در این تنهایی و خلوت شب به مادرانی میاندیشم که با درد و بیقراری در فکر فرزندان جوان خویش هستند که ممکن است امشب یا فردا شب اعدام گردند.
مادران و پدرانی که همراه جگرگوشگان خود از دهلیزهای مرگ عبور میکنند. چه میکشند وقتی که مرگ با صدای پای وحشتناک خود به جگرگوشگانشان نزدیک میشود؟ آنها نیز با فرزندانشان میمیرند! زندهبهگورشدگان!
چه کسی؟ کدام نوشتهای میتواند ترس یک نوجوان را زمانی که طناب دار بر گردنش انداخته میشود، ترسیم کند؟
تلاش میکنیم این درد و ترس را زیر عنوان شجاعت کسانی که برای آزادی پای در میدان نهادند و شعار آزادی سر دادند و گرفتار شدند توجیه کنیم! اما چنین نیست!
چه ترس و وحشتی در چهره مرگ خوابیده است؟
چه ناامیدانه در جامعهای که روح آن کرخ گشته! آوار جنگ، گرانی، فقر و بدبختی روح جامعه را در هم کوبیده است. این نوجوانان و جوانان غریبانه اعدام میشوند.
گلهای پرپر شده در باغ وطن که خزان طاعونی بر آن وزیده. جامعه گرفتار در دست مشتی جانیان بالفطره، دزدان تکیهزده بر قدرت اسلحه که راه نفس بر مردم بستهاند. مردمی که در سکوتی تلخ هر روز شاهد اعدامهای فرزندان خویشند. فرزندانی که تنها برای یک زندگی ساده، برای یک آینده روشن به میدان آمدند و چنین وحشیانه سرکوب شده و اعدام میگردند.
چه بر سر ما آمده که در هیاهوی جنگی که از آن ما نیست، جنگی که از آن حکومتگرانی است که اگر شده به بهای ویرانی کامل این سرزمین میخواهند از مردهریگی ارتجاعی دفاع کنند که خمینی دفاع از آن را اوجب واجبات میخواند و ریختن خون هر مخالف این واجب را حلال میدانست؛ کاری که دیروز خلخالیها و گروه مرگ میکردند و امروز «اژهای»ها زیر عنوان شرایط جنگی وحشیانه آن را انجام میدهند.
اعدامهای هرروزه، کشتار جوانان معترض به این حکومت جنگافروز. تلخ است عمل و تفکر کسانی که در برابر این جنایتها، با بیشرمی چشم بر این جنایتهای تلخ میبندند و با «میهنی» خواندن آن در کنار جمهوری اسلامی میایستند و دفاع میکنند. ادعای برخورد با جنایات حکومت را حواله به روزهای بعد از خاتمه جنگ میکنند.
امروز وظیفهٔ هر انسان آزاده، گفتن «نه» است؛ نه به جنگی که میهنی نیست، نه به حکومتی که کودکان را میکشد، نه به سکوتی که جنایت را ممکن میسازد. این «نه»، همان شورش انسانی است که «کامو» از آن بهعنوان صدای انسانیت نام میبرد و میگوید: «این نه گفتن، آغاز شورشی است که او را به اثبات کرامت انسانی خود میرساند.»
کرامت انسانی ما چگونه در این جنگ عقیدتی و تلاش جمهوری اسلامی برای بقای خود به هر قیمت رنگ باخته! رنگباختگی غریبی که پنجاه سال است که در کشاکش سیاستبازی رهبران سیاسی و جنگ قدرت، که گاه حمایت از خط امام نام میگرفت، گاه در دستهبندیهای اصلاح و اصلاحطلبان گرفتار میشد، و حال در زیر عنوان شرایط جنگی بر تمامی این اعدامها و جنایات روزانه حکومت غیرمشروع جمهوری اسلامی چشم میبندد و برخورد با این جنایتها را به آینده حواله میدهد.
دیگر نمیتوان از تعهد اخلاقی در برابر مردم، مادران، پدران اعدامشدگان سخن گفت! در این روزهای تاریک، وقتی حکومت با بیرحمی کودکان چهاردهساله را به پای چوبهٔ دار میبرد، هیچ واژهای توان وصف این جنایت را ندارد. این اعدامها نه عدالتاند و نه قانون؛ تنها نشانهٔ حکومتی هستند که برای بقای خود، جنگی را که خود بر ملت تحمیل کرد، جنگ میهنی مینامد تا آزادانه پرده بر روی حقیقت بکشد.
قتلعام کند جانهای جوان و خواهان آزادی را! حقیقتی که در فریاد خاموش اعدامشدگان، در اشک و ناله مادران و در سکوت قبرستانها جاری است. در طنابهای انداختهشده بر گردن محمد قبادلوها، منصوره معینزادهها و مهدی جهانپورها، در فریاد ساسان آزادوار که چند روز قبل اعدام گردید.
سکوت در برابر این همه جنایت با هر عنوان، چیزی جز مشارکت در این جنایتها نیست؛ بهخصوص کسانی که با ادعای مبارزه با جمهوری اسلامی و ساختن جامعهای آزاد، رخت حزبیت و کنشگری سیاسی و اجتماعی بر تن کردهاند.
همه مسئولیم و پاسخگو.
















