سه شنبه 17 دی 1387   صفحه اول | درباره ما | گویا


بخوانید!
پرخواننده ترین ها

بغض تختی نگذاشت...، مزدک علی نظری، نسيم هزار

+ به مناسبت ۱۷ دی ماه، سال‌روز درگذشت جهان‌پهلوان «غلام‌رضا تختی» ماه‌نامه «نسيم هراز»، شماره ۳۶


بغض تختی، يادگار آقاتختی

مزدک علی نظری- خيلی طول کشيد تا «بابک تختی» من را جزو آدم حساب کند. هروقت که خانه‌شان بودم و با «منيرو» داشتيم گپ می‌زديم يا قصه می‌خوانديم؛ که می‌رسيد؛ نگاه سردی می‌کرد. «عليک سلام» زير لبی می‌گفت و می‌رفت طبقه‌ی بالا. يادم نيست چقدر گذشت و در اين فاصله بين ما چه گذشت که ديدم يک شب شده‌ام رفيقِ يادگار آقاتختی. شايد آن نوشته‌های احساسی‌ام در مطبوعات کار خودش را کرد، شايد هم منيرو سفارشم را کرد، نمی‌دانم.



تبليغات خبرنامه گويا

[email protected] 




يک بار هم بد جوری مچ‌مان را گرفت. با «منيرو روانی‌پور» دست‌به‌يکی کرده بوديم تا دور از چشم بابک، با عکاس برويم اکباتان و از «غلام‌رضا تختی» کوچک - يعنی نوه‌ی آقاتختی- گزارش بگيريم. رفتيم مدرسه‌ی غلام و کلی ماجرا داشتيم که شرحش مفصل است. (+ يک روز برفی با نوه جهان پهلوان تختی)

در راه برگشت، نان بربری خريديم و توی آن برف دی ماه، دل‌مان را صابون زديم برای يک نيمروی داغ و جان‌بخش. که يک‌دفعه بابک پای آسانسور خانه دستگيرمان کرد. از توی همان پرايدش نوربالا زد که يعنی: «خودتانيد!» بعد هم که پياده شد، فقط گفت: «مزدک، دست از سر اين پسر بردار!»

دوست نداشت و ندارد که غلام هم اسير نام فاميل‌اش شود. طفلی در کلاس اول، روزهای اول مدرسه، کتک مفصلی از چندتا همکلاسی شر خورده بود. قلدرها می خواستند اين‌طرف و آن‌طرف پز بدهند که: «ما "تختی" را کتک زديم!»

معلم‌شان عصبانی شده بود. برای بچه‌ها از آقاتختی گفته بود. گفته بود: «حيا نمی‌کنيد؟ غلام يادگار جهان‌پهلوان تختی است...»

۱۷ دی همان‌سال وقتی غلام وارد کلاس شد، بچه‌ها جلوی پايش بلند شده بودند، صلوات فرستاده بودند. غلام‌رضای کوچک خجالت کشيده بود، گريه کرده بود. درست مثل بچگی‌های خود بابک؛ که گاهی می‌بردندش استاديوم و وقتی مردم می‌فهميدند، شروع می‌کردند به شعار دادن، بغلش می‌کردند و می‌بوسيدند، می‌بوييدند، گريه می‌کردند. حتماً اين سوال بابک هم بوده. لابد او هم در تمام کودکی از خودش می‌پرسيده: «اين بابای خوب من که همه از او حرف می‌زنند و اين‌قدر دوستش دارند، پس کجاست؟ چرا يک‌بار نمی‌آيد ببردم گردش؟ چرا او نمی‌آيد من را ببوسد؟»

بابک هيچ‌وقت عادت نداشت - و لابد هنوز ندارد- از آدم تعريف کند! دست‌کم از من يکی که نکرده. عادت داشت - و لابد دارد- دائم توی کارم بگذارد. حتی آن‌بار که گزارشی به يادماندنی نوشتم از مراسم ۱۷ دی چند سال پيش، و هرچه بابک به چهره‌های سياسی که محض خودنمايی آمده بودند ابن‌بابويه زير لب بد و بيراه گفت را نوشتم، فقط ملامت بود که از يادگار آقاتختی نصيبم شد. البته انصاف بايد داد که اين شيطنت من انگار به مذاق او خوش آمده بود. ملامت کرد، اما با خنده. و تهِ تمام جمله‌هايش صميميتی بود که شايد آن‌روز نفهميدم‌اش. شايد اصلاً ملامت نبود؛ دوستی بود، محبت بود.

تنها دفعه که از سر نوازش وارد شد و لوسم کرد، آن بار بود که کنار حوض بزرگ نمايشگاه، ميان آن شلوغی ماتيک‌ها و موشک‌های کاغذی دختر مدرسه‌ای‌ها، دست دور شانه‌ام انداخت. بعد راه رفتيم و من با همه‌ی غرورم تازه معنی «افتخار» را فهميدم. مردم گرم کار خودشان بودند، اما انگار تمام دنيا داشت ما را نگاه می‌کرد. تو بودی بال در نمی‌آوردی؟

خيلی گذشت تا خود آقاتختی را هم درک کنم. درک، به اندازه‌ی فهم خودم البته. پيش از اين‌ها، او يکی بود مثل همه‌ی ديگر اسطوره‌های رسمی، مثل خيلی‌های ديگر که خفه‌مان کرده بودند بس گفته بودند بزرگ‌اند و نمی دانستيم که چرا. هنوز هم نمی‌دانيم، آخر چه گفته‌اند که بدانيم؟ و خودمان هم شايد تلاشی برای اين فهم نمی‌کنيم. دوستی من و بابک وادارم کرد درباره‌ی آقاتختی بيشتر بدانم. و من دانستم و ترسيدم. دانستم و گريستم. دانستم و خرد شدم... خيلی از اين دانسته‌ها را نوشتم، خيلی چيزها را هم نشد که بنويسم يا نتوانستم بنويسم اصلاً. تو بگو اين را چطور می‌شود نوشت که در همان روزهای پر مکاشفه، يک‌بار در ابن‌بابويه رفته بودم برای بابک که زير فشار ملت داشت خفه می‌شد، آب بياورم. ليوانی جستم و جرعه‌ای آب سرد. می‌دانستم توی اين هجوم مردم نمی‌شود آب را سالم به آن تشنه‌لب رساند. همان بيرون، از حفره شيشه‌های شکسته‌ی مزار، ليوان را دادم دست بابک. و بعد ايستادم به تماشا. تماشايش کردم و يک‌لحظه انگار تمام تنهايی اين آدم حالی‌ام شد. تنهايی مردی که تمام عمر بار نامی بزرگ را بر دوش کشيده است... درباره اين تنهايی هنوز نبايد حرف بزنم، صلاحيتش را ندارم. اما اين‌جا را داشته باشيد که بعد از اين ضربه، ضربه‌ای ديگر آوار شد. دستی به شانه‌ام خورد. برگشتم. پيرمردی بود نحيف. گفت: «پسرم، می‌دانی روی قبر کی ايستاده‌ای؟» نگاه کردم: «پرويز مافی‌نژاد» تولد... و تاريخ فوت: فقط دو روز بعد از مرگ آقاتختی. چه شده بود؟ پيرمرد تعريف کرد: «اين جوان قهرمان بوکس بود. دو روز بعد از آقاتختی خودش را کشت. توی حمام واجبی خورد. می‌دانی با آدم چه می‌کند؟ جگرت را می‌سوزاند، دلت را پاره می‌کند.»

خدايا! انگار دنيا ديوانه شده است... به هوش که آمدم، پيرمرد دود شده بود.

...

وقتی «کيهان» خبر مرگ جهان‌پهلوان تختی را نوشت، گوشه‌ای از روزنامه نوشته بودند: «کاستی‌های امروز ما را ببخشيد. تمام صفحات اين شماره با اشک ديدگان همکاران شسته شده است.»

حالا منم که می‌گويم: آمدم از بابک بنويسم، بغض تختی نگذاشت...


* اين يادداشت توسط «خبرنگاران صلح» برای انتشار در ماهنامه «نسيم هراز» (شماره ۳۶) تهيه شده است.





















Copyright: gooya.com 2016