یادداشت تحریریه: این مطلب بازتابدهنده نگاه نویسنده درباره رهبری اپوزیسیون و پروژه گذار در ایران است. متن حاضر با حفظ زاویه دید و ساختار اصلی نویسنده، برای اختصار، روانی و خوانش رسانهای، با ویرایش محدود تحریریه خبرنامه گویا منتشر شده است
. پیشگفتار
ذکریا - ایران، ویژه خبرنامه گویا
این نوشته از موضع حذف یا تخریب نوشته نشده؛ بلکه تلاشی است برای بیرون کشیدن یک ظرفیت تاریخی از وضعیت فرسایش، تعلل و ناهماهنگی. نقدی شخصی است؛ با اشاره به توانمندیها و ضعفهایی که در صورت تداوم، میتواند یک فرصت تاریخی را فرسوده کند.
آقای پهلوی صاحب یک فرصت استثنایی شد؛ فرصتی که از روزهای آغازین دیماه آغاز گردید و در هجدهم و نوزدهم دیماه خونین به نقطه عطف رسید. آنچه برای من تقریباً مشخص است، این واقعیت است که سرنوشت همه طرفهای درگیر، مردم ایران و پروژه گذار آقای پهلوی، همزمان با تعیین تکلیف نهایی این جنگ مشخص خواهد شد.
۱. بدیهیاتِ بینیاز از اثبات
یک:
هیچکس نمیتواند با قطعیت پیشبینی کند که پایان این جنگ چگونه خواهد بود؛ نه آمریکا، نه حکومت فعلی ایران، نه مردم و نه هیچ قدرت دیگری.
تحولات سیاسی و نظامی گاه چنان شتاب میگیرند که یک رخداد پیشبینینشده میتواند مسیر وقایع را تغییر دهد؛ بهویژه آنکه با حکومتی مواجه هستیم که بیش از آنکه دارای نقشه راه مشخص باشد، بر مبنای بقا در لحظه عمل میکند.
دو:
برخی دائماً میان نقاط عطف مبارزه مردم مرزبندی میکنند: کوی دانشگاه، اعتراضات ۱۳۸۸، آبان، جنبش «زن، زندگی، آزادی» و در نهایت وقایع دیماه خونین که طرفداران پادشاهی آن را انقلاب شیر و خورشید نامیدهاند.
اما همه این رخدادها حلقههای یک زنجیره تاریخی بودهاند. هر مرحله زمینهساز مرحله بعدی شد و هر قطعه، بخشی از پازلی بود که نهایتاً به دیماه انجامید.
۲. نکاتی در کارنامه آقای پهلوی
یک:
اعلام آمادگی برای حضور در جنگ ایران و عراق بهعنوان خلبان
انتخابهای گذشته را باید در ظرف تاریخی و روانی همان دوران فهمید، نه با معیارهای امروز. عمل ایشان، اگر نه از نگاه همه، ولی از نگاه افراد نظامی و داوطلبان مردمی در آن زمان، قابل احترام است.
دو:
حمایت از جنبشهای داخلی، از جمله جنبش سبز
جنبش سبز در آن زمان مورد حمایت بخش بزرگی از مردم بود. حمایت از جنبشی که مردم انتخاب کرده بودند، حتی اگر بعدها ناکارآمد تلقی شود، در بستر تاریخی خود قابل فهم است.
سه:
ادای سوگند پادشاهی توسط شاهزاده، در غیاب نمایندگان ملت
آقای پهلوی نیز از قاعده تصمیمگیری در شرایط بحرانی مستثنا نبود. جوانی که در فاصلهای کوتاه پدرش را در تبعید از دست داد و خود بهعنوان ولیعهد کشوری فروپاشیده در تبعید سرگردان شد.
در چنین شرایطی، ادای سوگند پادشاهی ـ حتی در غیاب نمایندگان ملت ـ بیش از آنکه صرفاً یک کنش سیاسی باشد، واکنشی به وضعیت بحرانی آن دوران بود. مضاف بر این واقعیت که آن سوگند به پادشاهی ایشان ختم نشده و در عمل پیامد اجرایی نداشته است.
چهار:
موضعگیری برخی طرفداران آقای پهلوی در قبال پدر پویا بختیاری قابل دفاع نیست. زندان فقط جسم را فرسوده نمیکند؛ حافظه و روح انسان را نیز میبلعد.
آقای پهلوی در جایی عنوان «پدر ملت» را بر خود گذاشت. هیچ پدری در برابر خشم و بیپناهی فرزندش در زندان روی برنمیگرداند. آقای پهلوی میتواند از این مرد رنجکشیده رفع رنجش کند. انتخاب با ایشان است.
۳. نسبت آقای پهلوی با رهبری اپوزیسیون
آقای پهلوی تا پیش از دیماه، تقریباً هیچگاه اشتیاق آشکاری برای تصاحب رهبری اپوزیسیون نشان نداد و غالباً خود را صرفاً شهروندی معرفی میکرد که سهم خود را در مبارزه ایفا میکند.
بخشی از نیروهای سیاسی، نه از سر باور ملی، بلکه با امید به سهمی از قدرت آینده به این پروژه نزدیک شدند؛ و هنگامی که چشمانداز روشنی از منافع خود ندیدند، مسیرشان را تغییر دادند.
با این حال، در میان طیفی از جمهوریخواهان، مشروطهخواهان و افراد فاقد وابستگی تشکیلاتی، نوعی توافق نانوشته پیرامون نقش آقای پهلوی در دوران گذار شکل گرفته بود.
برای مدتی کوتاه، نوعی امید جمعی پدید آمد؛ اما خیلی زود اختلافات، حذفگریها و رقابتهای فرساینده دوباره بر فضای اپوزیسیون غلبه کرد.
آنچه برای من اهمیت دارد، نه نام افراد یا گروهها، بلکه خودِ این الگوی رفتاری است؛ رفتاری که در نهایت به تضعیف پروژه گذار منتهی خواهد شد.
۴. آقای پهلوی چه دارد و چگونه از داشتههای خود استفاده میکند؟
واقعیت این است که من بیشتر از آنکه به جزئیات پشتپرده دسترسی داشته باشم، صرفاً نمودهای بیرونی را میبینم.
بهعنوان کسی که زندان را با جسم و روان خود تجربه کرده، رنج زندانیِ در صف اعدام را بسیار عینیتر از آن میبینم که صرفاً با چند موضعگیری رسانهای قابل پاسخ باشد.
با این همه، آقای پهلوی امکانات مهمی در اختیار دارد: رسانه گسترده، شبکهای از افراد متخصص، اعتبار بینالمللی، امکان حضور در مجامع سیاسی و مهمتر از همه، فقدان عطش افراطی برای قدرت.
او بسیاری از مؤلفههای لازم برای رهبری دوران گذار را در اختیار دارد؛ اما پرسش اینجاست که چرا این ظرفیتها به اندازه وزن واقعیشان فعال نشدهاند و چرا این پروژه تا این اندازه در برابر فرسایش و بیاعتمادی آسیبپذیر باقی مانده است؟
از میان همه سرمایههای انسانی پیرامون او، مایلم مشخصاً به شهبانو اشاره کنم؛ شخصیتی که میتواند یک سرمایه مشورتی سالم و ملی برای پروژه گذار باشد.
اگر قطار پروژه گذار متناسب با این امکانات حرکت نمیکند، شاید در شیوه بهرهگیری از این ظرفیتها نیاز به بازنگری جدی وجود دارد.
۵. آقای پهلوی چه چیزهایی کم دارد یا نیاز به بازنگری دارد؟
یک: جاهطلبی سیاسی
منظور من از جاهطلبی، صرفاً میل به قدرت نیست؛ بلکه ارادهای بزرگ برای تحقق یک پروژه تاریخی است.
رهبر گذار باید از آن سطح از جاهطلبی برخوردار باشد که بتواند وزن روانی و سیاسی حکومت را به چالش بکشد؛ نه آنکه صرفاً در نقش یک منتقد محترم باقی بماند.
دو: شجاعت در ظاهر و باطن
شجاعت فقط در سخنرانی یا محبوبیت خلاصه نمیشود. گاهی شجاعت یعنی پذیرفتن هزینه تصمیم.
رهبری نیز باید مصادیق شجاعت خود را نشان دهد: شجاعت تصمیمگیری، صدور فراخوان، پذیرش هزینه کاهش محبوبیت و حتی متهم شدن به اشتباه.
سه: موضعگیری بهموقع، مستمر و مؤثر
در شرایطی که حکومت با سرعت و تمرکز بالا تصمیم میگیرد، تأخیر در موضعگیری بخشی از اثر سیاسی آن موضع را از بین میبرد.
مشکل اصلی، در بسیاری از موارد، نه اصل موضعگیری آقای پهلوی، بلکه زمان و شدت حضور او در لحظه بحران بوده است.
در ماجرای مدرسه میناب، جامعه انتظار یک همدردی زنده و فوری را داشت؛ حضوری که نشان دهد رهبر، پیش از آنکه تحلیلگر سیاسی باشد، در سطح انسانی با رنج جامعه در تماس است.
مسئله فقط «سخن گفتن» نیست؛ مسئله «بهموقع سخن گفتن» است. در سیاستِ بحران، زمان بخشی از محتواست.
اگر حلقه مشاوران گرفتار محافظهکاری و نگرانی دائمی از هزینههای سیاسی باشند، رهبری بهتدریج قدرت روانی خود را در جامعه از دست میدهد؛ حتی اگر همچنان محبوبیت اجتماعی داشته باشد.
چهار: برخورداری از مشاوران مستقل و ناهمسو
رهبر قدرتمند، تنها در میان حلقهای از افراد کاملاً همنظر حرکت نمیکند.
وجود مشاورانی با دیدگاههای متفاوت، برای جلوگیری از خطاهای راهبردی ضروری است.
پنج: توانایی تبدیل رنج عمومی به انرژی سیاسی
رهبر گذار نباید صرفاً بازتابدهنده خشم و اندوه جامعه باشد؛ بلکه باید بتواند این رنج پراکنده را به نیروی سازمانیافته سیاسی تبدیل کند.
جامعه خسته و سرکوبشده، بیش از تحلیل، به «جهت» نیاز دارد.
شش: حضور مستمر و زنده در میدان روانی جامعه
رهبر گذار باید حضورش در ذهن جامعه زنده باشد؛ نه فقط هنگام بحرانهای بزرگ، بلکه در فاصله میان بحرانها نیز باید احساس شود که پروژه گذار هنوز نفس میکشد.
سکوتهای طولانی و واکنشهای دیرهنگام، این پیوند روانی را تضعیف میکنند.
هفت: قدرت ایجاد هماهنگی میان نیروهای ناهمگون
رهبر دوران گذار، لزوماً رهبر آینده کشور نیست؛ اما باید بتواند تا لحظه عبور، نیروهای متکثر را زیر چتری مشترک نگه دارد.
اگر هر اختلاف نظری به حذف و تخریب منتهی شود، پروژه گذار پیش از رسیدن به مقصد فرسوده خواهد شد.
هشت: آمادگی برای پذیرش هزینه تاریخی
رهبری دوران گذار، موقعیتی برای حفظ محبوبیت شخصی نیست.
اگر رهبر دائماً در حال محاسبه هزینههای کوتاهمدت محبوبیت باشد، در لحظههای سرنوشتساز فلج خواهد شد.
نه: توانایی ساختن امیدِ واقعگرا
جامعه ایران بارها قربانی امیدهای غیرواقعی شده است.
رهبر گذار نباید با وعدههای هیجانی، جامعه را وارد چرخه فرسایش روانی تازهای کند؛ و نه چنان عمل کند که جامعه احساس کند هیچ افقی وجود ندارد.
رهبری باید روحیه جامعه را زنده نگه دارد و از بهرسمیتشناختن قدرت دشمن نهراسد.
۰. جمعبندی
فرصتها همیشه شکست نمیخورند چون دشمن قدرتمند است؛ گاهی شکست میخورند چون دچار فرسایش، تعلل، پراکندگی و ناتوانی در استفاده از ظرفیتهای خود میشوند.
اگر قرار است پروژه گذار در ایران به نتیجه برسد، صرف محبوبیت، سابقه خانوادگی یا سرمایه نمادین کافی نیست. این مسیر نیازمند رهبریای است که هم شهامت تصمیم داشته باشد، هم قدرت حضور، هم توان سازماندهی و هم آمادگی پرداخت هزینه تاریخی.
شاید هنوز فرصت باقی مانده باشد، ولی رو به پایان است.

















