آن هستند و زندگی در گذشته بزرگترین اسلحه این دشمنان خود زن،
ادبیات، آکنده از پندهای بزرگ است،
به یاد قطعه ای ادبی در کتاب دوران دبیرستان افتادم ک کسی در قبرستان شهری با گورهایی روبرو شد که سن آدمها روی سنگ قبرها به عدد انگشتان دست نمی رسید، و در پرس و جو فهمید که در این دیار سن آدمها به سالهای هنرمندی آنهاست، حال این سوال را از خود می پرسم که سن مردمان این دوران ایران زمین اگر به هنرمندیشان نوشنه شود... چه خواهد شد؟
تفکر و عقل جمعی مهمترین شاخصه رشد یک کشور است و فرهنگ، زاییده مجموعه تفکر و همبستگی آن ملت،
ظهور تفکر و عقل جمعی د رنمای کلیت جامعه و ارزیابی جزئیات آن، قابل فهم است، مثلا ملتی که مشکلات اولیه زندگی را با کار و برقراری نظم و وظیفه شناسی با مشقت اما با پشتکار حل می کند، براحتی مشخص است از سطح تفکر بالایی برخوردار است.
بلوغ یک جامعه در متمدنانه زیستن افراد آن جامعه ظهور می کند. مردمی که کار می کنند، راست می گویند، ظلم نمی کنند، آرامند، سالمندو ... محصولات یک جامعه سالم نیستند، بلکه سازندگان آن جامعه مترقی سالمند.
آدمهای متمدن، حکومت سالم و متمدن دارند، چه فرقی می کند که آئین حاکمان چه باشد؟
مردم از زندگی چه می خواهند؟ زیستن نیکو و زیبا چیست؟ انسان بودن و چون انسان زیستن به چه معناست؟
آیا مردم باید تلاش کنند تا عده ای عقایدشان را بر آنها تحمیل کنند؟ آیا این تلاش به تمدن و سالم زیستن ختم می شود؟
سئولات فوق و از این قبیل، همه در ذهن انسانهایی که در ایران می خواهند زندگی کنند ، بی پاسخ مانده است.
گاهی از خود می پرسم آیا ایران را دوست داشتن، تفکر احمقانه ای است؟
چرا من می خواهم زندگی سالم و متمدنانه را در ایران تجربه کنم؟ اما، جز جوابهای جبری، پاسخ مناسبی برای این سرگیجه فکری نمی یابم.
آنچه من و آدمهای دیگر از زندگی توقع داریم چیست؟ بگذارید فهرست وار به شاخصه ها بپردازم و بعد آنها را با ایران امروز مقایسه کنم،
یک انسان به عنوان آفریده خدا در دنیایی که بر اساس خواست خداوند آفریده شده و نظامی که خداوند بر آن استوار ساخته است، حداقل نیازش، نیازهای اولیه حیاتی است، یعنی باید حداقل های لازم برای زنده بودن را داشته باشد، هوای سالم، غذای سالم، آب سالم و ...
بگذارید از همین حداقلها شروع کنیم،
به عنوان انسانی که تحصیلاتم در حوزه بهداشت و درمان است و با آن بیگانه نیستم، به شهادت مسئولینی که می شناسم و با آنها بارها به گفتگو نشسته ام، و امروز به شهادت تعطیلی مدارس به خاطر آلودگی هوا و بیماریهای عفونی ناشی از آلودگی آب و ... نیازی به اثبات نمی بینم که نیازهای اولیه حیات در ایران وجود ندارد... نه آب سالم است، نه هوا قابل تنفس است، نه غذا امن است.
از سوی دیگر من به عنوان یک انسان نیازمند آرامشم، آرامش روح و جسم، و اسباب این آرامش چیست؟
آنچه به عنوان اسباب اولیه آرامش می شناسم عبارت است از : محیط کم تنش خانواده و جامعه، دوری از آزار دهنده های محیطی، رضایت شخصی، فراهمی ابزار اولیه پیشگیری و درمان بیماریها، امنیت اجتماعی و استقلال فردی و ...
کدام خانواده ایرانی است که از تنش به دور باشد؟
عشق و محبت و ارتباط عاطفی بین اعضای خانواده ها مدتهاست رخت بسته است و به ناکجا عزیمت نموده است، رسانه های جمعی در صفحه حوادث فیلتر شده خود هر روز دهها فرزند کشی و همسر کشی و جنایات متعدد خانوادگی را که البته می دانیم یکی از صد اتفاق است به اطلاع مردم می رسانند، در اجتماع همین که به قول حاکمان، همیشه در شرایط حساس قرار داریم. نشان از تنش بالاست.
آلودگی صوتی، کشمکشهای سیاسی، سوء مدیریت شهری، سقوط هواپیما، تصادفات جاده ای با رقم کشته های یک جنگ تمام عیار، جو کلاه برداری و عدم اعتماد شهروندان به یکدیگر، همه و همه نشانگر تنش های عظیم اجتماعی است که می دانیم هر روز بیشتر می شود و عنان گسیخته پایه های تمدن اجتماعی ما را به نابودی می کشاند.
آزاردهنده های محیطی را می توان به دو گروه تقسیم کرد، یکی آلوده کننده های محیط زیست و دیگری صدمه زنندگان محیط معنوی اجتماع، از هر دو گروه نمونه ها بیشمار است و شمارش آن از حوصله این مقال خارج است، این آزاردهند ه ها تا حد آدم های ظاهر الصلاحی که به زعم خود به امر به نیکی و نهی از بدی مشغولند نیز گسترش دارد.
جز در سطح مدیران ارشد جامعه که از اعضای حاکمیت هستند، به جرات می توان گفت هیچکس یا کمتر کسی در شغل مورد علاقه خود با رضایت نسبی مشغول به کار است، در ایران اکثر آدم ها مجبورند چند شغله باشند و کارهایی کنند که نه رضایتی در انجامش دارند و نه در شان آنهاست.
از امنیت اجتماعی خبری نیست، در خیابان اگر در وسیله نقلیه شخصی هستی باید شیشه ها بالا باشد و درها قفل، پزشک در مطب امنیت ندارد و باید اسپری اشک آور برای دفاع شخصی داشته باشد، هیچ خانمی در ساعات پایانی شب جرات نمی کند در خیابان قدم بزند،فرزندت را در کوتاهترین زمان می ربایند، از بانک اگر پول بگیری هنگام خروج از بانک در امان نیستی، و اینها همه جلوه ای است از امنیت اجتماعی در وطن من،
و در نهایت عرف جامعه و آنچه به عنوان رسوم در عمق جان ایرانیان ریشه دارد که بسیاری از آن به دلیل پیچیدگی و خرافی بودن و گاه غیر انسانی بودن مانع زندگی سلامت و آزاد انسانهاست.
برای زندگی متمدنانه که نتیجه آن جامعه سالم و قوی است، آنچه در بالا گفتم تنها ابزار اولیه است و بدون آن به نیازهای والاتر نمی رسیم که عبارتند از آزادی عقیده و بیان، آزادی تفکر و انتخاب دین و راه زندگی و ...
همیشه برآوردن نیازهای اولیه و فراهم شدن آنها باعث رشد انسان و مطرح شدن نیازهای والاتر می گردد. شما به آدم گرسنه و بیمار نمی توانید درس عرفان بدهید، نمی توانید از او بخواهید فکر کند، کتاب بخواند، اقوال مختلف را بشنود و بهترین را انتخاب کند، چرا که او هنوز در بند نیازهای اولیه است و اصلا نیازهای والا و ثانویه برایش ایجاد نشده است.
آنچه امروز در ایران شاهدیم، جامعه ای از هم گسیخته و درگیر نیازهای اولیه است.
چه فرقی می کند چه کسی بر ما حکومت کند؟ مسلمان باشد یا مسیحی یا سکولار، چه فرقی می کند ولی فقیه باشد یا شاه یا رئیس جمهور یا حتی بوش و ملکه انگلستان، هر که می خواهد باشد، ما نیازمند، نیازهای اولیه حیاتی انسانیم.
وقتی نیازهای اولیه فراهم نیست چه فرقی می کند در دنیا چه خبر باشد،
اصلا شاید دهها کشور دیگر در دنیا اسیر تامین نیازهای اولیه باشند این به ما چه مربوط است، ما نیازمند یک زندگی سالم و انسانی هستیم.
فرزندان ما نیازمند رشد در یک محیط سالمند، تا متمدنانه زندگی کنند و جامعه متمدن بسازند... وقتی جامعه متمدن شد، حکومت نیز متمدن می شود. یک معنای توحش، انسانی نبودن است، انسان وقتی از نیازهای اولیه اش محروم شد، انسانی زندگی نمی کند، یعنی در توحش است، زندگی متوحشانه تداعی کننده جنگل است و حاکمان جنگل نیز وحشیانند و وحشیان جز ظلم نمی دانند .... پس برای رهایی از ظلم باید از توحش خارج شویم و برای خروج از توحش باید نیازهای اولیه انسانیمان برآورده گردد و برای برآوردن این نیازها باید هم خود را عوض کنیم و هم مدیران جنگلمان را...
چه فرقی می کند که،که باشد؟ هر کس که بتواند ما را در خروج از این جامعه ویران یاری دهد دستش را می فشاریم و هر کس بخواهد ما را در توهم "اوضاع خوب است"، " قابل اصلاح است" قرار دهد را از خود می رانیم.
ما می دانیم به هزاران دلیل عیان که اوضاع بد است و غیر قابل اصلاح است و می دانیم آنها که دشمن سازی و دشمن تراشی می کنند غرق در توهم توحش خود هستند، پس آنها را می رانیم و خود را تغییر می دهیم. آیا می شود؟
علی آزاد
17/9/84 تهران