ما ایرانیان، فارغ از هرگونه نسبت دادن اتهام به یکدیگر، نیازمند آنیم که با نگاهی سنجیده و مسئولانه به بازشناسی ماهیت جمهوری اسلامی، نظامی که در تأسیس آن نقش داشته ایم، بپردازیم. این بازشناسی، اگر از سطح داوریهای شتاب زده فراتر رود و به فهمی نزدیک به یقین از ویژگی های ساختاری، ایدئولوژیک و کارکردی این نظام بینجامد، میتواند افق درک ما را از وضعیت کنونی، بویژه جنگی که بر ایران و ایرانیان تحمیل شده، روشنتر سازد. تنها از رهگذر چنین تأملی است که میتوان نسبت میان این نظام و پدیده جنگ را نه در سطحی شعاری، بلکه در ساحت علّی و تحلیلی دریافت. نسبتی که بیگمان، کلید فهم بسیاری از بنبست ها و بحرانهای امروز ما نیز در آن نهفته است.
"جمهوری اسلامی" برآمده از ارزشهای اسلامی است، ارزشهایی که در لایههای ژرف فرهنگ و نوع زیست جهانی ما ریشه دوانده بود و در قالب "جمهوری"، به خود صورتی نوین داد. این پیکربندی، نه صرفاً ترکیبی از دو واژه، بلکه تلاقی سنتی دیرپا با جریان فکری/سیاسی مدرن است که در آن تلاش شده تا مفاهیم دینی در هیأتی سیاسی و نهادی بازتعریف شوند. وقتی خمینی در مصاحبه اش در فرانسه می گوید: جمهوری مورد نظر، همین جمهوری فرانسه است(نقل به معنی)، معنایش همین "تلاقی" است.
برای نیل به فهمی دقیقتر از "جمهوری اسلامی"، ناگزیر باید به مؤلفه پسوندیِ آن یعنی اسلام، بازگشت. اما نه در معنایی عام و انتزاعی، بلکه در همین چارچوب مشخص و تاریخی که در این ساختار، مبنای "مشروعیت" و اعمال قدرت قرار گرفته است. بازشناسی و یادآوری نحوه رفتاریِ اسلام و نیز نحوه بنیانگذاری آن، امکان آن را فراهم میآورد تا سازوکارهای تولید، توزیع و تثبیت قدرت در "جمهوری اسلامی" را بهتر دریابیم.به بیان دیگر، تنها از میان واکاوی نسبتِ میان اسلام و قدرت در این چارچوب است که میتوان به منطق عمل سیاسی جمهوری اسلامی نزدیک شد. منطقی که طی نزدیک به نیمقرن، نه تنها ساختارهای حکمرانی، بلکه زیستِ اجتماعی و جامعه ایران را نیز بهگونهای بنیادین متأثر ساخته تا جائیکه ایرانی، از عزت ملت شدن به ذلت امت فرو رفت.
اسلام، دینی که در قرن هفتم میلادی در بستر جامعهای قبیلهای و منازعه خیز در شبه جزیره عربستان با دعوت محمد پا گرفت. دعوتی که در ادامه در شهر مدنیه، اسلام بنیانگذاری شد. در این نظم، اسلام و قدرت از یکدیگر تفکیکپذیر نبودند و پیام اسلامی، همزمان در خدمت سازماندهی اقتدار سیاسی قرار گرفت. در این چارچوب، مواجهه با دیگر ادیان بویژه یهودیت، به تقابل های عینی و سیاسی انجامید. منازعات با قبایل یهودی مدینه از جمله بنی قینقاع ، بنی نضیر و بویژه بنی قریظه در منابع تاریخی در وضعیت رویارویی و خشونت بار گزارش شده است. با داوری و حکم سعد بن معاذ(برگزیده محمد) کُشتار مردان بنی قریظه و اسارت زنان و کودکان با بی رحمی تمام انجام گرفت.
همزمان، غزوات(جنگ هایی که محمد مستقیم در آن حضور داشت)، یورش ها و غارت کاروان های قبایل دیگر از سوی مسلمانان به رهبری محمد نقشی تعیین کننده در تأمین منابع، تثبیت اقتدار و گسترش نفوذ اسلام ایفا کردند. نسبت اسلام و خشونت از چنین آغازی برآمد کرد. اسلام، با طرح دعوی خاتمیت و جهان شمولی، خود را افق نهایی هدایت و رستگاری بشر معرفی کرد و همین دعوی در پیوند با ساختار قدرت، به آن ظرفیت بسیج و گسترش بخشید که ایرانیان نیز پس از سقوط ساسانیان در آن نقش بسزایی داشتند. از اینرو، تجربه آغازین اسلام را میتوان آمیزهای از دعوت، اقتدار، منازعه و خشونت دانست. تجربهای که در آن، اسلام نه فقط امری قدسی، بلکه نیرویی برای سازماندهی قدرت و اعمال قهر برای تسلیم همگانی بوده است.
در امتداد همین دورنمای اسلامی و فرهنگ اسلامی ما بود که "جمهوری اسلامی" تأسیس شد، سیاست خارجی اش مبتنی شد با طرح شعار "صدور انقلاب"اسلامی و شکل دهی به نیروهای همسو یا نیابتی و نیز تقابل مستمر با اسرائیل و امریکا و نیز جنایت ۷ اکتبر در داخل خاک اسرائیل. این خشونت ها و جنگ ها از طریق "نیروی مقاومت" اسلامی که در چتر جمهوری اسلامی و از حمایت آن برخوردار هستند، ادامه منطقی همان رویکرد جهانشمول و تقابل جنگی اسلام، بعنوان آخرین دین می باشد. "جمهوری اسلامی" از آغاز شکلگیری خود، چه در عرصه داخلی و چه در حوزه سیاست خارجی، بر الگوی کنش مبتنی بر خشونت و تقابل استوار بوده است. این رویکرد نه تنها در مواجهه با مخالفان داخلی و کنترل فضای سیاسی کشور، بلکه در تعامل با محیط منطقهای و بینالمللی نیز بصورت مستمر دنبال شده و بعنوان یکی از مؤلفههای ثابت سیاست ورزی آن عمل کرده است.
در چنین بستری، آنچه امروز بعنوان جنگ مستقیم با اسرائیل و ایالات متحده مشاهده میشود، را نمی توان پدیدهای ناگهانی یا جدا از گذشته دانست، بلکه باید آن را امتداد طبیعی همان مسیر و رویکردی تلقی کرد که از نخستین روزهای استقرار این نظام، در ساختار تصمیمگیری و رفتار سیاسی آن نهادینه شده بود. این روند، حاصل مجموعهای از سیاست ها و کنشهایی است که طی سالیان متمادی، به شکلگیری وضعیت کنونی انجامیده است.
به بیان دیگر، وضعیت امروز را میتوان بازتاب و برآیند همان بنیانهای ایدئولوژیک و راهبردی دانست که در طول زمان و با تأکید بر تقابل، تنشزایی و بهرهگیری از ابزارهای خشونت، در داخل و خارج از کشور پیگیری شدهاند. این استمرار، بخشی از ماهیت خشونت بار این نظام اسلامی در طول حیات آن به شمار میآید. در سطح داخلی نیز طی ۴۷ سال گذشته، الگوی مداخله در حوزه عمومی و خصوصیِ زندگی شهروندان و محدود سازی کنش های فردی و اجتماعی، در کنار برخورد با دیگراندیشان و فشار بر اقوام و اقلیت های دینی ، بعنوان نشانه هایی از گرایشهای اقتدارگرایانه و توتالیتر می باشد .
در چنین تحلیلی، این پرسش بنیادین سر بر می آورد که آیا مواجهه با نظام هایی فاشیستی، از سنخ فاشیسم اسلامی حاکم بر ایران، بی توسل به تقابل قاطع و حتا نظامی، اساساً ممکن است یا نه؟ تجربه تاریخی گواه آن است که حکومت های فاشیستی و توتالیتر در برابر کنشهای مدنی و مسالمتآمیز، نه به عقبنشینی، که به تشدید سرکوب و توسل به خشونتِ عریان گرایش دارند. "جمهوری اسلامی" نیز، بمثابه نمونهای برجسته از این سنخ حاکمیتها، نشان داده است که در مواجهه با اعتراضات آرام و مدنی، از به کارگیری مرگبارترین شیوه ها ابایی ندارد. چنانکه در فاصلهای کوتاه، تنها طی دو روز(۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴)، دهها هزار تن را در جریان اعتراضاتی مسالمت جویانه به خاک و خون کشید و بدینسان، چشماندازی از استمرار و حتا تشدید چنین رفتارهایی را پیش چشم نهاد. به گمانم ایرانیان در تنگنایی دشوار و پیچیده گرفتار آمدهاند. از اینرو، کوششی مسئولانه برای واکاوی و تبیین آن پرسش، شاید بتواند دورنمای شکلگیری سبک و روشی مشترک از مبارزه را برای برونرفت از بنبستِ برآمده از جمهوری توتالیتر اسلامی، پیشِ روی ما بگشاید.
نیکروز اعظمی

















