حرفی بی عنوان
ذکریا از ایران - ویژه خبرنامه گویا
میپرسد چرا در ابتدای مقالاتت اول چند فحش آبدار به حکومت نمیدهی تا اول معلوم شود کدام طرفی هستی؟ این یعنی آن دوست گرامی، پیش از دریافت متن، در پی تایید خشم یا مِهر خود است و پیش از آنکه به نظر نویسنده اهمیت بدهد، میپرسد: «خلاصه این بابا کدام طرفی است؟».
متاسفانه اغلب ایراداتی که بر مقالات من گرفته می شود، هیچ گونه موضوعیت و مصداقی در خود مقاله ندارند و من هم فرصت دفاع ندارم. بعضی دوستان گویی به مقاله ای ناپیدا ارجاع می کنند و علاقه وافری دارند که کیستی و چیستی نویسنده را سریعا پیش بینی کنند. در حالیکه نام نویسنده هیچ تاثیری در درستی یا نادرستی گفتارش ندارد.
وضعیت حکومت ایران که روشن است. میگوید: من پول دارم، قدرت دارم، اسلحه دارم و ارادهٔ ماندن دارم؛ هماورد میطلبم. خب، این چه هنری است که من بنشینم و بنویسم «سپاه باید منحل شود»؟ معلوم است که باید منحل شود؛ با کمترین خونریزی و کمترین ویرانی ممکن. مگر هر وطن دوستی جز این میخواهد؟ اما آیا با نوشته من سپاه منحل میشود؟ معلوم است که نه. آنان سر جای خود ایستادهاند و برای ماندن، با منافع، ترسها و ساختار قدرتشان پیمان بستهاند؛ به هر قیمتی. حتی اگر دوباره کشتار دیماه تکرار شود. آنها اصلا اهل گفتمان نیستند.
پس مخاطب سخن من چه کسی است؟
قطعا حکومتی که خود را بینیاز از نصیحت و نقد میداند، طرف سخن من نیست. مخاطب من مخالفینی اند که در جزایر جداگانه و پراکنده هستند و اتفاقاً بیش از هر زمانی محتاج گفتوگو، نقد و راهکارند. اگر مطمئن بودم که اپوزیسیون محتاج چنین گفتگو هایی نیست، حتی یک کلمه در این موضوع نمی نوشتم. موضوعات جامعه ایران فراوان است و من می توانم راجب چیزهای دیگری بنویسم که به آینده کشورم ارتباط دارد.
من اگر از اپوزیسیون حرف میزنم، نه به این دلیل است که خطر حکومت را نمیبینم، بلکه دقیقاً چون آن خطر را واقعی میبینم. وقتی با ساختاری روبهرو هستی که پول، اسلحه، سازمان و ارادهٔ بقا را همزمان در اختیار دارد، دیگر بیانیه و شعار کافی نیست و اگر بخواهیم صرفاً با خشم و هیجان حرکت کنیم، پیش از آنکه به مقصد برسیم، فرسوده و متلاشی میشویم.
از کی این فرسودگی شروع شد؟
از وقتی که مخالفین حکومت، بهجای آنکه آرامآرام به سمت ساختن یک «بدیل» حرکت کنند، هرکدام تبدیل به جزیرهای شدند که بیشتر انرژیاش را صرف اثبات برتری خود بر جزایر دیگر میکند.
از وقتی که بعضیها تصور کردند صرفِ نفرت مشترک از حکومت، خودش بهتنهایی برنامه، ساختار و اتحاد تولید میکند.
از وقتی که هر جریان، پیش از آنکه به فکر ساختن پل باشد، مشغول اندازهگیری خلوص دیگران شد.
حکومت اما، با تمام تضادهای درونیاش، یک مزیت بزرگ داشت:
ساختار قدرت.
اپوزیسیون، برعکس، اغلب درگیر رقابت بر سر نمادها، پرچمها، نامها و حافظههای تاریخی ماند؛ بیآنکه بتواند مکانیزمی پایدار برای همکاری تعریف کند. نتیجه این شد که جامعه، بهجای دیدن یک آلترناتیو منسجم، با مجموعهای از صداهای پراکنده روبهرو شد که هرکدام دیگری را متهم میکرد.
ممکن است بعضیها در نیت من تردید کنند. حق هم دارند. اما ناف من، جز یکبار که به مادرم وصل بود، تا امروز به هیچ قدرت و دستگاهی وصل نبوده و نخواهد بود. من هم مثل بسیاری از مردم به پول، امنیت و جایگاه نیاز دارم، اما نه به قیمت شرافتم. از کودکی هم جز آرزوی آرامش، آبادی و سربلندیِ وطنم چیزی نخواستهام.
با این حال، حتی اگر به نیت من شک داشته باشید، باز هم شایسته است که متون ارسالی، صرفنظر از نام نویسنده اش، نه برای تایید نگرش خود که برای فهمیدن سخن نویسنده خوانده شود.
یکی از مصادیق شهامت، خواندن چیزی است که نگرش ما را زیر سوال ببرد، ولی ما را از موضع بیطرفی بیرون نراند. در مقاله ای که به بانوی صلح نوشتم، بطور خلاصه گفتم که آقای پهلوی، اگر واقعاً به پادشاهی مشروطه باور دارد، باید از همین امروز نقش هماهنگکننده و چتر اتحاد را ایفا کند؛ نه آنکه منتظر بماند تا روزی تاج رسمی بر سرش گذاشته شود.
بگذارید شما را به یک تجربه شخصی از الکلی ها، ارجاع دهم.
روزی یکی از دوستان الکلی، من را به جلسه ای برد. گفت چون میدانم تو هم یک جورایی آسیب دیده ای بیا برویم و من هم رفتم. از قضا آن روز جلسه ای داشتند که نامش جلسه اداری بود. در یک اتاق، حدود چهل نفر، چفت بر صندلی های پلاستیکی نشسته بودند. جوانی با پوشه زیر بغل، پشت میز پلاستیکی ریاست نشست، با پلاکارد رییس جلسه. دیگری کنارش با کاغذ و قلم نشست؛ با پلاکارد منشی جلسه. منشی مسئول نُتبرداری بود. ابتدا منشوری خوانده شد که معرف جایگاه الکلی ها بود و بعد مسئولان جلسه را ، شامل مسئول خزانه مالی، نشریات، نماینده جلسه و خدمات را یکی یکی احضار کردند و اعضای جلسه شروع به پرسش کردند. موضوع جالب مربوط به مدیر خزانه مالی بود، او گزارشی از موجودی، خرج های ماه گذشته و موارد مصرف پول را ارایه داد، ولی در جایی جلسه تند و تیز شد و خطر استیضاح مدیر خزانه مطرح شد. بعد از توضیحات مدیر خرانه، جلسه با اکثریت آرا، آن مدیر را برکنار کرد و بعد از میان دو کاندید جدید، یکی شان مسئول جدید خزانه شد.
میدانید قضیه چه بود؟ موضوع بر سر مثلاً صدهزار تومان به پول امروز بود که قیمت سه عدد نان می شود. بعد از جلسه، رو به دوستم گفتم که خب من میتوانستم صد تومن بدهم و قال قضیه کنده شود، چرا آن خزانه دار بیچاره را آنقدر اذیت کردید و آخرش با رایگیری اعتماد، برکنارش کردید؟
پاسخ گفت:
«موضوع محاکمه نبود. فرض کن آن پنجاه هزار تومان، معادل پانصد میلیون دلار و آن یک کیلو قند که مورد مناقشه بود، معادل ده میلیون بشکه نفت باشد». ما در اینجا ساختار تصمیم سازی و تصمیم گیری را برای زندگی واقعی تمرین و مدیریت می کنیم، و نه صد هزار تومان پول را.
مگر در پادشاهی مشروطه، شاه قرار است مجری مستقیم قدرت باشد؟
مگر قرار نیست مجلس، دولت و نخستوزیر منتخب، ادارهٔ اجرایی کشور را به عهده بگیرند؟
مگر نقش پادشاه مشروطه، بیش از هر چیز، حفظ تداوم، میانجیگری، ایجاد هماهنگی و نگه داشتن چتر وحدت ملی نیست؟
اگر چنین است، پس سؤال من ساده است:
چرا این نقش از همین امروز آغاز نشود؟
اگر ملت ایران را به الکلی های آسیب دیده قیاس کنم، راه را به خطا نرفته ام، ولی آیا جریان اپوزیسیون حاکم آنقدر شهامت و تواضع دارد که خودش و جامعه زیر چترش را شبیه همان اتاق الکلی ها تصور کند و آن را آزمونی برای کار های بزرگ در آینده ببیند؟
امروز امکان انتخابات آزاد وجود ندارد؛ درست. اما آیا واقعاً هیچ گامی نیست که ساختاری برای امروز را به «انتخابات کامل» برای فردا وصل کند؟
مگر نمیشود نمایندگان طیفها، احزاب، گروههای سیاسی، قومیتها، نیروهای مدنی و شخصیتهای مستقل را گرد هم آورد؟ مگر نمیشود شورایی موقت شکل داد که هم نقش یک مجلس انتقالی را داشته باشد و هم بتواند از میان خود، نخستوزیر و تیم اجرایی دوران گذار را انتخاب کند؟ مگر دولت گذار نمی تواند برنامه های تیم پهلوی را برای شکوفایی ایران و عبور از چاله های سر راه را مورد استفاده دهد؟
من نمیگویم چنین شورایی مشروعیت نهایی ملت را دارد. مشروعیت نهایی فقط از صندوق رأی آزاد بیرون میآید. اما کشور امروز، پیش از آنکه به مشروعیت نهایی برسد، محتاج عبور از پراکندگی، بیاعتمادی و وضعیت جزیرهای اپوزیسیون است. محتاج آن است که نیروهای مختلف یاد بگیرند پیش از رسیدن به قدرت، کنار هم بنشینند، اختلافات را مدیریت کنند و مسئولیت مشترک بپذیرند.
اگر آقای پهلوی و طرفدارانش واقعاً به فرم پادشاهی مشروطه باور دارند، پس چرا از همین حالا همان فرم را تمرین نکنند؟ آقای پهلوی باید توانایی رهبری دیاسپورا بعنوان سمپل و الگویی از توانایی اش نشان دهد. باید سعی اش را بکند و از عقب نشینی های شجاعانه و مدبرانه نترسد.
چرا ایشان نقش «محور هماهنگکننده» را بر عهده نگیرد؟
چرا بهجای آنکه خود در مرکز همهچیز بایستد، فراخواندهندهٔ یک ساختار مشترک نشود که دیگران نیز در آن سهم، صدا و مسئولیت داشته باشند؟
بعضیها در پاسخ میگویند: «قبلاً هم شوراهایی مثل شورای گذار شکل گرفت؛ چه شد؟»
پاسخ من این است که بحث بر سر صرفِ تشکیل یک شورا نیست. مسئله این است که آیا شخصیتی که امروز بیشترین سرمایهٔ نمادین، رسانهای و توان بسیج این جریان را در اختیار دارد، حاضر است نقش واقعی یک پادشاه مشروطه را ــ حتی پیش از رسمیت یافتن ــ بپذیرد یا نه. به دیگر سخن آیا می تواند ابتدا توانمندی خودش را در بسیج همان ایرانی های خارج از کشور نشان دهد؟
نقش پادشاه مشروطه این نیست که خودِ دولت باشد؛
نقشش این است که اجازه ندهد نیروهای مختلف، پیش از رسیدن به مقصد، یکدیگر را از میان ببرند.
یعنی بهجای آنکه خودِ مقصد باشد، تبدیل به ضامنِ شکلگیری مسیر شود.
این دقیقاً همان نقشی است که یک شاه مشروطه قرار است فردا، در برابر نمایندگان واقعی ملت، ایفا کند؛ با این تفاوت که کشور امروز، پیش از هر چیز، به تمرین همین منطق نیاز دارد:
تمرین مشارکت، تقسیم مسئولیت، تحمل اختلاف، و ساختن وحدت، پیش از آنکه قدرت رسمی از راه برسد.
رهبران بزرگ، اسیر شعار های پرطمطراق نمی شوند.
رهبران بزرگ برای هر شعاری که در تجمع های فراخوان شده داده می شود، اتاق فکری هر چند کوچک دارند تا بر مبنای اصول دوره گذار، شعار ها ساخته شوند.
رهبران بزرگ از نگاه کردن به اشتباهات و قصور خود نمی ترسند، از اقرار هم نمی ترسند ولی از اینکه به فهم اشتباهات و قصور خود پشت کنند و راه اصلاح کمبود ها را بر خود ببندند، بسیار می ترسند.
و اما من و بسیاری مثل من هستند که هر کدام یک رای بیشتر ندارند، ولی رای خود را زمانی به اپوزیسیون می دهند که بتواند اکثریت دیاسپورا را از پراکندگی و فرسودگی دور نگه دارد و بتواند تصویری ملی و فراگیر از خود و حامیان بسازد. میدانم کار مشکلی است و به همین خاطر معتقدم آقای پهلوی باید فتیله جاه طلبی اش را، به معنای یک اراده بزرگ جهت تغییر، اندکی بالا بکشد و فتیله غرور شخصی اش را به نفع اتحاد فراگیر پایین.
سخن آخر:
در ساز و کار تفرقه گفته ام و باز هم می گویم: انسان و جایگاهش را نمی توان به یک واژه یا عنوان فرو کاست. هر انسان از منظر پیچیدگی مثل الکترونی واقع در تابع موج شرودینگر است که تا به یکی از حالات خود فرو نپاشد، جایگاهش قابل داوری نخواهد بود. این تابع به مفهوم همان گربه در قفس است که تا پرده نیفتد، از مرگ یا زنده بودنش نمی توان سخن گفت. مادامیکه زیر پرده است، داوری چنین است: گربه هم مرده و هم زنده است.
ما مردم ایران، همانطور که «منشور حقوق بشر کوروش» را داریم، باید منشور هایی برای «داوری همدیگر»، «اتحاد» و حتی «دعوا های درون گروهی» فراهم کنیم. حتی منشوری برای فحش دادن و فحش خوردن.
با احترام
ذکریا از ایران

















