Tuesday, Jan 20, 2026

صفحه نخست » سوگنامه سرزمین زخم خورده، پارسا زندی

سوگنامه سرزمین زخم خورده از دهه‌های تاریک ۱۳۶۰ تا خیابان‌های خونین دی‌ماه ۱۴۰۴، حکایت نسل‌هایی که بی‌گناه در آتش قدرت و نیرنگ سوختند و زمین شاهد فریادها و خون آنان شد

zandilarge.jpgاین نوشته تقدیم می‌شود به دختران و پسران، به مردان و زنان، و حتی کودکان سرزمینم که با دل‌هایی پر از امید، آینده را در دستان کوچک خود دارند؛

آنان که در این چهل و هفت سال یا در دهه ۱۳۶۰

سربدار شدند، یا در زندان‌ها و خیابان‌ها جان باختند، از کوی دانشگاه در تیرماه ۱۳۷۸ تا دی‌ماه خونین ۱۴۰۴ در خون خویش غلتیدند.
تقدیم به آنان و به خانواده‌های داغدار که سال‌هاست سوگ را نه در سکوت دل، که در فریاد فروخورده زیسته‌اند،

و با امیدی که هنوز زنده است، آرزو دارم روزی نه چندان دور تمامی مسببان این جنایات در دادگاه‌های مردمی ایرانی آزاد، به دور از هرگونه استبداد و با هر نام و هر لباس، پاسخگوی تاریخ و وجدان جمعی شوند.

گفتند آمده‌ایم تا انسان را از تحقیر برهانیم، اما واقعیت چیز دیگری بود؛ آنان نام امامان و بزرگان دین را که شب و روز در بوق قدرت می‌دمند و بر جان مردم فرمان می‌رانند عَلَم کردند و پرده نیرنگ و خودکامگی‌شان را چون سایه‌ای سنگین بر زمین افکندند تا همه حقیقت دروغ و تباهی را ببینند. نه برای روشن کردن راه، که برای کور کردن چشم‌ها. دین را به بازار آوردند نه برای هدایت، که برای معامله، و آنچه فروختند ایمان نبود، اطاعت بود. چنین شد که تقدس نقاب شد و قدرت قبله، و هر که نپذیرفت، چون سیاوش، بی‌گناه، قربانی آتشی شد که به نام حق افروخته بودند.

چهل و هفت سال گذشت، نه عدالت جوان شد و نه کرامت قد کشید؛ این تنها دروغ بود که هر سال چهره عوض کرد و تازه‌تر بازگشت.

پیش از آن که دی‌ماه ۱۴۰۴ فرا رسد، این خاک پیش‌تر نیز بارها خون دیده بود.

دهه شصت آمد چون شبی بی‌سحر؛ سال‌هایی که جوانی جرم بود و اندیشه حکم اعدام داشت. در زندان‌ها نه دادگاهی بود، نه وکیلی برای دفاع، نه هیئت منصفه‌ای برای وجدان؛ تنها هیئتی از مرگ، به نمایندگی از روح‌الله خمینی، با طناب‌هایی که به نام دین برپا شده بودند. حکم از پیش نوشته، پایان دارهایی بی‌نام و بی‌وداع؛ و تنها مادری که از دور، آدرس خاک را می‌جست.

سال ۱۳۶۷ سال دفن پنهانی یک نسل بود، نسلی که نه در میدان جنگ، که در راهروهای تنگ و اتاق‌های بی پنجره از زندگی جدا شد. نه دادگاهی، نه وداعی، نه قبری با نام، و جامعه یا ندانست یا اجازه نداشت بداند؛ و سکوت، درازترین همدست جنایت شد.

آن خون‌ها خشک نشدند؛ در تاریخ ماندند و به نسل‌ها رسیدند،

و امادی‌ماه ۱۴۰۴ نه حادثه‌ای ناگهانی، که ادامه همان راه بود؛ راهی که از دهه شصت آغاز شد، از کوی دانشگاه در ۱۳۷۸ گذشت، و به کشتار آشکار در خیابان رسید.

دی‌ماه ۱۴۰۴ آمد و دو روز کافی بود تا پرده‌ها کنار رود، آنچه سال‌ها در زندان‌ها پنهان می‌شد، این بار در میدان‌ها و در برابر چشم جهان رخ داد. کشتاری چنان گسترده و بی پروا که تاریخ معاصر ایران، و حتی حافظه جهانی، کمتر نمونه‌ای هم‌سنگ آن در چنین زمان کوتاهی به یاد دارد.

کوچه‌ها پر از فریاد شد و فریادها با گلوله پاسخ گرفتند؛ مادران نام فرزندان را از میان دود و آتش صدا زدند و پاسخی نیامد جز صدای افتادن بدن‌هایی که تا دیروز رویا داشتند.

چه بگوید قلم، آنگاه که اشک پیش‌تر از واژه فرو می‌چکد؟ این سرزمین سال‌هاست که فرزندان خویش را نه به دست بیگانه، که به حکم مدعیان پدری از دست می‌دهد. جوانانش چون شکوفه‌هایی که هنوز بهار را ندیده‌اند بر خاک افتادند و خاک از شرم دهان گشود و خون را در خود پنهان کرد.

آه ای ایران داغ خورده، چند سیاوش دیگر باید از آتش تهمت و گلوله بگذرند تا دروغ از هیبت خویش فرو ریزد؟!

کدام مادر توان شمارش شب‌هایی را دارد که با پیراهن خالی فرزند صبح کرده است؟

و کدام پدر قامت راست می‌کند آنگاه که عدالت بر دار مصلحت به تماشا گذاشته می‌شود؟

چه بسیار کودکانی که پیش از آموختن نام خویش، نامشان بر سنگ مزار نوشته شد؛ و چه بسیار مادرانی که گهواره را با خاطره تکان دادند، نه با کودک. این نه قضا بود و نه تقدیر، این تصمیم انسان‌هایی بود که خود را فراتر از انسان پنداشتند.

گفتند خون امنیت می‌آورد؛ غافل از آن که خون حافظه می‌سازد و حافظه دیر یا زود باز می‌گردد. هیچ قدرتی نتوانست تاریخ را به گلوله ببندد و هیچ حکمی نتوانست دادخواهی را اعدام کند.

سیاوشان این سرزمین نه شمشیر داشتند و نه سپاه، تنها صداقت داشتند و همین جرمشان بود. و چون افتادند، زمین لرزید، اما صاحبان قدرت نشنیدند یا نخواستند بشنوند.

شرم‌آورتر از خود جنایت، دفاع بی‌شرمانه از آن است؛ آنان در برابر اعتراض جهانیان نه سکوت کردند و نه پشیمان شدند؛ بلکه خون را حق نامیدند و قربانی را مجرم.!

بدانید، حکومتی که از کشتار دفاع می‌کند، نه تنها مشروعیت، که انسانیت را نیز واگذار کرده است. و قدرتی که برای بقا فرزندان خویش را می‌کشد، اگرچه هنوز بر مسند است، در حقیقت سقوط کرده است.

این سوگنامه پایان ندارد؛ زخم‌ها هنوز باز است و درد همچنان باقی.

اما امید، اگرچه زخمی و شکننده، هنوز زنده است و در دل‌هایی که فردا را خواهند ساخت، شعله‌ور می‌ماند.

روزی خواهد آمد که در این سرزمین، نه مرثیه، بلکه روایت رهایی نوشته خواهد شد؛ روزی که خون دیگر دلیل حکومت نخواهد بود و عدالت با نور حقیقت و وجدان جمعی بر جای ظلم و ستم خواهد نشست.

یاد همه جان‌باختگان چراغ راه آیندگان خواهد شد و سرزمین، آرام و آزاد، دوباره جان خواهد گرفت.

یادشان گرامی و روحشان شاد باد...

پارسا زندی ( مشاور حقوقی )



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy