(بخش چهارم)
پیس از اشغال فرانسه توسط ارتش آلمان و قبل از اینکه حتی یک بمب روی آسمان لندن رها شود، هیتلر با استراتژی خود بنام" جنگ برقآسا " اروپا را به یک مسلخ بزرگ تبدیل کرده بود.
کشورهای اروپایی مثل مهرههای دومینو یکی پس از دیگری و با سرعتی باورنکردنی سقوط میکردند. ابتدا لهستان در عرض کمتر از یک ماه در هم کوبیده شد ، سپس ماشین جنگی نازی به سمت شمال چرخید/ دانمارک در عرض چند ساعت تسلیم شد و نروژ به زانو درآمد -هنوز دنیا در شوک این حملات بود که هیتلر به غرب اروپا هجوم برد. هلند، بلژیک و لوکزامبورگ در عرض چند روز بلعیده شدند ( که بعدا بدان میپردازیم) و سرانجام، ارتش قدرتمند فرانسه که بزرگترین نیروی زمینی اروپا به شمار میرفت در میان بهت همگان تنها در عرض شش هفته فروپاشید و پاریس سقوط کرد که در بخش قبل بدان اشاره شد.

با سقوط پاریس و تسلیمِ ناباورانه فرانسه، بریتانیا در جزیره خود تنها ماند. هیتلر که گمان میکرد لندن بهزودی سر تسلیم فرود خواهد آورد، وقتی با سخنرانیهای آتشین و سازشناپذیر نخستوزیر جدید( وینستون چرچیل) مواجه شد دستور اجرای عملیات" شیر دریایی" یعنی طرح حمله زمینی و همهجانبه به انگلستان را صادر کرد.
اما برای پیاده کردن نیرو در سواحل بریتانیا، آلمان ابتدا باید آسمانِ این جزیره را تسخیر میکرد؛ مأموریتی مخوف که به بازوی قدرتمند هیتلریعنی نیروی هوایی آلمان به فرماندهی هرمان گورینگ واگذار شد / همان شخصی که در دادگاه نورنبرگ به اعدام محکوم شد و قبلا بدان اشاره شد.
در بحبوجه تابستان ۱۹۴۰، آسمان انگلستان به صحنه بزرگترین، سهمگینترین و طولانیترین نبرد هوایی تاریخ بدل گشت. آلمانیها با ناوگانی فرساینده از بمبافکنهای سنگین و جنگندههای بلند پروازِشان به حریم هوایی بریتانیا هجوم آوردند، اما در این میان، زنجیرهای از حوادث شگفتانگیز و نبوغ تکنولوژیک و تصمیمات آنی، مسیر تاریخ را عوض کرد.
در حالی که خلبانان شجاع بریتانیایی با جنگندهها جانفشانی میکردند، برگ برنده لندن روی زمین، کورسوی امید دیده میشد . این برگ برنده، فناوری نوظهور نامش " رادار" بود که توسط فیزیکدان اسکاتلندی، به یک سیستم دفاعی بینظیر تبدیل شده بود. بریتانیاییها شبکهای از آنتنهای عظیم فلزی را به نام
Chain home
ایجاد کردند. دلیل اینکه به آن «زنجیره» میگفتند این بود که این ایستگاهها صخره به صخره به هم متصل بودند و آسمان دریا را کاملاً پوشش میدادند به طوری که هیچ هواپیمای آلمانی نمیتوانست بدون دیدهشدن از این دیوار امواج عبور کند.
آلمانیها در ابتدا گمان میکردند این دکلهای بلند فلزی صرفاً آنتنهای رادیویی ساده برای مخابره پیام هستند و به همین دلیل در ابتدای نبرد برای نابودی آنها تلاش نکردند؛ اشتباهی که به قیمت شکست نیروی هوایی آلمان تمام شد.
اما جادوی واقعی در پناهگاههای زیرزمینی تاریکی به نام اتاقهای عملیات جریان داشت- جایی که فرماندهان آلمان نازی روحشان هم از وجود آن و این جادوی تکنولوژی بیخبر بود.
در آنجا کامپیوتر یا مانیتوری در کار نبود و در عوض یک میز نقشهی بسیار عظیم از جغرافیای بریتانیا در وسط اتاق قرار داشت. دور تا دور این میز نقشهخوانانی ایستاده بودند که هدست بر گوش گزارش لحظهای رادارها را میشنیدند. آنها با چوبهای بلند مگنتدار یا قلابدار که شبیه چوب بیلیارد بود مهرهها و پرچمهای رنگی را که نشاندهنده لشکرهای هوایی خودی و دشمن بود روی نقشه جابهجا میکردند.
ژنرالها و وینستون چرچیل در بالکنهای مشرف به میز مینشستند و مانند یک شطرنج زنده و مکانیکی حرکات هواپیماها را ثانیه به ثانیه رصد میکردند. این سیستم انقلابی به فرماندهان اجازه میداد بدون هدر دادن سوخت و فرسودگی خلبانان اسکادرانهای خود را دقیقاً در زمان و مکان مناسب به استقبال دشمن بفرستند.
فرشتگان انتقام: اسکادرانهای لهستان
یکی از جذابترین و عجیبترین ماجراهای این نبرد، حضور خلبانان خارجی بود. پس از سقوط لهستان، گروهی از خلبانان زبده این کشورموفق شدند از چنگ گشتاپو فرار کنند و خود را به بریتانیا برسانند. فرماندهان انگلیسی در ابتدا به این مهاجران بدبین بودند و آنها را به خط مقدم نفرستادند اما وقتی تلفات نیروی هوایی بریتانیا بالا رفت انگلیس مجبور شد اسکادرانهای لهستان را وارد میدان کند. نتیجه خیرهکننده بود- لهستانیها که انگیزهای جنونآمیز برای انتقام از هیتلر داشتند با تاکتیکهای تهاجمی و بیباکانه خود، به کابوس خلبانان آلمانی تبدیل شدند. این اسکادران فراری، در مدت زمانی کوتاه، بیشترین آمار سرنگونی هواپیماهای آلمان را در کل نیروی هوایی بریتانیا به نام خود ثبت کرد.
بمبِ اشتباهی و قمار جهنمی چرچیل
اواخر اوت، جنگ به نقطه بحرانی و نفسگیر خود رسیده بود. نیروی هوایی آلمان با بمباران مداوم و بیوقفه فرودگاهها، سولهها و کارخانههای هواپیماسازی، نیروی هوایی بریتانیا را به لبه پرتگاه نابودی کشانده بود؛ بهطوری که دیگر باندی برای نشستن هواپیماها نمانده بود. آلمانیها فشار را بر گلوگاه نظامی انگلیس هر لحظه بیشتر میکردند. ارتش انگلیس در حال خفه شدن بود و تنها یک هفته با سقوط کامل فاصله داشت.
در این میان، یک اشتباهِ کور از سوی یک خلبان آلمانی، فرصتی سرنوشتساز و نجات بخش اما بیرحمانه را رقم زد:
در یکی از شبهای تاریک اوت، یک بمبافکن آلمانی که راهش را گم کرده بود، بهطور کاملاً تصادفی بمبهایش را روی مناطق مسکونی لندن رها کرد. تا پیش از آن شب، دست و بال چرچیل از نظر پرستیژ سیاسی و حقوق بینالملل کاملاً بسته بود/ او نمیتوانست بدون دلیل موجه، دستور بمباران برلین را صادر کند، چرا که در آن صورت بریتانیا در افکار عمومی جهان و بهویژه نزد آمریکا -- که چرچیل شدیداً به کمکهایش چشم دوخته بود -- به عنوان شروعکنندهٔ کشتار غیرنظامیان شناخته میشد. او برای تغییر بازی، به یک مشروعیت تلافی جویانه و بهانهای اخلاقی نیاز داشت؛ وجههای که آن خلبان آلمانی با رها کردن ناخواستهٔ بمبهایش روی مردم لندن، در قالب یک پاس گل طلایی تقدیم چرچیل کرد.
وینستون چرچیل، در منطقِ خشنِ سیاست و جنگ، بلافاصله فهمید که در میان یک بنبست نظامی مطلق گیر کرده است و اگر آلمانیها به بمباران فرودگاهها ادامه دهند، کشور سقوط خواهد کرد. او باید به هر قیمتی، تمرکزِ هیتلر را از روی فرودگاهها برمیداشت. چرچیل نیز به عنوان سیاستمداری کهنهکار و بیرحم، معطل نکرد، بلافاصله ورق را برگرداند و به دنیا اعلام کرد:
آلمان جنگ را به خانههای مردم ما کشانده است پس ما نیز حق تلافی داریم
چرچیل که روانشناسی هیتلر را خوب میشناخت و میدانست او دیکتاتوری است که بر اساس خشم و غرور تصمیم میگیرد، دست به یک قمار بزرگ و هولناک زد و دستور داد پایتخت آلمان یعنی برلین را بمباران کنند. این اقدام هیچ ارزش نظامی نداشت، اما هیتلر را چنان عصبانی کرد که مهار خشم خود را از دست داد. رهبر آلمان فوراً دستور داد حملات به فرودگاههای نظامی انگلیس متوقف شود و در عوض، تمام توانِ نیروی هوایی روی بمباران تلافیجویانه و شبانهروزی شهر لندن تمرکز کند. به این ترتیب، چرچیل با تحریک خشم هیتلر، موفق شد مسیر آتشِ بمبافکنهای نازی را از روی رگِ حیاتی ارتشش به سمت ساختمانهای پایتخت و مردم بیگناه تغییر دهد؛ قمار خونینی که ارتش بریتانیا را نجات داد.
شب جهنمی - پایتخت به مثابه سپر بلا
این تصمیمِ چرچیل از نظر نظامی یک شاهکار استراتژیک بود، اما از نظر انسانی، بهایی گزاف، دردناک و خونین داشت. چرچیل آگاهانه پایتخت و مردمش را سپر بلا کرده بود؛ او مهرهی پایتخت و جان شهروندان را فدا کرد تا شریان دفاعی و نیروی هوایی کشورش متلاشی نشود. در واقع، مردم لندن عملاً جورِ ارتش را کشیدند و بمبها را به جان خریدند تا فرودگاههای نظامی از زیر ضربات مهلک خارج شوند. این یک انتخاب بیرحمانه بین بد و بدتر بود؛ فدا کردن موقت شهر برای جلوگیری از سقوط دایمی کل کشور.
با آغاز این دوران که به "بلیتس" - جنگ برق آسا معروف شد لندن برای ۵۷ شب متوالی زیر بارانی از آتش، ترکش و بمبهای آتشزا میسوخت. شهر به تلی از خاکستر و دود تبدیل شده بود و کلیسای جامع سنت پل در میان شعلهها محاصره بود.
در میان این بمبارانهای بی امان بعضی از مردم انگلستان روزها گاهی بی تفاوت در خیابان به زندگی روزمره میپرداختند واز یکدیگر پذبرایی میکردند وشبها هزاران تن از پیر و جوان، به عمق ایستگاههای تاریک و بتنی مترو پناه میبردند تا از این جهنم جان به در ببرند و بسیاری هم با رقص و آواز در زیر عمق متروها به زندگی عادی میپرداختند و به هم روحیه میدادند.
حتی پادشاه و ملکه بریتانیا نیز کاخ باکینگهام را ترک نکردند؛ کاخی که چندین بار مورد اصابت بمب قرار گرفت، اما پایداری آنها در کنار مردم، روحیهای حماسی به جامعه تزریق کرد
در حالی که هیتلر سرمست از بوی باروتِ لندن و قتلعام غیرنظامیان، گمان میکرد این وحشتِ شبانه روحیه بریتانیاییها را در هم خواهد شکست، پازل استراتژیک چرچیل کامل شد. این تغییر هدفِ هیتلر از فرودگاهها به سمت شهرها، به کارخانههای هواپیماسازی و فرودگاههای نَفَسبریده بریتانیا یک فرصت طلایی و حیاتی داد. در حالی که هیتلر داغِ دلش را روی ساختمانهای لندن خالی میکرد، ارتش انگلیس در پشت صحنه و در آرامشی ناگهانی، خود را بازسازی میکرد و هواپیماهای جدید میساخت و خلبانان تازه نفس تربیت میکرد.
....ادامه دارد ....

انقلاب بیضوی! محسن بنائی
















