Monday, Jun 29, 2026

صفحه نخست » حراج زندگی برای رفتن

mohajerat.jpgسارا شیرازی - ایران وایر

درِ خانه‌ها که باز می‌شود، پشت هر آمار رسمی، روایتی عریان از زندگی روزمره جریان دارد. مرکز رصد وزارت کشور ایران به سراغ ۸۵ هزار نفر رفته است؛ پرسش‌گران خانه به خانه رفته‌اند تا نبض جامعه را در سه حوزه بسنجند: سرمایه اجتماعی، آسیب‌ها و جغرافیا. نتیجه این پایش ملی در سال ۱۴۰۴ حالا روی میز قرار گرفته است؛ اما برای درک این اعداد، باید پای صحبت آدم‌های همین شهر نشست؛ کسانی که این آمار را با گوشت و پوست خود زندگی می‌کنند.

ده سال فرسایش؛ از امیدواری تا ناامیدی ملموس

اگر نمودار سرمایه اجتماعی را در یک دهه گذشته روی کاغذ بیاوریم، یک شیب نزولی تند را می‌بینیم؛ شاخصی که از عدد ۴۳.۵ در سال ۱۳۹۴ به ۳۶.۶ در سال ۱۴۰۴ رسیده است. تفاوت بزرگ امروز با گذشته در این است که آن امیدواری مشروط، جایش را به یک ناامیدی ساختاری داده و ۶۰ درصد ناامیدی مطلق را ثبت کرده است.

مطالب بیشتر در سایت ایران وایر

«آقا جلال» ۵۸ ساله و بازنشسته است که این روزها در تاکسی‌های اینترنتی مشغول کار است. او می‌گوید: «اوایل دهه هشتاد فکر می‌کردیم همه‌چیز درست می‌شود. وام می‌گرفتیم، برنامه‌ریزی می‌کردیم. الان وقتی مسافرها سوار می‌شوند، از هر ده تا، نه نفرشان دارند درباره قیمت دلار فردا یا رفتن حرف می‌زنند. دیگر کسی نمی‌گوید درست می‌شود، می‌گویند چطور دوام بیاوریم؟ جامعه دیگر منتظر معجزه نیست.»

پارادوکس دلدادگی و دلخوری؛ روایت نسل جوان

شاید عجیب‌ترین جای این پایش، تضاد عجیبی است که در دل آدم‌ها موج می‌زند؛ از هر ۱۰۰ نفر ایرانی، ۷۶ نفر با افتخار سرشان را بالا می‌گیرند و می‌گویند «من ایرانی‌ام» اما درست در همان لحظه، ۷۵ نفرشان از یک بی‌عدالتی عمیق گلایه دارند.

«مهسا» ۲۳ ساله و طراح گرافیست با اندوه حرف می‌زند: «من عاشق این خاکم. وقتی ردیف کاشی‌کاری‌های اصفهان یا غروب تهران را می‌بینم دست و دلم می‌لرزد. هویتم اینجاست. اما وقتی می‌بینم با این همه استعداد، برای ابتدایی‌ترین حقوقم یا یک اینترنت بدون فیلتر باید بجنگم، لبه پرتگاه قرار می‌گیرم. ما خانه‌مان را دوست داریم، اما قوانین این خانه انگار ما را غریبه می‌داند. این همان طلاق عاطفی است.»

آستانه صبوری؛ خط فقر در نانوایی‌ها

روی کاغذ می‌گویند رضایت اجتماعی ۳۸درصد است اما ۶۰درصد مردم خیلی صریح به پرسش‌گران گفته‌اند: دیگر توان تحمل فشار اقتصادی بیشتر از این را نداریم. اقتصاد در کف خیابان تبدیل شده به شرایط بقا و یک اضطراب مدام.

«عمو رحیم» شاطر نانوایی در مرکز شهر این طور اعتراضش را بیان می‌کند: «قدیم‌ها مردم چند تا چند تا نان سنگک خشخاشی می‌بردند. الان خیلی‌ها را می‌بینم که حساب‌کتاب می‌کنند؛ مثلا می‌گوید شاطر، سه تا لواش کم کن، جایش دو تا تافتون بده که قیمتش فلان شود. مردم عصبانی‌اند. کافی است نان یک دقیقه دیرتر دست‌شان برسد، سریع صدای‌شان بالا می‌رود. این خشم برای نان نیست، برای جانی است که دیگر برای کسی نمانده.»

پناه گرفتن در سایه یکدیگر؛ وقتی خیاط‌ها بانک می‌شوند

آمار نشان می‌دهند اعتماد عمودی یا نگاه مردم به قول و قرارهای رسمی به پایین‌ترین حد خود رسیده است، اما مردم این شکاف را با سرمایه اجتماعی افقی پر کرده‌اند.

«مریم خانم» ۴۵ ساله که از خیاطی امرارمعاش می‌کند می‌گوید: «دولت که وام نمی‌دهد، اگر هم بدهد ضامن و سند می‌خواهد که ما نداریم. ما زن‌های محل یک صندوق خانگی درست کرده‌ایم؛ ماهانه هرکس هر چقدر بتواند می‌گذارد وسط. قرعه به نام هرکس بیفتد، گرهی از کارش باز می‌شود؛ یکی جهیزیه می‌خرد، یکی خرج دوا و درمان می‌کند. ما دیگر یاد گرفته‌ایم خودمان دست همدیگر را بگیریم، چون کسی پشت ما نیست.»

حراج زندگی برای رفتن

امروز در راهروهای دارالترجمه‌ها و سفارتخانه‌ها، دیگر فقط دانشجویان نخبه را نمی‌بینید؛ صاحبان مشاغل آزاد، تکنسین‌ها، لوله‌کش‌ها و کادر درمان هم صف کشیده‌اند.

«مغازه‌ام را جمع کردم، ابزارم را فروختم تا برای عمان اقدام کنم. فکر می‌کنی آنجا برای من فرش قرمز پهن کرده‌اند؟ نه. ولی اینجا هرچقدر سگ‌دو می‌زنم، تورم سرعتش بیشتر است. قطعه خودرویی که صبح قیمت می‌کنم، عصر تغییر می‌کند. من ترجیح می‌دهم آنجا کارگر باشم تا اینکه اینجا شرمنده زن و بچه‌ام شوم که چرا فردا همه‌چیز گران‌تر شده است.» این حرف‌های «اصغر» ۳۸ ساله و برق‌کار خودرو است که نگران آینده‌ خود و خانواده‌اش است.

آب رفتن طبقه متوسط؛ حذف کتاب، اصرار بر بقا

تورم سرسام‌آور، طبقه متوسط متعادل (کارمندان، معلمان و کارگران ماهر) را آرام‌آرام به دهک‌های پایین‌تر هل داده است. یک معلم آموزش و پرورش این طور شرایط را بازگو می‌کند: «سال‌ها بود که جمعه‌ها خانوادگی سینما می‌رفتیم و ماهی یک‌بار کتاب می‌خریدیم. الان دو سال است سینما نرفته‌ایم. سبد خرید ما خلاصه شده در مرغ، برنج و اجاره‌خانه. طبقه متوسط یعنی طبقه‌ای که به آینده فکر می‌کند، اما ما الان فقط به شام امشب و ناهار فردا فکر می‌کنیم.»

لنگرگاهی که سنگین شده است

این پیمایش، خط‌به‌خط یک هشدار است. هویت ملی (آن ۷۶درصد افتخار به ایرانی بودن) آخرین طنابی است که این جامعه را سرپا نگه داشته است؛ لنگرگاهی محکم در میان دریای پرتلاطم ناامیدی اما واقعیت کف خیابان، از نانوایی عمو رحیم تا تاکسی آقا جلال نشان می‌دهد که اگر آن ۷۰درصد متقاضی تغییر، نشانه‌ای از اصلاحات ساختاری نبینند، این لنگر هم نمی‌تواند برای همیشه بار سنگین احساس بی‌عدالتی و انسداد اقتصادی را تحمل کند. مردم ایران خاک‌شان را دوست دارند اما در دوراهی ماندن و تماشای سوختن آینده فرزندان خود، چمدان‌ها را با تلخی می‌بندند.



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy