از شوکران سقراط تا شهدِ (آرمانشهر) افلاطون؛
به بهانه شمشیرِ «دمکراسی!» سرکوهی و بهتِ امیری؛
محتوا:
پارادوکس «نخبگان» و «اراده آزاد عمومی» در تراز نگاه ویل دورانت
مقدمه؛
تأمل در باب اخلاق و سیاست، همواره میان سقراط و افلاطون در نوسان بوده است.
نباید فراموش کرد، شورش افلاطون معلول شوکران خوراندنِ «دمکراسی» به استاد محبوبش است.
گرچه بسامد این تکرار تاریخی، ملالآور به نظر میرسد، اما آنچه این تضاد را سهمگین میکند، دامنه وسیع انحراف میان دموکراسی عام سقراطی و نخبهگرایی خاص افلاطونی است. در این میان، نگاه ویل دورانت نه خروج از این میدان، که تلاشی است برای به تعادل نشاندنِ ثقل تاریخ در میانه این دوگانگی.
هر چند به ظاهر ارسطو بهانه و اشاره ویل دورانت است. با این حال او هم از پس دفاع تمام عیار از روش,های محافظهکارانه ارسطو برنیامد.
پرسش بنیادین اینجاست: چگونه میتوان میان «حق گرینش سرنوشت تودهها»(دموکراسی) و «ضرورت هدایت خردمندانه» (حکمیت نخبگان در برابر عوامگرایی مبتذل) تعادل برقرار کرد؟ این نوشتار با نگاهی به تحلیلهای ویل دورانت، به بررسی گذار از تراژدی سقراط به استبداد مصلحانه افلاطون میپردازد.
۱. سقراط: آگاهی به مثابه عصیان و شهادت؛
ویل دورانت سقراط را نه یک قدیس ماورایی، بلکه «مگساسبی» مزاحم برای وجدان خفته آتن توصیف میکند. ارزش بنیادین سقراط در تاریخ آگاهی، در روش «مامایی» او نهفته است؛ جایی که او اراده فردی را از زنجیر سنتهای کور میرهاند. شهادت سقراط، به تعبیر دورانت، نخستین قربانی بزرگ در پیشگاه حقیقت بود. او «شهید راه آگاهی» نامیده میشود زیرا آگاهانه مرگ را بر سکوت ترجیح داد تا ثابت کند زندگی بدون نقد، فاقد ارزش زیستن است. اینجا، آغاز پارادوکس است: سقراط مروج عقلانیت فردی است، اما همین عقلانیت او را در تقابل با «اراده جمعی» دموکراسی[ناآگاه] آتنی قرار میدهد.
۲. افلاطون و ترومای دموکراسی؛
قتل سقراط توسط «اراده جمعی» برای شاگردش افلاطون، تنها یک جنایت نبود، بلکه فروپاشی ایمان به توده مردم بود. دورانت معتقد است افلاطون در واکنش به این تراژدی، کوچی دردمندانه از «آزادی» به سمت «نظم» بود. نفرت افلاطون از دموکراسی، ریشه در این تجربه تلخ داشت که تودههای ناآگاه، داناترین انسان شهر را به مرگ محکوم کردند. از این پس، افلاطون آریستوکراسی (نخبه سالاری و ارده نخبگان) را نه بر پایه خون و ثروت، بلکه بر پایه «شایستگی عقلانی» بنا نهاد. او معتقد بود سیاست یک «تخصص» است و واگذاری آن به آراء عمومی، به اندازه سپردن سکان هدایت کشتی به رای کشتینشستگان، در میانه طوفان و دریای مواج است.
۳. حکومت نخبگان:در تقابل منافع عمومی و حقوق فردی؛
براساس طرح افلاطون برای «مدینه فاضله»، نخبگان آگاه (فیلسوف-شاهان) حکمرانی میکنند. ویل دورانت با ظرافت اشاره میکند که افلاطون برای صیانت از «منافع عمومی»، حاکمان را از مالکیت و خانواده محروم کرد تا طمع[حاکمان]، ساحت حقیقت را نیالاید. با این حال، پارادوکس اصلی همینجا رخ مینماید: وقتی نخبگان آگاه به جای مردم تصمیم میگیرند، مرز میان «هدایت مصلحانه» و «دیکتاتوری» کجاست؟ اگرچه دموکراسی لزوماً منافع عمومی را تأمین نمیکند، اما سلب حق خطا کردن از انسان، در واقع سلب اراده انسانی اوست.
۴. تحلیل نهایی: مرز باریک مشروعیت و کارآمدی؛
ویل دورانت در جمعبندی خود، دموکراسی را نه یک راهکار ایدهآل برای یافتن بهترینها، بلکه مکانیزمی برای مهار بدترینها میداند. تراژدی سقراط نشان داد که پیشرو بودن در جامعهای که توان درک آگاهی را ندارد، به فاجعه منجر میشود. از سوی دیگر، آرمانشهر افلاطونی نشان داد که تلاش برای خوشبختی اجباری مردم از طریق نخبگان، ممکن است به یک ساعت دقیق اما بیروح و وجدان تبدیل شود.
نتیجهگیری
پارادوکس «نخبگان خردمند» و «اراده آزاد عمومی»، همچنان مسئله حلناشده فلسفه سیاسی است. سقراط به ما «ارزش فردیت» را آموخت و افلاطون «ضرورت تخصص» را. ویل دورانت به ما یادآور میشود که شاید تنها راه میانه، کم کردن فاصله میان این دو از طریق «آگاهی همگانی» باشد؛ مسیری که در آن نخبگان نه به عنوان قیم، بلکه به عنوان چراغدار، و مردم نه به عنوان توده، بلکه به عنوان ناظران آگاه عمل کنند.
الف.پرهیزکاری

خود کرده را تدبیر چیست؟!(نیست)، بهمن پارسا
















