مقدمه
دهههای اخیر شاهد افزایش چشمگیر خیزشهای مردمی در کشورهایی بوده است که تحت حاکمیت رژیمهای اقتدارگرا و غیرپاسخگو قرار دارند. این خیزشها، که اغلب در واکنش به ترکیبی از سرکوب سیاسی، بحرانهای اقتصادی، فساد ساختاری و انکار کرامت انسانی شکل میگیرند، پرسشهای بنیادینی را دربارهی مفهوم مشروعیت دولت و حدود اصل عدم مداخله در حقوق بینالملل برمیانگیزند.
در ایران، خیزش ملی سال ۱۴۰۱ که در پی مرگ مهسا امینی آغاز شد، نقطهی عطفی در تعارض میان جامعه و حاکمیت بود. واکنش حکومت به این اعتراضات - شامل استفادهی گسترده از قوهی قهریه، کشتار معترضان، بازداشتهای انبوه، شکنجه و قطع ارتباطات - بهروشنی شکاف عمیق میان دولت و جامعه را آشکار ساخت. خیزش بعدی در سال ۱۴۰۴، که در بستری از فروپاشی اقتصادی، سقوط شدید ارزش پول ملی و تورم ساختاری آغاز شد، با سطحی بیسابقه از خشونت دولتی همراه گردید و اعتراضات را از مطالبات اصلاحی به نفی کلی مشروعیت حاکمیت سوق داد.
این نوشتار استدلال میکند که چنین الگوهایی از حکمرانی، نهتنها مشروعیت داخلی دولت را از میان میبرد، بلکه بهتدریج سپر حقوقی و اخلاقی اصل حاکمیت ملی را نیز تضعیف میکند. پرسش محوری آن است که آیا و چگونه سرکوب داخلی میتواند خود به عامل مشروعیتبخش مداخلهی بیگانه و قدرتهای بزرگ تبدیل شود.
مشروعیت دولت: از حاکمیت مطلق تا مشروعیت مشروط
در سنت کلاسیک حقوق بینالملل، دولتها بر اساس معیارهایی چون کنترل مؤثر بر سرزمین، جمعیت و توان برقراری روابط خارجی بهرسمیت شناخته میشوند. با این حال، تحولات نظری و هنجاری قرن بیستم، بهویژه پس از جنگ جهانی دوم، نشان داد که شناسایی حقوقی دولتها لزوماً به معنای مشروعیت هنجاری آنها نیست.
نظریههای قرارداد اجتماعی - از هابز و لاک تا روسو - بر این پیشفرض استوارند که قدرت سیاسی تنها زمانی موجه است که در خدمت حفاظت از جان، آزادی و حقوق اساسی افراد باشد. حتی ژان بودن، که از نخستین نظریهپردازان مفهوم حاکمیت بهشمار میرود، حاکمیت را مشروط به تأمین نظم و امنیت و صیانت از خیر عمومی میدانست. در این چارچوب، حاکمیتی که خود به منبع تهدید علیه شهروندان بدل شود، مبنای اخلاقی اقتدار خویش را از دست میدهد.
در حقوق بینالملل معاصر نیز این تحول بهوضوح قابل مشاهده است. منشور ملل متحد، اگرچه بر اصل عدم مداخله تأکید میکند، اما همزمان در فصل هفتم امکان اقدام جمعی در برابر تهدیدهای جدی علیه صلح، امنیت و کرامت انسانی را بهرسمیت میشناسد. رویهی دیوان بینالمللی دادگستری و گسترش حقوق بشر بینالمللی، حاکمیت را از یک حق مطلق به مسئولیتی مشروط تبدیل کرده است.
سرکوب داخلی و فروپاشی مشروعیت
سرکوب خشونتبار اعتراضات مردمی، یکی از بارزترین نشانههای گسست میان دولت و جامعه است. در خیزشهای ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴، استفادهی سازمانیافته از خشونت مرگبار، بازداشتهای گسترده، محدودسازی شدید آزادی بیان و قطع سراسری اینترنت، نشان داد که حکومت نهتنها ارادهای برای نمایندگی مطالبات شهروندان ندارد، بلکه آنان را بهمنزلهی «دشمن داخلی» تلقی میکند.
از منظر فلسفهی اخلاق، چنین رفتاری نقض آشکار اصل کرامت انسانی است؛ اصلی که در اخلاق کانتی جایگاهی بنیادین دارد و انسان را غایت فینفسه میداند، نه ابزار حفظ قدرت. دولتی که شهروندانش را قربانی بقای خود میکند، مشروعیت اخلاقی فرمانروایی را از دست میدهد، حتی اگر همچنان از ابزارهای قهرآمیز برای تداوم سلطه برخوردار باشد.
در نظریهی سیاسی معاصر، مشروعیت نه صرفاً به کارآمدی، بلکه به رضایت، پاسخگویی و رعایت حقوق بنیادین گره خورده است. به تعبیر دیوید بیتی و یورگن هابرماس، فقدان مشروعیت هنجاری، دولت را به یک نظم صرفاً تحمیلی تقلیل میدهد؛ نظمی که در برابر فشارهای داخلی و خارجی بهشدت آسیبپذیر است.
مسئولیت حفاظت (R2P): از حاکمیت به مسئولیت
دکترین «مسئولیت حفاظت R2P » که در سال ۲۰۰۵ توسط مجمع عمومی سازمان ملل متحد پذیرفته شد، نقطهی عطفی در بازتعریف رابطهی میان حاکمیت و حقوق بشر بهشمار میرود. بر اساس این دکترین، حاکمیت نه امتیازی بیقیدوشرط، بلکه مسئولیتی در قبال حفاظت از جمعیت در برابر چهار جنایت سنگین - نسلکشی، جنایات جنگی، پاکسازی قومی و جنایت علیه بشریت - است.
هرگاه دولتی بهطور آشکار در انجام این مسئولیت ناتوان یا بدون تمایل باشد، جامعهی بینالمللی، در چارچوب سازوکارهای جمعی، حق و حتی وظیفهی مداخله مییابد. سرکوب سیستماتیک و گستردهی غیرنظامیان، بهویژه زمانی که با مصونیت عاملان و تداوم الگوی خشونت همراه است، میتواند ذیل مفهوم «شکست آشکار در حفاظت» قرار گیرد.
اگرچه تجربههایی چون لیبی نشان دادهاند که اجرای R2P با مخاطرات سیاسی جدی همراه است، اما این امر اصل هنجاری آن را مخدوش نمیکند. پرسش اصلی دیگر این نیست که آیا مداخله ذاتاً نامشروع است، بلکه این است که چه کسی با چه اقداماتی شرایط مداخله را ایجاد کرده است.
ابعاد اخلاقی و سیاسی مداخلهی خارجی
از منظر اخلاق هنجاری، مداخلهی بشردوستانه در تعارضی دائمی میان دو اصل بنیادین قرار دارد: احترام به خودمختاری سیاسی و الزام اخلاقی به جلوگیری از رنج گستردهی انسانی. متفکرانی چون مایکل والزر نشان دادهاند که در موارد «نقضهای شوکآور وجدان بشری»، اصل عدم مداخله میتواند بهطور استثنایی تعلیق شود.
با این حال، خطر سوءاستفادهی قدرتهای بزرگ از گفتمان حقوق بشر واقعیتی انکارناپذیر است. همین امر ضرورت تفکیک میان «امکان مداخله» و «مسئولیت ایجاد شرایط مداخله» را برجسته میسازد. استدلال محوری این مقاله آن است که حتی اگر مداخلهی خارجی از حیث نتایج یا انگیزهها محل مناقشه باشد، مسئولیت اولیهی گشودهشدن این مسیر بر عهدهی حاکمیتی است که با سرکوب، مشروعیت خویش را فرسوده است.
نتیجهگیری
استدلال های این نوشته نشان میدهد که مداخلهی بیگانه در خلأ شکل نمیگیرد، بلکه اغلب پیامد مستقیم فروپاشی مشروعیت داخلی و اخلاقی دولتهاست. در مورد ایران، سرکوب خونین خیزشهای ملی سالهای ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴، همراه با نقض سیستماتیک حقوق بشر و رفتارهای بیثباتکنندهی منطقهای، نهتنها پیوند نمایندگی میان دولت و ملت را گسست، بلکه سپر هنجاری اصل حاکمیت را نیز تضعیف کرد.
بر این اساس، پاسخ به پرسش « چه کسی راه مداخله بیگانه در امور داخلی کشور را گشود؟؟» بیش از آنکه در بیرون از مرزها جستوجو شود، در درون رژیمی غیر مسئول و چپاولگر ولایی نهفته است که با بیاعتنایی به کرامت انسانی و حقوق شهروندان، خود زمینهی مداخله در امور داخلی کشور را فراهم ساختهاند. تاریخ و نظریهی سیاسی بهروشنی گواهی میدهند که ثبات و آرامش پایدار یک کشور، نه از لولهی تفنگ، بلکه از رضایت، مشروعیت و احترام به شهروندان یک کشور برمیخیزد.

سوگنامه سرزمین زخم خورده، پارسا زندی
















