یکی از بحثهایی که این روزها در میان طرفداران و منتقدان پادشاهی بار دیگر مطرح میشود، این است که اگر سلطنت نهادی موروثی است، چه تضمینی وجود دارد که فردی که بر تخت مینشیند از توانایی، دانش و درایت لازم برای هدایت کشور برخوردار باشد؟
پرسش مهمی است، اما پاسخ آن را باید نه در نظریههای سیاسی، بلکه در تجربه چند صد ساله تاریخ ایران جستجو کرد.
واقعیت این است که هیچ کشوری، نه با نبوغ یک فرد ساخته شده و نه با ضعف یک فرد از میان رفته است. حکومتها را مجموعهای از انسانها، نهادها و تصمیمها میسازند.
حتی مقتدرترین پادشاهان نیز بدون یاری وزیران، مشاوران، فرماندهان و مدیران کارآمد نمیتوانستند کشور را اداره کنند.
همانگونه که ضعیفترین پادشاهان نیز اگر در کنار خود رجال لایق و مسئولیتپذیر داشتهاند، توانستهاند از بسیاری بحرانها عبور کنند.
تاریخ ایران سرشار از چنین نمونههایی است.
وقتی از دوران صفوی سخن میگوییم، معمولاً نام شاه عباس بزرگ بیش از همه به ذهن میآید. اما آیا شکوه آن دوران تنها محصول اراده یک نفر بود؟ قطعاً نه. پشت سر آن اقتدار سیاسی و نظامی، شبکهای از مدیران، دیوانسالاران، فرماندهان و مشاوران قرار داشت که دستگاه حکومت را به حرکت درمیآوردند. شاه عباس بیتردید پادشاهی باهوش و عملگرا بود، اما اگر تنها بر تواناییهای فردی خود تکیه میکرد، هرگز نمیتوانست ایران را به یکی از قدرتهای مهم زمانه خود تبدیل کند.
در مقابل، سالهای پایانی حکومت صفویان نیز درس دیگری برای ما دارد. در آن دوره، مشکل فقط ضعف برخی شاهان نبود, بلکه فرسودگی ساختار اداری و نفوذ روزافزون چاپلوسان و درباریانی بود که بیش از منافع کشور، به حفظ موقعیت خود میاندیشیدند. فاصله میان حکومت و واقعیتهای جامعه هر روز بیشتر شد و سرانجام نظامی که زمانی یکی از قدرتمندترین دولتهای منطقه بود، در برابر بحرانها آسیبپذیر شد.
این داستان بعدها در دوره قاجار نیز تکرار شد.
اگر قرار باشد تنها یک نمونه برای نشان دادن اهمیت مشاوران در تاریخ معاصر ایران انتخاب کنیم، بیشک باید به سرنوشت امیرکبیر اشاره کنیم. او نه پادشاه بود و نه صاحب تاج و تخت. اما تأثیرش بر روند تاریخ ایران از بسیاری پادشاهان بیشتر بود. اصلاحات اداری، تأسیس دارالفنون، تلاش برای کاهش فساد و محدود کردن نفوذ قدرتهای خارجی تنها بخشی از کارنامه او بود.
آنچه امیرکبیر را به شخصیتی ماندگار تبدیل کرد، این بود که حقیقت را فدای رضایت صاحبان قدرت نمیکرد. اما درست به همین دلیل نیز دشمنان بسیاری پیدا کرد. درباریانی که منافع خود را در خطر میدیدند، سرانجام توانستند او را از صحنه قدرت کنار بزنند.
تاریخ درباره سرنوشت امیرکبیر تنها یک روایت شخصی نیست, بلکه هشداری دائمی درباره خطر نفوذ متملقان در ساختار حکومت است.
انقلاب مشروطه نیز از دل همین تجربه تاریخی زاده شد. مشروطهخواهان به دنبال آن بودند که اداره کشور از اراده فردی فاصله بگیرد و به نهادهای قانونی متکی شود.
مجلس، قانون اساسی و نظام مسئولیتپذیری سیاسی در واقع تلاشی برای تبدیل "مشورت" از یک انتخاب شخصی به یک ضرورت حکمرانی بود.
درک مشروطهخواهان ساده اما عمیق بود: حتی اگر بهترین پادشاه تاریخ نیز بر تخت بنشیند، باز هم نباید سرنوشت یک ملت به تشخیص یک نفر وابسته باشد.
این همان اصلی است که امروز در پادشاهیهای موفق جهان نیز دیده میشود. در نظام های سلطنتی شمال اروپا، نقش پادشاه بیش از آنکه اجرایی باشد، نهادی و نمادین است. تصمیمها در چارچوب قانون و توسط مجموعهای از نهادهای منتخب، متخصصان و مشاوران اتخاذ میشود.
در دوران رضا شاه کبیر و سپس محمد رضا پهلوی ، نقش مشاوران و تکنوکراتها در توسعه کشور قابل توجه بود.
بخش مهمی از پروژههای مدرنسازی ایران توسط اقتصاددانان، مدیران، مهندسان و برنامهریزان طراحی و اجرا شد. اما در سالهای پایانی حکومت پهلوی، یکی از انتقادهایی که بسیاری از تحلیلگران مطرح کردهاند، کاهش تدریجی تنوع دیدگاهها در حلقههای تصمیمگیری و فاصله گرفتن حکومت از برخی واقعیتهای اجتماعی بود.
این تجربه نیز بار دیگر نشان داد که هرچه دایره مشورت محدودتر شود، احتمال خطا در تصمیمگیری افزایش مییابد.
بنابراین بحث اصلی در قرن بیستویکم دیگر این نیست که آیا یک پادشاه همه چیز را میداند یا نه. هیچ انسانی همه چیز را نمیداند. مسئله این است که آیا ساختار حکمرانی به اندازه کافی باز، متنوع و عقلانی هست که صدای کارشناسان مستقل را بشنود یا خیر.
این موضوع برای ایران اهمیتی دوچندان دارد. ایران جامعهای یکدست نیست. کشوری است با تنوع قومی، فرهنگی، مذهبی، اجتماعی و سیاسی گسترده. در چنین جامعهای، حلقه مشاوران نمیتواند به جمعی محدود از دوستان، نزدیکان یا همفکران سیاسی یا حزیی تقلیل پیدا کند.
هر ساختار حکومتی که در آینده ایران شکل بگیرد ، چه پادشاهی مشروطه و چه هر نظام دیگری مبتنی بر دموکراسی و قانون ، ناگزیر خواهد بود از ظرفیت همه نیروهای متخصص و شایسته کشور بهره بگیرد. تصمیمگیری خردمندانه زمانی شکل میگیرد که دیدگاههای متفاوت فرصت بیان پیدا کنند و نقد جای تملق را بگیرد.
تاریخ ایران در طول چند قرن گذشته بارها یک حقیقت را به ما یادآوری کرده است: کشورها معمولاً از کمبود مشاور آسیب نمیبینند، از فراوانی چاپلوسان آسیب میبینند.
مشاور واقعی کسی نیست که قدرت را ستایش کند. مشاور واقعی کسی است که در لحظه لازم، حرفی را بزند که شاید خوشایند نباشد اما برای منافع ملی ضروری باشد.
شاید به همین دلیل است که وقتی صفحات تاریخ را ورق میزنیم، نام بسیاری از پادشاهان را فراموش میکنیم، اما نام مشاوران و رجال بزرگی را که برای سربلندی کشور ایستادند، همچنان به خاطر میسپاریم.
در نهایت، مسئله نه پادشاهی است و نه جمهوری. مسئله کیفیت حکمرانی است. هیچ نظام سیاسی با تکیه بر یک فرد موفق نمیشود و هیچ کشوری تنها به دلیل ضعف یک فرد سقوط نمیکند. آنچه دوام و ثبات میآفریند، وجود نهادهای سالم، قانونمداری و حضور مشاورانی است که منافع ملت را بر منافع شخصی ترجیح دهند.
تاریخ ایران، از صفویه تا امروز، گواه همین حقیقت ساده اما سرنوشتساز است.

ادبیات و "زبان" آخوندی را گسترش ندهیم! علی فیاض















