از غیبت بیست و سه ساله مسعود رجوی تا شکست نمایش صد هزار نفری پاریس
پرسش اصلی بسیار ساده است، اما مجاهدین خلق سالهاست از پاسخ دادن به آن فرار میکنند: مسعود رجوی کجاست؟
این پرسش نه شایعه است، نه کنجکاوی شخصی، نه مسئلهای حاشیهای. این پرسش مستقیماً به قلب مشروعیت سیاسی سازمان مجاهدین خلق مربوط است. سازمانی که هنوز از نام مسعود رجوی به عنوان رهبر تاریخی و نماد تشکیلاتی خود استفاده میکند، باید توضیح دهد چگونه ممکن است رهبر اصلی یک سازمان سیاسی بیش از بیست و سه سال از چشم اعضا، هواداران، رسانهها و افکار عمومی ناپدید باشد، اما آن سازمان همچنان از دموکراسی، شفافیت و آینده ایران سخن بگوید.
در یکی از برنامههای ویس آمریکا، مجری از یکی از هواداران مجاهدین خلق پرسید که آیا مسعود رجوی زنده است یا نه، و اگر زنده است، کجاست؟ پاسخ آن هوادار این بود که آقای مسعود رجوی به دلیل مسائل امنیتی خود را نشان نمیدهد.
همین پاسخ، اگر دقیق به آن نگاه کنیم، بیش از آنکه دفاع از سازمان باشد، اعتراف به یک بحران عمیق است. حسابش را بکنید: از سال ۲۰۰۳، یعنی از زمان حمله آمریکا به عراق و سقوط صدام حسین، مسعود رجوی از صحنه عمومی ناپدید شده است. نه یک مصاحبه مستقل، نه یک نشست خبری، نه یک تصویر زنده، نه یک ویدیوی روشن و قابل راستیآزمایی، نه حتی یک سند ساده با تاریخ و نشانه زمان و مکان از او منتشر نشده است. حالا پس از بیست و سه سال، هواداران سازمان هنوز میگویند: مسائل امنیتی.
مسائل امنیتی شاید بتواند چند ماه پنهانکاری را توضیح دهد. شاید در شرایط جنگی یا بحرانی بتواند چند سال غیبت محدود را توجیه کند. اما بیست و سه سال غیبت مطلق، بدون حتی یک سند تصویری قابل راستیآزمایی، دیگر توضیح امنیتی نیست؛ بحران مشروعیت رهبری است.
هیچ جریان سیاسی عادی نمیتواند رهبر نامرئی داشته باشد و همزمان از پاسخگویی، شفافیت و دموکراسی حرف بزند. دموکراسی یعنی امکان پرسش. شفافیت یعنی امکان راستیآزمایی. پاسخگویی یعنی کسی که ادعای رهبری دارد باید در برابر مردم، اعضا، هواداران و رسانهها حاضر شود و درباره تصمیمها، شکستها، گذشته و آینده توضیح دهد. اما در سازمان مجاهدین خلق، رهبری اصلی به نامی غایب، غیرقابل پرسش و غیرقابل مشاهده تبدیل شده است.
اگر مسعود رجوی زنده است، چرا سازمان یک سند روشن منتشر نمیکند؟ چرا یک ویدیوی کوتاه، با تاریخ مشخص، مکان قابل تشخیص و نشانههای امروز منتشر نمیشود؟ چرا یک گفتوگوی مستقل با او انجام نمیگیرد؟ چرا هیچ رسانهای امکان پرسش مستقیم از او ندارد؟ و اگر زنده نیست، چرا سازمان حقیقت را به اعضا، هواداران و افکار عمومی نمیگوید؟
بار اثبات بر دوش منتقدان نیست. این منتقدان نیستند که باید ثابت کنند مسعود رجوی زنده نیست. این سازمان مجاهدین خلق است که اگر هنوز از نام او استفاده سیاسی و تشکیلاتی میکند، باید ثابت کند او زنده است، آگاه است، حاضر است و واقعاً نقشی در تصمیمگیریها دارد. اگر چنین سندی وجود ندارد، استفاده از نام او چیزی جز استفاده تبلیغاتی از یک رهبر نامرئی نیست.
این فقط مسئله یک فرد نیست. مسئله ساختار قدرت در مجاهدین خلق است. در یک سازمان دموکراتیک، رهبر قابل پرسش است. در یک جریان آزاد، اعضا حق دارند بپرسند. در یک حزب سیاسی عادی، وضعیت رهبر، منابع مالی، تصمیمگیریها و برنامهها روشن است. اما در یک ساختار بسته ایدئولوژیک، پرسش خطرناک میشود، رهبر مقدس میشود، پاسخگویی حذف میشود و وفاداری جای عقلانیت را میگیرد.
مجاهدین خلق سالهاست خود را آلترناتیو جمهوری اسلامی معرفی میکنند. اما پرسش اینجاست: چگونه سازمانی که درباره سرنوشت رهبر خود شفاف نیست، میتواند برای آینده ایران وعده شفافیت بدهد؟ چگونه تشکیلاتی که تحمل یک پرسش ساده درباره مسعود رجوی را ندارد، میتواند مدعی آزادی بیان باشد؟ چگونه سازمانی که در درون خود ساختاری ایدئولوژیک، بسته و غیرپاسخگو دارد، میتواند برای یک ملت نسخه دموکراسی بنویسد؟
اینجاست که مسئله لغو تجمع پاریس اهمیت پیدا میکند. این رخداد فقط یک خبر ساده درباره ممنوعیت یک تجمع نبود. این ماجرا پردهای دیگر از بحران مشروعیت مجاهدین خلق را کنار زد.
مجاهدین خلق و رسانههای وابسته به آن پیش از برگزاری تجمع پاریس از عددهای بزرگ سخن میگفتند. از جمعیت صد هزار نفری حرف میزدند. اما پرسش اساسی اینجاست: در یک تظاهرات واقعی، پیش از آنکه مردم در میدان حاضر شوند، چگونه میتوان عدد دقیق یا بزرگ اعلام کرد؟ در سیاست مردمی، اول مردم میآیند و بعد جمعیت تخمین زده میشود. اما در سیاست نمایشی، اول عدد ساخته میشود و بعد برای پر کردن آن عدد دنبال جمعیت میگردند.
این نکته بسیار مهم است. وقتی یک سازمان پیشاپیش میگوید قرار است صد هزار نفر بیایند، باید پرسید این عدد از کجا آمده است؟ از موج خودجوش مردم؟ از ثبتنام داوطلبانه ایرانیان؟ از فهرست اعضای واقعی؟ از قراردادهای حملونقل؟ از اتوبوسها و کاروانهایی که از کشورهای مختلف آماده شدهاند؟ از هزینههای اقامت و غذا و تبلیغات؟ یا از همان دستگاه تبلیغاتی که سالهاست تلاش میکند جمعیتهای سازماندهیشده را به عنوان پشتوانه ملی مردم ایران جا بزند؟
هیچکس نمیگوید هر کسی در تجمع مجاهدین شرکت کرده حتماً خریداری شده یا ناآگاه است. هر انسان حق دارد عقیده سیاسی داشته باشد و در تجمع شرکت کند. اما وقتی یک سازمان به طور مداوم عددهای نجومی اعلام میکند، وقتی درباره ترکیب واقعی شرکتکنندگان شفافیت ندارد، وقتی سالهاست اتهام آوردن افراد از کشورهای مختلف، استفاده از پناهجویان، تأمین اتوبوس، غذا، اقامت و هزینه سفر مطرح است، دیگر پاسخ درست شعار دادن نیست؛ پاسخ درست شفافیت است.
اگر مجاهدین خلق این اتهامها را دروغ میدانند، چرا شفاف نمیگویند هزینه این تجمعات از کجا تأمین میشود؟ چرا نمیگویند چه تعداد از شرکتکنندگان ایرانی هستند؟ چه تعداد عضو یا هوادار واقعی سازمان هستند؟ چه تعداد از کشورهای مختلف منتقل شدهاند؟ هزینه اتوبوسها، هتلها، غذا، تبلیغات و تدارکات را چه کسی پرداخت کرده است؟ آیا شرکتکنندگان داوطلبانه و با هزینه شخصی آمدهاند، یا سازمان برای پر کردن صحنه هزینه کرده است؟
در یک جریان سیاسی سالم، پاسخ به این پرسشها دشوار نیست. اما برای سازمانی که با شفافیت مشکل دارد، هر پرسش ساده تبدیل به تهدید میشود. درست مانند پرسش درباره مسعود رجوی. یک سؤال ساده میپرسند: رجوی کجاست؟ پاسخ میدهند: مسائل امنیتی. یک سؤال ساده میپرسند: عدد صد هزار نفر از کجا آمده؟ پاسخ میدهند: دشمنی با مقاومت. یک سؤال ساده میپرسند: هزینه تجمعات از کجاست؟ پاسخ میدهند: توطئه جمهوری اسلامی. این روش پاسخگویی نیست؛ فرار از پاسخگویی است.
مجاهدین خلق از دموکراسی حرف میزنند، اما دموکراسی فقط شعار علیه جمهوری اسلامی نیست. دموکراسی یعنی شفافیت درون سازمانی. دموکراسی یعنی اعضا بتوانند بپرسند. دموکراسی یعنی رهبر نامرئی نباشد. دموکراسی یعنی منابع مالی روشن باشد. دموکراسی یعنی مخالف داخلی حذف نشود. دموکراسی یعنی هیچ رهبر و هیچ سازمانی بالاتر از پرسش قرار نگیرد.
سازمانی که در درون خود شفاف نیست، نمیتواند برای بیرون وعده آزادی بدهد. تشکیلاتی که رهبرش بیش از دو دهه دیده نشده، نمیتواند مدعی رهبری آینده ایران باشد. جریانی که برای نمایش خیابانی خود نیازمند عددسازی، بسیج اتوبوسی و تبلیغات عظیم است، نمیتواند خود را نماینده مردم ایران بنامد.
مجاهدین خلق در ظاهر با جمهوری اسلامی دشمناند، اما در ساختار ذهنی و تشکیلاتی شباهتهای نگرانکنندهای با همان نظام دارند: تقدیس رهبری، فرار از پاسخگویی، دشمنسازی از منتقدان، برچسب زدن به مخالفان، استفاده سنگین از تبلیغات، و تلاش برای جایگزین کردن شعار به جای شفافیت. جمهوری اسلامی نیز همیشه از پاسخ فرار کرده و همه پرسشها را توطئه خوانده است. مجاهدین خلق نیز هر پرسشی درباره رجوی، پول، جمعیت، گذشته و ساختار تشکیلاتی را به دشمنی و توطئه نسبت میدهند.
اما مردم ایران دیگر با شعار فریب نمیخورند. ملتی که از جمهوری اسلامی زخم خورده، حق دارد از هر مدعی جایگزینی بپرسد: شما چه تفاوتی با همان ساختار دارید؟ رهبری شما کجاست؟ منابع مالی شما کجاست؟ اعضای شما چه حقی برای پرسش دارند؟ چرا رهبرتان نامرئی است؟ چرا جمعیت شما همیشه پیشاپیش عدد دارد؟ چرا شفاف نیستید؟
لغو تجمع پاریس، هر دلیلی که داشته باشد، یک واقعیت را روشنتر کرد: مجاهدین خلق بیشتر از آنکه پایگاه اجتماعی واقعی نشان دهند، به نمایش سیاسی نیاز دارند. آنان از عدد صد هزار نفر حرف میزنند، اما در لحظه آزمون، پرسشها بیشتر از پاسخهاست. اگر چنین پایگاه عظیمی وجود دارد، چرا در میان مردم ایران دیده نمیشود؟ چرا در جنبشهای واقعی داخل ایران نامی از مجاهدین نیست؟ چرا نسل جوان ایران به جای شعارهای مجاهدین، شعارهای ملی، آزادیخواهانه و ایرانمحور سر میدهد؟ چرا این سازمان باید برای اثبات خود به تجمعات خارجی، چهرههای بازنشسته سیاسی غربی و عددهای تبلیغاتی تکیه کند؟
مشروعیت سیاسی با اجاره صحنه ساخته نمیشود. با عددسازی ساخته نمیشود. با اتوبوس و هتل و تبلیغات ساخته نمیشود. با حمله به شاهزاده رضا پهلوی و مشروطهخواهان ساخته نمیشود. مشروعیت از دل مردم میآید. از شفافیت میآید. از پاسخگویی میآید. از صداقت با افکار عمومی میآید.
شاهزاده رضا پهلوی سالهاست آشکارا در برابر مردم و رسانهها حاضر است، نقد میشود، پاسخ میدهد و آینده سیاسی ایران را به رأی مردم واگذار میکند. اما مجاهدین خلق هنوز نمیتوانند به سادهترین پرسش درباره رهبر خود پاسخ دهند. این تفاوت کوچکی نیست. این تفاوت میان سیاست پاسخگو و سیاست فرقهای است.
امروز پرسش اصلی از مجاهدین خلق این نیست که چرا تجمع پاریس لغو شد. پرسش اصلی این است که چرا سازمانی با این همه ادعای دموکراسی، درباره رهبر خود، منابع مالی خود، جمعیت خود و ساختار درونی خود شفاف نیست؟ چرا باید مردم ایران به سازمانی اعتماد کنند که حتی نمیتواند وضعیت رهبر اصلی خود را روشن کند؟
مسعود رجوی یا زنده است یا نیست. اگر زنده است، سند روشن و قابل راستیآزمایی ارائه کنید. اگر زنده نیست، حقیقت را بگویید. ادامه استفاده سیاسی از نام یک رهبر نامرئی، نه اخلاقی است، نه دموکراتیک، نه قابل دفاع.
و درباره تجمعات نیز همینطور است. اگر صد هزار نفر واقعاً هوادار آگاه و داوطلب شما هستند، شفاف بگویید چگونه آمدهاند، از کجا آمدهاند، چه کسی هزینه کرده و ترکیب واقعی آنان چیست. اگر عددها تبلیغاتی است، دیگر نامش حمایت مردمی نیست؛ صحنهآرایی تشکیلاتی است.
در سیاست مردمی، اول مردم میآیند و بعد جمعیت شمرده میشود. در سیاست نمایشی، اول عدد ساخته میشود و بعد دنبال جمعیت میگردند.
مجاهدین خلق پیش از آنکه درباره آینده ایران سخن بگویند، باید به سه پرسش ساده پاسخ دهند: مسعود رجوی کجاست؟ پول تجمعات از کجاست؟ عدد صد هزار نفر از کجا میآید؟
تا وقتی پاسخ این سه پرسش روشن نباشد، هر ادعایی درباره دموکراسی، آزادی و نمایندگی مردم ایران چیزی جز تبلیغات نیست.
رهبر نامرئی، جمعیت نامعلوم و تشکیلات غیرشفاف نمیتواند آلترناتیو ملی ایران باشد. ایران آینده به سازمانی نیاز دارد که به مردم پاسخ دهد، نه سازمانی که از مردم طلب اطاعت کند. ایران آینده به شفافیت نیاز دارد، نه ایدئولوژی بسته. ایران آینده به رأی آزاد مردم نیاز دارد، نه رهبر غایب و عددهای تبلیغاتی.
مجاهدین خلق اگر واقعاً مدعی دموکراسیاند، از همینجا شروع کنند: حقیقت را بگویند.
مسعود رجوی کجاست؟

















