نسل ۵۷ و نسل امروز؛ از رؤیای رهایی تا فهم آزادی
علیرضا طهماسبی - ویژه خبرنامه گویا
این یادداشت ادامهای است بر مقاله پیشین من با عنوان «انقلاب را با بیضه توضیح ندهید». بعضی از کامنتهایی که پس از انتشار آن دیدم، و همینطور تأمل دوباره خودم بر آن بحث، باعث شد احساس کنم لازم است کمی به شکاف میان نسل ۵۷ و نسل امروز نگاه کنم.
شاید هیچ شکافی در تاریخ معاصر ایران عمیقتر از شکاف میان نسل انقلاب ۱۳۵۷ و نسل امروز نباشد. نسلی که خود را «آگاه»، «پیشرو» و «انقلابی» میدانست، امروز از سوی بسیاری از جوانان بهعنوان نسلی دیده میشود که کشوری در حال توسعه و قابل اصلاح را به یکی از ایدئولوژیکترین حکومتهای معاصر جهان سپرد.
در مقابل، بخشی از همان نسل، جوانان امروز را «بیمطالعه»، «احساسی» یا «نادان نسبت به تاریخ» میخواند؛ گویی چهار دهه تجربه جمهوری اسلامی هنوز برای بازنگری کافی نبوده است.
اما تاریخ را نمیتوان به دوگانه ساده «خائن» و «قهرمان» فروکاست. دانشجویی که در سال ۱۳۵۷ علیه سانسور شاه شعار میداد، شاید ده سال بعد در زندان اوین اعدام شد. زنی که به امید عدالت و آزادی در تظاهرات انقلاب شرکت کرده بود، چند سال بعد به خاطر نوع پوشش خود بازداشت شد. جوانی که رؤیای رهایی از استبداد داشت، ممکن بود خود قربانی همان دستگاه سرکوبی شود که انقلاب به قدرت رسانده بود.
تراژدی انقلاب ایران فقط در سقوط یک حکومت نبود؛ در بلعیده شدن فرزندانش توسط همان انقلابی بود که ساخته بودند.
نسل ۵۷ یکدست نبود. انقلاب ائتلافی بود از اسلامگرایان، نیروهای ملی ـ مذهبی، چپها، دانشجویان، روشنفکران و بازار. حتی در میان جریانهای چپ نیز تفاوتهای عمیقی وجود داشت؛ از گروههای نزدیک به شوروی تا نیروهای چپ مستقل، از جریانهای مسلح تا گرایشهای سوسیالیستی نزدیکتر به دموکراسی.
بسیاری از نیروهایی که در سقوط حکومت شاه نقش داشتند، خیلی زود فهمیدند جمهوری اسلامی آن چیزی نیست که تصور میکردند. بخشی از آنان به مخالفت برخاستند، زندانی شدند، تبعید شدند یا جان خود را از دست دادند.
اعدامهای گسترده دهه شصت، بهویژه کشتار ۱۳۶۷، فقط حذف مخالفان نبود؛ نشانهای بود از اینکه جمهوری اسلامی حتی متحدان دیروز خود را نیز تحمل نمیکند. بسیاری از همان جوانانی که روزی علیه شاه مبارزه کرده بودند، بعدها در زندانهای جمهوری اسلامی اعدام شدند. این تراژدی را نمیتوان نادیده گرفت.
اما پرسش اصلی فقط این نیست که چرا بخشی از نسل ۵۷ بعداً قربانی همان نظام شد. پرسش مهمتر این است که چرا بخش بزرگی از نیروهای انقلابی آن دوران ـ چه مذهبی و چه مارکسیست ـ نگاه مثبتی به دموکراسی لیبرال، آزادی فردی و محدودیت قدرت نداشتند.
بخش بزرگی از جریانهای انقلابی آن دوران، با وجود تفاوتهای جدی میانشان، در یک نقطه اشتراک داشتند: بیاعتمادی عمیق به لیبرالیسم، پارلمانتاریسم و سیاست تدریجی.
هر دو سوی اصلی انقلاب، به نوعی حقیقت نهایی باور داشتند؛ یکی حقیقت دینی، دیگری حقیقت ایدئولوژیک و طبقاتی. هر دو جامعهای آرمانی میخواستند و هر دو تصور میکردند برای رسیدن به آن، میتوان آزادی را موقتاً قربانی کرد.
تجربه بسیاری از انقلابهای قرن بیستم نشان داده است که وقتی سیاست به پروژه ساختن «انسان نوین» تبدیل شود، خطر شکلگیری حکومتهای ایدئولوژیک و سرکوبگر کاملاً واقعی میشود.
انقلاب روسیه با وعده رهایی کارگران آغاز شد و به حکومت پلیسی و گولاگ رسید. انقلاب چین با شعار عدالت دهقانی آمد و به انقلاب فرهنگی و مرگ میلیونها انسان انجامید. در کامبوج، خمرهای سرخ به نام برابری، کشور را به قتلگاه تبدیل کردند.
مشکل فقط اسلام سیاسی نبود؛ بخش بزرگی از ایدئولوژیهای نجاتبخش قرن بیستم نیز نشان دادند که وقتی ایدئولوژی جای آزادی را بگیرد، نتیجه اغلب نوعی توتالیتاریسم خواهد بود.
برای فهم منصفانه نسل ۵۷، باید جهان آن زمان را نیز فهمید. ایران دهه ۱۳۵۰ را نمیتوان با معیارهای دموکراسی قرن بیستویکم سنجید. خاورمیانه تقریباً هیچ تجربه دموکراتیکی نداشت. جنگ سرد جهان را میان بلوکهای ایدئولوژیک تقسیم کرده بود. کودتا، حکومتهای امنیتی، سرکوب سیاسی و دولتهای اقتدارگرا نه استثنا، بلکه قاعده رایج منطقه بودند.
حتی در غرب نیز همان دولتهایی که امروز از آزادی سخن میگویند، بارها درگیر جنگهای نیابتی، حمایت از حکومتهای اقتدارگرا و محدودسازی آزادیها بودهاند. تفاوت اصلی جوامع دموکراتیک نه در معصوم بودن سیاستمداران، بلکه در وجود نهادهای مستقل، رسانه آزاد، گردش قدرت و امکان اصلاح است.
محمدرضا پهلوی بدون تردید، با معیارهای امروز، اقتدارگرا بود. ساواک، سانسور، محدودیت احزاب، تمرکز قدرت و سرکوب مخالفان واقعیت داشتند. کودتای ۲۸ مرداد نیز زخمی عمیق در حافظه سیاسی جامعه ایران باقی گذاشته بود و بسیاری از مخالفان حکومت، نظام پهلوی را وابسته به قدرتهای خارجی میدیدند.
در کنار این، شکاف طبقاتی ناشی از توسعه نفتی، بحران مشارکت سیاسی و تحقیر بخشی از نیروهای مذهبی و سنتی نیز نارضایتیهای واقعی ایجاد کرده بود.
اما همزمان، ایران در دوران پهلوی پروژهای عظیم از نوسازی، صنعتیسازی، گسترش آموزش، رشد طبقه متوسط، توسعه حقوق زنان و اتصال به اقتصاد جهانی را تجربه میکرد. زنان حق رأی داشتند، دانشگاهها گسترش یافته بودند، شهرنشینی رشد کرده بود و اقتصاد ایران یکی از سریعترین نرخهای رشد منطقه را تجربه میکرد.
اشتباه بزرگ بخش مهمی از نسل ۵۷ این بود که در دل همین روند نوسازی، به دنبال «کمال» رفت. آنان نهتنها استبداد شاه را نقد کردند ـ که نقدش ضروری بود ـ بلکه بخش بزرگی از ساختار دولت مدرن را نیز نامشروع دانستند.
اصلاح برایشان کافی نبود. آنان همهچیز را میخواستند: عدالت کامل، استقلال کامل، جامعه بیطبقه، انسان نوین و رهایی نهایی.
اما تجربه قرن بیستم بارها نشان داده است که سیاست، وقتی در پی «رستگاری کامل» برمیآید، اغلب به دشمن آزادی تبدیل میشود.
در ایران نیز بسیاری از روشنفکران، دانشجویان و گروههای سیاسی آن دوران شیفته زبان انقلاب بودند. چریک بودن، مبارزه مسلحانه، نفی لیبرالیسم و دشمنی با غرب، برای بسیاری نشانه «روشنفکری» محسوب میشد. آزادیهای فردی و دموکراسی لیبرال «بورژوایی» و کماهمیت تلقی میشدند. بسیاری، بهجای ساختن نهادهای دموکراتیک، رؤیای ساختن جامعهای ایدئولوژیک را در سر داشتند.
اما تفاوت مهم نسل امروز با نسل ۵۷ در این است که نسل جدید، پیش از عبور از اصلاح، واقعاً آن را آزمود.
جامعه ایران بلافاصله به سمت انقلاب نرفت. برعکس، تلاش کرد از درون همان ساختار، روزنهای برای تغییر پیدا کند.
دوم خرداد ۱۳۷۶ نوعی اعلام اجتماعی بود. دوم خرداد را نباید صرفاً با انتخابات اشتباه گرفت. محمد خاتمی در چارچوب انتخاباتی برآمد که از پیش توسط جمهوری اسلامی تعریف و محدود شده بود و قدرت نهایی نه در دست رأیدهندگان، بلکه در دست رهبر، شورای نگهبان و ساختار امنیتی باقی میماند.
با این حال، اصلاحات فقط یک پروژه حکومتی نبود؛ بازتاب تغییر عمیق جامعه ایران نیز بود. نسلی که پس از انقلاب و جنگ بزرگ شده بود، دیگر زبان ایدئولوژیک دهه شصت را نمیفهمید. ماهواره، اینترنت، جهانیشدن و ارتباط گستردهتر با جهان، جامعهای متفاوت ساخته بود؛ جامعهای که بیش از آرمانشهر سیاسی، زندگی عادی میخواست.
حاکمیت تصور میکرد میتواند نوعی «آزادی کنترلشده» ایجاد کند: مطبوعات کمی بازتر شوند، دانشگاهها کمی نفس بکشند، طبقه متوسط احساس مشارکت کند و در عین حال، ساختار ایدئولوژیک نظام دستنخورده باقی بماند.
اما جامعه چیزی فراتر میخواست. رأی گسترده به خاتمی فقط حمایت از یک فرد نبود؛ نشانه عطش جامعه برای آزادی اجتماعی، کرامت فردی و رابطهای کمتنشتر با جهان بود.
همین، شاید بزرگترین تناقض جمهوری اسلامی بود: هر بار که اندکی فضا باز شد، جامعه نشان داد مسئله فقط چند اصلاح محدود نیست؛ مسئله خودِ ساختار قدرت است.
همین امید بعدها در جنبش سبز دوباره تکرار شد. جامعه بار دیگر تلاش کرد باور کند که شاید هنوز بتوان از درون ساختار جمهوری اسلامی تغییری ایجاد کرد.
حتی بسیاری از کسانی که نسبت به گذشته میرحسین موسوی یا ساختار قدرت تردید داشتند، باز هم به سمت همان روزنه کوچک رفتند، چون جامعه هنوز نمیخواست بپذیرد که اصلاح در چارچوب این ساختار ناممکن است.
اما دی ۹۶، آبان ۹۸، خیزش «زن، زندگی، آزادی» و سرکوب خونین دیماه ۱۴۰۴ نشان داد که جامعه از امید به اصلاح عبور کرده است.
جمهوری اسلامی اما فقط یک حکومت اقتدارگرا نیست. آنچه این نظام را از بسیاری از حکومتهای اقتدارگرا متمایز میکند، تلاش برای سلطه بر خصوصیترین ابعاد زندگی انسان است: نظارت بر سبک زندگی، سرکوب سازمانیافته مخالفان، اعتراف اجباری، تبعیض مذهبی و ایدئولوژیک و تبدیل دین به ابزار حکومت.
و شاید به همین دلیل است که جنبش امروز ایران، برخلاف انقلاب ۵۷، دیگر رنگ پررنگ ایدئولوژیهای نجاتبخش قرن بیستم را ندارد.
قهرمانان امروز فقط روشنفکران یا گروههای سیاسی نیستند. زنان بیحجاب، خانوادههای دادخواه، دانشجویان، نوجوانان خیابانی، کارگران اعتصابی و مردمی از طبقات مختلفاند.
این نسل برای آزادی نیازی به ژست چریکی یا ادبیات مارکسیستی ندارد. کارگر امروز مجبور نیست برای «واقعی» بودن، خود را کمونیست معرفی کند. زن امروز برای آزادی نیازی به پناه بردن به ایدئولوژی مردانه ندارد.
جنبش امروز ایران، در سطحی عمیقتر، به جنبشهای ضدتوتالیتر اواخر قرن بیستم شباهت دارد؛ جنبشهایی که نه به دنبال ساختن آرمانشهر، بلکه به دنبال محدود کردن قدرت و بازگرداندن کرامت انسانی بودند.
همانگونه که در اروپای شرقی، بسیاری از مردم پس از دههها تجربه حکومت ایدئولوژیک، دیگر وعده «انسان نوین» را باور نمیکردند، بخش بزرگی از جامعه ایران نیز امروز بیش از هر چیز خواهان زندگی عادی، حق انتخاب و امنیت فردی است.
شاید روزی تاریخ درباره نسل ۵۷ چنین قضاوت کند: نسلی که بدیها را دید، اما امکان اصلاح را ندید؛ آزادی میخواست، اما به نیروهایی قدرت داد که فهم عمیقی از آزادی نداشتند و بعد، وقتی با واقعیت آن حکومت روبهرو شد، بخشی از همان نسل تلاش کرد آن را متوقف کند و خود قربانی همان ماشین سرکوب شد.
و شاید درباره نسل امروز بنویسد: نسلی که از دل همان ویرانی برخاست؛ نه برای ساختن آرمانشهر، بلکه برای بازپس گرفتن ابتداییترین حقوق انسانی.
شاید این مهمترین تفاوت میان دو نسل باشد.
نسل ۵۷ میخواست جهان را نجات دهد؛ حتی اگر این نجات به بهای قربانی شدن آزادی و ارزشهای فردی تمام میشد.
نسل امروز فقط میخواهد انسان بتواند آزاد زندگی کند.















