جدال بر سر مالكيت جبههء ملى؟ جمعه گردی های اسماعيل نورى علا
فكر مى كنم كوششى در كار است كه اگر "تشكيلات تهران" تصميم به ارسال پيام به "كنگره" ى در آستانهء تشكيل جبههء ملى در اروپا داشته و بصورتى تلويحى وجود آن را برسميت بشناسد، از قبل ـ با تراشيدن يك "عنصر نفوذى" كه همهء خرابكارى ها و انحراف ها زير سر اوست ـ اقدام مزبور خنثى شده و از اعتبار بيافتد

[email protected]
در پى انتشار «منشور جبهه ملى ايران» كه داراى نكات ارزنده اى بود و خبر از شروع حركت تازه اى در درون جبههء ملى ايران در داخل كشور مى داد، و در آستانهء تشكيل كنگره اى به نام «اولين كنگرهء جبههء ملى ايران در اروپا» كه من از هويت برگزاركنندگانش اطلاعى ندارم، هفتهء گذشته آقاى دكتر على راسخ افشار، طى نامه سرگشاده اى با نام «سوء استفاده از نام پر آوازهء جبههء ملى و مصدق» خطاب به برگزار كنندگان اين كنگره، حقانيت آن را مورد ترديد قرار داده و اعلام داشتند كه: «مطمئن باشيد قادر نيستيد جريانى ايجاد كنيد كه از سوى توده هاى ايرانى خارج كشور جدى تلقى شود، همانگونه كه كسى جبههء ملى آقاى دكتر مدنى را، با اينكه ايشان شخصيتى شناخته شده و با سوابق مبارزاتى چشمگير چه در ايران با رژيم شاه و چه در خارج كشور با رژيم ولايت فقيه بود، جدى نگرفت».
ايشان كه مطالب خود را با پسوند «مسئول سابق تشكيلات كل جبههء ملى ايران» امضاء مى كنند، با ادعاى اين اهليت كه كوشش ها و تشبثات ديگران نتوانسته «من و همگامان اصيلى كه با شناخت كامل از نهضت ملى و جبههء ملى ايران و دكتر مصدق و روش و شيوه كار و اخلاق سياسى و مكتب او همچنان استوار بر راه خود بوديم و هستيم متزلزل كند و دچار انحراف نمايد»، در مطلب خود نكاتى را در مورد «جبههء ملى ايران» مطرح كرده اند كه، بنظر من، بجاى روشن كردن افق سياسى فعالان اپوزيسيون حكومت اسلامى، به اغتشاش بيشترى در اين منظره دامن زده و، پيش از آنكه نكته اى را در مورد اين «تشكل سياسى» روشن كند، چيستى و چگونگى آن را در مه ابهام غليظ ترى فرو برده است.
اما، قبل از ورود به مطلب لازم مى دانم گفته باشم كه من اگر وظيفهء خود دانسته ام تا در اين مجادله شركت كنم فقط به آن دليل است كه از يكسو وجود تشكلات ملى گرا و سكولار را مهمترين نياز كنونى جامعه مى دانم و، از سوى ديگر، مى بينم كه جبههء ملى ايران، كه مى تواند يكى از اينگونه نهادهاى سياسى باشد، در داخل كشور به دلايلى چند، و در خارج كشور به عللى گوناگون همچون وجود تنگ نظرى، قفل شدن در تصورات گذشته، عدم انتقاد از عملكرد اين جبهه در جريان انقلاب آخوند خوردهء ۱۳۵۷، و نرفتن به سوى يك ماهيت جدى سياسى، خود را از حضور مؤثر در چنين جنبش و خواست و جريانى محروم ساخته و، متأسفانه، تبديل به نمونه اى شده است كه در آن مى توان همهء بيمارى هاى دامنگير اپوزيسيون را يكجا مطالعه كرد. هدف من در اين مطلب بيرون كشيدن سيماى اين بيمارى زدگى و تشريح جنازه اى است كه بر تخت نوشتهء آقاى دكتر راسخ روى دست ما مانده است.
نخست به چرائى نگارش اين «مطلب / نامه/ سرمقاله» از جانب آقاى دكتر راسخ بپردازم. انگيزهء نوشتن مطلب هفتهء گذشته ايشان، آنگونه كه از خود نوشته بر مى آيد، گويا اقدام شخص مرموزى است كه آقاى دكتر راسخ نام او را مطرح نمى كند اما درباره اش چنين نشانى مى دهد: «آن عضو رنجبران سابق كه اكنون وارد جبهه ملى و تشكيلات مركزى تهران شده است و سعى مى كند براى خود شخصيتى ملى بسازد و پايگاهى در خارج كشور دست و پا كند و به دروغ مدعى شده است كه از بنيانگذاران كنفدراسيون در آمريكا و جبههء ملى خارج كشور ميباشد، در حاليكه هيچيك از ما قديمى ها در اروپا و آمريكا حتى براى يكبار هم كه شده او را در تجمع هاى بيشمار كنفدراسيون و جبههء ملى از كنگره ها و سمينارهائى كه داشته ايم نديده ايم و نام او را هم تا اين سالهاى اخير نشنيده بوديم». (اغتشاش در جملات از من نيست).
اگر چنين باشد، من نمى دانم كه مطلبى با اين زبان الكن و خطاب به آدميانى نامعين و مربوط به دعوائى در داخل گروه هائى كه هر يك خود را ميراث خوار منحصر بفرد «جبههء ملى» و «دكتر مصدق» مى دانند چرا بايد در نشريات سراسرى اينترنتى انتشار يابد و يا اگر انتشار آن بدين صورت ضرورى است چرا مطلب بايد اينگونه دست و پا شكسته و مبهم نوشته شود. با اين همه، همين نوشته هم از آنجا مغتنم است كه ما را با ادبيات شخصيتى كه خود را «مسئول سابق تشكيلات كل جبههء ملى ايران» (بى آنكه روشن شود منظور جبههء ملى داخل كشور است يا خارج) روبرو كرده و با نوع تفكر و نگاه كسى آشنا مى سازد كه در مورد خود مى نويسد: «من در عمر طولانى سياسى ام ... هميشه ملى گرا و پيرو راه مصدق بوده ام و، از تشكيل جبههء ملى ايران تا به امروز، همواره همهء فعاليت سياسى خود را زير پرچم جبههء ملى و مصدق بزرگ انجام داده ام كه معروف همگان است» (كه من البته، و لااقل، در زمرهء اين «همگان» قرار نمى گيرم). به كلامى ديگر، همين مطلب آشفته نيز به روى ما درى تازه را براى آشنائى با آنچه كه ايشان «راه مصدق» مى نامند و در اينجا سرنوشت و بخصوص مسئلهء حقوقى مالكيت آن مورد بحث قرار گرفته است، مى گشايد.
حال بپردازم به اينكه از نظر «مسئول سابق تشكيلات كل جبههء ملى ايران» اين «راه مصدق» چيست كه، بقول ايشان، «پس از سلطهء جانفرساى ساواك آريامهرى و حاكميت خانمان برانداز ولايت فقيه، درستى و كارآئى آن بر همگان آشكار گرديده است».
ايشان مى نويسد: «جز آزادى و دموكراسى و استقلال و حاكميت ملى و قانون و جدائى دين از سياست و مبارزهء مسالمت آميز و بى امان عليه استبداد و استعمار و عقب ماندگى و استيفاى منافع و مصالح ملى كه همان برنامه و دكترين مصدق و شيوه كار و عمل او بود، ما مردم هيچ راه ديگرى براى گذار از نظام كهن به نظام جديد، كه در حاكميت ملى و حكومت قانون و تساوى حقوق يكايك شهروندان، از زن و مرد، در سراسر كشور داراى هر گونه اعتقاد دينى يا زبان و فرهنگ محلى كه باشند و پيشرفت علمى و صنعتى و اجتماعى و اقتصادى خلاصه مى شود، نداريم».
و همين گفتآورد فهرست واره، بلافاصله، چندين پرسش را به ذهن مى آورد:
۱. آيا آنچه هائى كه در بالا آمده مختص «راه مصدق» است و يا اينكه مى توان بدون «مصدقى» بودن هم در پى تحقق اين آرمان ها بود؟
۲. آيا همهء اينها را بايد در انحصار «جبههء ملى» ديد و كسى اجازه ندارد اين آرمان ها را بدون استفاده، يا از نظر ايشان سوء استفاده، از نام «جبههء ملى» خواستار باشد؟
۳. يا آيا هر آن كسى كه اين آرمان ها را داشت، خود بخود، عضو جبههء ملى محسوب مى شود؟ بويژه كه خود آقاى راسخ معتقد است: «جبههء ملى اصولا" نيازى به تشكل وسيع ندارد. جبههء ملى و دكتر مصدق بنيانگذار آن، يك مكتب است؛ يك ايدهء روشن و صريح است كه از نظر محتوا همان هائى است كه در طول يك صد سال مبارزات نهضت ملى از مشروطيت تاكنون شكل گرفته و در شعار استقلال ـ آزادى ـ عدالت اجتماعى تبلور يافته است».
۴. آيا نه اينكه ايشان حتى مراتب اهليت خويش در مصدقى بودن را تا آنجا گسترش مى دهند كه بخود حق مى دهند تا برخى موارد جديد را به اصول «راه مصدق» اضافه كنند؟ اين نكته را از آنجا استنتاج مى كنم كه خود نوشته اند: «حالا، با تجربه اى كه ملت ايران، بويژه پس از سلطنت پهلوى ها و حاكميت ولايت فقيه بدست آورده است، جمهوريخواهى و جدائى دين از سياست هم به آن (بخوان: اصول راه مصدق) اضافه شده است».
۵. در عين حال، آيا همين اشاره نشان نمى دهد كه جبههء ملى، از زمان دكتر مصدق تا پيدايش حكومت ولايت فقيه، تشكلى سكولاريستى و جمهوريخواه نبوده است و اين دو اصل پس از تجربهء انقلاب به اصول راه مصدق افزوده شده است؟ اين نكته از آن جهت اهميت دارد كه نه تنها دلايل همكارى جبههء ملى با آيت اله خمينى و حكومت اسلامى او را تشريح مى كند بلكه، در عين حال، نشان مى دهد كه خصومت بسيارانى از اعضاء جبههء ملى نسبت به محمد رضا شاه پهلوى ربط چندانى به ضديت آنان با «اصل سلطنت» نداشته و به عملكرد اين پادشاه در برابر مصدق مى شود و، لذا، نمى توان جبههء ملى اصيل را تشكلى ضد سلطنت دانست.
۶. و اگر ضد سلطنت نبودن «جبههء ملى اصلى» و «راه مصدق» قطعى باشد در آن صورت چرا برخى از اعضاء جبههء ملى حق ندارند خود را پيرو راه مصدق بدانند و، در عين حال، به آلترناتيو شاهى كه سلطنت كند و نه حكومت، كه گفتهء خود دكتر مصدق است، بيانديشند؟
۷. و نيز اگر، به گفتهء ايشان، «جبههء ملى يك مكتب و يك ايدهء روشن است و نياز به تشكل وسيع ندارد» چرا ايشان از اينكه كسانى جز خود آقاى دكتر راسخ و يارانشان (كه نمى دانيم چند نفرند) بخواهند تحت نام اين «مكتب و ايده» فعاليت كنند به خشم مى آيند؟ مگر نه اينكه در همه جاى دنيا احزاب گوناگون سياسى، كه در استراتژى و تاكتيك با هم اختلاف دارند، مى توانند در درون يك «مكتب و ايده» بوجود آمده و فعاليت كنند؟
۸. و بالاخره آيا عصارهء سخن ايشان نه آن است كه مى گويند جبههء ملى در خارج كشور فقط مال من و دوستانم است و هركس بخواهد به نام جبههء ملى اقدام كند بايد فقط به ما بپيوندد؟ ايشان در توضيح اين خواست مى نويسند كه از پس انقلاب تا كنون «هيچ كس و هيچ جمعيت سياسى بخود اجازه نداده با عنوان "جبههء ملى" تشكيلاتى علم كند، و همه حريم آن را رعايت كردند و محترم داشتند (و) هيچكس و هيچ جمعيتى در مقابل شخصيت هاى سياسى اى كه افتخار همكارى با دكتر مصدق را داشتند و بعنوان رهبران جبههء ملى مشهور بودند، بخود اجازه نداد كه از عنوان جبههء ملى سوء استفاده كند و تشكلى با نام جبههء ملى بوجود آورد».
۹. و آيا به همين دليل نيست كه ايشان، پس از ذكر اينكه «اوّلين كسى كه پرده درى كرد و حرمت اين نام را نگه نداشت و علم انشعاب و دوگانگى را بر افراشت دكتر احمد مدنى بود»، مى نويسند: «در ملاقات هاى بيشمارى كه من و چند نفر ديگر از جبههء ملى ها بهنگام اقامت ايشان در اروپا، چه در منزل روانشاد دكتر شفتى و چه در ملاقات هاى فرانكفورت و يا دوسلدرف با هم داشتيم و دوستانى كه حالا ساكن پاريس هستند هم كم و بيش در اين ملاقات ها حضور داشتند ... بارهاى بار ايشان را دعوت كرديم كه در تشكيلات جبههء ملى متشكل شوند و با ما فعاليت مشترك داشته باشند».
۱۰. بدينسان، آيا سخن تلويحى آقاى دكتر راسخ افشار آن نيست كه جبههء ملى دكتر مصدق فقط در وجود آقاى دكتر راسخ و يارانشان متجسم است و هركس بخواهد زير پرچم جبههء ملى فعاليت كند بايد با ايشان بيعت نمايد و الا، مثل دكتر احمد مدنى، متهم به «پرده درى» و بلند كردن «علم انشعاب و دوگانگى» خواهد شد؟
۱۱. حتى اگر بپذيريم كه حرف هاى آقاى راسخ دربارهء حضور «توده اى ها و اكثريتى ها و رنجبرى ها و ساواكى ها و آنارشيست ها» در درون جبههء ملى توهم و اتهام زدن نيست (چرا كه هر اتهامى بايد روشن و با نام و نشان باشد) باز اين سئوال پيش مى آيد كه آيا بنظر ايشان هيچ كسى با هيچ گذشتهء «غير جبهه اى» نمى تواند از كنار جبهه ملى رد شود چه برسد كه در آن فعاليت كند و اگر كسانى چنين كنند خطاب به آنها بايد گفت : «مطمئن باشيد قادر نيستيد جريانى ايجاد كنيد كه از سوى توده هاى ايرانى خارج كشور جدى تلقى شود». و براستى آيا هيچ معلوم است كه چه كسى آقاى دكتر راسخ را سخنگوى «توده هاى ايرانى خارج كشور» كرده است؟
۱۲. و وقتى آقاى دكتر راسخ مى نويسد كه: «جبههء ملى سرقبالهء هيچكس نيست و متعلق به ملت ايران است و تجربهء سال هاى سى تا سى و دو شاهدى است كه بر تارك ايران زمين مى درخشد. هر ايرانى از زن و مرد، شهرى و روستائى، از پير و جوان، مذهبى و لامذهب، از چپ و ملى و داراى هر گونه زبان و فرهنگ محلى، اگر صميمانه و صادقانه معتقد به اصول و اخلاق سياسى و روش و شيوهء كارى كه دكتر مصدق مطرح كرده است باشد، جايش در جبههء ملى ايران است»، چرا توضيح نمى دهند كه جز خود ايشان و يارانشان چه كس ديگرى قادر است تشخيص دهد كه گروندگان كنونى و آينده به جبههء ملى «صميمانه و صادقانه معتقد به اصول و اخلاق سياسى و روش و شيوهء كارى كه دكتر مصدق مطرح كرده» هستند؟ و ضابطه هاى تشخيص اين صميميت و صداقت چيست؟
۱۳. و اگر خداى ناكرده روزى آقاى دكتر راسخ، كه ماشاءالله (!) از زمان دكتر مصدق و تشكيل جبههء ملى تاكنون در زير اين پرچم مبارزه كرده اند، در ميان ما نبودند چه كسى را تعيين كرده اند كه جلوى «تجاوزات» به «راه مصدق» و «جبههء راستين ملى» را بگيرد؟
۱۴. و آيا نه اينكه از نظر ايشان، و جبههء ملى ويژهء ايشان، گروندگان به «راه مصدق» بايد همگى نوعى «سند عدم سوء پيشينه» به ايشان ارائه دهند تا مفتخر به همنيشينى ايشان در راه مصدق باشند؟
بارى از اينگونه پرسش ها مى توان به وفور از دل اين نوشتهء مغشوش بيرون كشيد. اما نكتهء مهم آن است كه نوشتهء آقاى دكتر راسخ تنها به جبههء ملى در خارج از كشور مربوط نشده و در مورد تشكيلات داخل نيز مطالب مهمى را طرح مى كند.
از جمله اينكه يك «عضو رنجبران سابق» اكنون «وارد جبههء ملى و تشكيلات مركزى تهران شده است و سعى مى كند براى خود شخصيتى ملى بسازد و پايگاهى در خارج كشور دست و پا كند و به دروغ مدعى شده است كه از بنيانگذاران كنفدراسيون در آمريكا و جبههء ملى خارج كشور ميباشد». ايشان سپس، به صورتى تلويحى، «پايگاه خارج كشور» اين «شخص نفوذى» را همين تشكيل دهندگان «كنگرهء اروپائى جبههء ملى» مى شناسانند كه «بخاطر اختلافات شخصى و لج و لجبازى با آنچه بنام هستهء اصلى جبههء ملى در اروپا و آمريكا شناخته شده است از آن كناره گيرى كرده اند». و خطاب به آنهاست كه مى نويسد: «مطمئن باشيد قادر نيستيد جريانى ايجاد كنيد كه از سوى توده هاى ايرانى خارج كشور جدى تلقى شود».
آيا نه اينكه اين سخنان آقاى دكتر راسخ به معنى آن است كه كه تشكيلات داخل كشور، لابد بدليل فقدان اعضاء تيزبينى همچون آقاى دكتر راسخ، آنقدر انسجام ندارد كه يك «عضو رنجبران سابق» مى تواند «وارد جبهه ملى و تشكيلات مركزى تهران» شود! وگرنه چگونه ممكن است كه رهبران اين جبهه در تهران از وجود اين «عامل نفوذى» بى خبر باشند اما جبههء ملى چى هاى قديمى در اين سوى مرزها او را با تيزبينى مخصوص خود شناسائى كنند؟
اين تعريض شايد به آن خاطر باشد كه جبههء ملى در داخل كشور هنوز نتوانسته است تكليف خود را با گروه هاى مختلف، و گاه متضاد، كه در خارج كشور به نام جبههء ملى فعاليت مى كنند روشن كرده و ـ لابد در توقع آقاى دكتر راسخ ـ گروه ايشان را بعنوان ادامه و جانشين خود در خارج كشور معرفى نمايد.
و من البته يك احتمال ديگر را هم همين جا اضافه كنم. و آن اينكه فكر مى كنم كوششى در كار است كه اگر «تشكيلات تهران» تصميم به ارسال پيام به «كنگره» ى در آستانهء تشكيل جبههء ملى در اروپا داشته و بصورتى تلويحى وجود آن را برسميت بشناسد، از قبل ـ با تراشيدن يك «عنصر نفوذى» كه همهء خرابكارى ها و انحراف ها زير سر اوست ـ اقدام مزبور خنثى شده و از اعتبار بيافتد.
اما براستى هم اگر آقاى دكتر راسخ و دوستانشان تنها بازماندهء مشروع و بى بديل جبههء ملى در خارج كشور محسوب مى شوند چرا آنچه كه ايشان «تشكيلات مركزى تهران» مى خواند اين امر را بصراحت اعلام نمى كند؟ و براستى بر چه كسى روشن است كه پيوند تشكيلاتى جبههء ملى در خارج كشور و تشكيلات مركزى تهران چيست؟
بارى، بنظر من، آنچه آقاى دكتر راسخ مى گويند تنها و تنها «قرائت مشروطى» از تاريخ راه مصدق و جبههء ملى است كه، نه بر بنياد احتجاجات نظرى، كه بر اساس يكه خواهى و انحصارطلبى بخشى از فعالين قديمى خارج كشور كه آدم تازه نفس نمى خواهند و دوست دارند جبههء ملى شان تبديل به موزهء عتيقه هاى سياسى شود، شكل گرفته و، مثل هر قرائت و مذهب و شريعت و فرقهء ديگرى، تنها برداشت خود را اصيل و درست مى داند و بر هركس ديگر كه بخواهد با قرائتى متفاوت به اين تاريخ نزديك شود راه مى بندد و با پرخاشگرى مى كوشد خلع سلاحش كند.
در پايان اين پرسه و جستجو در نوشتهء آقاى دكتر راسخ، هنوز حيران آنم كه چرا ايشان، در ميان اين همه گرد و خاك، به ما نمى گويند كه هدف آن شخص نفوذى و اين كنگرهء قريب الوقوع چيست و اين ها قرار است چه بلائى به سر جبههء ملى بياورند كه اينگونه ايشان را پريشان ساخته اند. نيز آرزو مى كنم كه كاش آقاى راسخ هنوز اين اراده و قدرت را با خود داشت كه دست از پرخاشگرى دورادور شسته و، بعنوان يكى از چهره هاى شاخص اما كهنسال جبههء ملى ايران در خارج كشور، در همين كنگره كه قرار است برپا شود شركت مى كرد و اگر از وجود كاسه اى در زير نيم كاسهء آن خبر داشت آن را در همانجا ـ كه مسلماً بسيارى از علاقمندان راستين جبههء ملى نيز در آن جمع خواهند بود ـ افشا مى ساخت.
اما نوع كار و حركت كنونى ايشان، بنظر من، نتيجه اى جز ايجاد اختلاف بيشتر و مبهم شدن امور و سنگ اندازى در كار ديگران نداشته و جبههء ملى را بجاى آنكه تبديل به زايشگاه نسل جديدى از مبارزان راه آزادى ايران كند تنها به آسايشگاه اهل كهولتى مبدل خواهد ساخت كه ايام بازنشستگى خويش را، بجاى هدايت نسل جوان، به تلاش مضر براى بهم زدن تشكلات هاى نوپاگرفتهء سياسى صرف مى كنند. و البته كه، در اين ميان، ضرر كنندهء اصلى مردم مصيبت زدهء ايرانند.
برگرفته از سايت اسماعيل نورى علا:
http://www.puyeshgaraan.com/Esmail.htm