یورونیوز - کشتهشدن علی خامنهای و انتخاب مجتبی خامنهای بهعنوان رهبر سوم جمهوری اسلامی، تنها به تغییر فردی در رأس حکومت منجر نشده است؛ این تحول، معادله قدرت میان رهبری، سپاه، نهادهای امنیتی و دیگر مراکز تصمیمگیری را نیز تغییر داده است.
برخی تحلیلگران این وضعیت را با اتحاد جماهیر شوروی پس از مرگ ژوزف استالین در سال ۱۹۵۳ مقایسه میکنند. دو حکومت از نظر ایدئولوژی، ساختار حقوقی و شرایط اجتماعی تفاوتهای عمیقی دارند، اما در یک نقطه به یکدیگر شبیهاند: قدرت برای مدتی طولانی حول یک رهبر متمرکز شده بود و پس از حذف او، نظام باید آن قدرت را دوباره میان نهادها و نخبگان توزیع کند.
این مقایسه به معنای تکرار مسیر شوروی در ایران نیست، اما میتواند به درک رقابتهای کنونی در ساختار جمهوری اسلامی کمک کند.
خلأ داور نهایی
استالین طی چند دهه شبکهای از قدرت ساخته بود که حزب کمونیست، دولت، ارتش، دستگاه امنیتی و ساختار اقتصادی شوروی را به یکدیگر پیوند میداد. رقابت میان مقامها وجود داشت، اما استالین داور نهایی اختلافها و تصمیمگیرنده اصلی بود.
پس از مرگ او، هیچیک از جانشینان نتوانستند فوراً همان اقتدار را به دست آورند. گئورگی مالنکوف، لاورنتی بریا، نیکیتا خروشچف و دیگر مقامهای ارشد مدتی در قالب نوعی رهبری جمعی فعالیت کردند؛ وضعیتی که به رقابت و سرانجام حذف بریا از ساختار قدرت انجامید.
علی خامنهای نیز طی نزدیک به چهار دهه به مرجع نهایی تصمیمگیری در جمهوری اسلامی تبدیل شده بود. دولت، مجلس، قوه قضائیه، سپاه، شورای عالی امنیت ملی و نهادهای مذهبی هرکدام حوزه نفوذ خود را داشتند، اما تصمیم نهایی در اختیار رهبر بود.
اکنون مجتبی خامنهای عنوان رهبری را در اختیار دارد، اما پرسش اصلی این است که آیا میتواند اقتدار سیاسی و شبکه وفاداری پدرش را نیز به ارث ببرد؟ انتقال رسمی مقام لزوماً به معنای انتقال کامل قدرت نیست.
غیبت طولانی او از انظار عمومی نیز این روند را پیچیدهتر کرده است. شرایط جنگی، ملاحظات امنیتی یا وضعیت جسمانی رهبر جدید، هرکدام که عامل این غیبت باشند، امکان ایفای نقش او بهعنوان داور نهایی حکومت را محدود میکنند.
جانشینی همراه با بدهی سیاسی
علی خامنهای دههها برای ایجاد شبکهای از فرماندهان، روحانیون، مدیران و نهادهای وفادار فرصت داشت. مجتبی خامنهای، با وجود برخورداری از نام خانوادگی و جایگاه پدرش، نمیتواند تمام این سرمایه سیاسی را خودکار به ارث ببرد.
انتخاب فرزند رهبر پیشین را میتوان تلاشی برای انتقال بیشترین میزان ممکن از اقتدار علی خامنهای به جانشین او دانست؛ اقدامی که در روزهای نخست با شعار «دست خدا عیان شد، خامنهای جوان شد» تبلیغ شد.
با این حال، رهبر جدید مدیون شبکهای از مقامهای سیاسی، امنیتی و نظامی است که در فاصله کوتاه انتقال قدرت از او حمایت کردند. در چنین شرایطی، جانشینی میتواند همزمان با انتقال قدرت، آغاز نوعی بدهی سیاسی به متحدان نیز باشد.
نقش تعیینکننده سپاه
مهمترین بخش مقایسه ایران و شوروی به جایگاه دستگاههای نظامی و امنیتی مربوط میشود. لاورنتی بریا به دلیل تسلط بر دستگاه امنیتی شوروی، یکی از قدرتمندترین و خطرناکترین مدعیان قدرت پس از استالین بود. نگرانی دیگر رهبران از قدرت او سرانجام به بازداشت و اعدامش در سال ۱۹۵۳ انجامید.
در جمهوری اسلامی، یک فرد موقعیتی مشابه بریا ندارد؛ اما سپاه پاسداران بهعنوان مجموعهای نظامی، امنیتی، اطلاعاتی، سیاسی و اقتصادی، بخشی از همان نقش را بهصورت نهادی ایفا میکند.
به همین دلیل، افزایش نفوذ سپاه تنها به قدرت امنیتی محدود نمیشود. این نهاد علاوه بر کنترل بخش مهمی از توان نظامی و اطلاعاتی کشور، در سیاست خارجی، اقتصاد و بسیج نیروهای داخلی نیز حضور دارد.
دستور اخیر مجتبی خامنهای برای اصلاح ساختار نظامی و ادغام ستاد کل نیروهای مسلح با قرارگاه مرکزی خاتمالانبیا را نیز میتوان در همین چارچوب بررسی کرد. در دورهای که اقتدار رهبر پیشین از میان رفته و جانشین او نیز در انظار عمومی حضور ندارد، نهادی که بیشترین دسترسی را به سلاح، اطلاعات و امکانات سازماندهی دارد، میتواند به مهمترین عامل شکلدهنده نظم جدید تبدیل شود.
تفاوت مهم ایران و شوروی
اتحاد جماهیر شوروی از حزب کمونیست بهعنوان ستون فقرات حکومت برخوردار بود. پس از مرگ استالین، رقابتها عمدتاً درون همان ساختار حزبی جریان داشت.
جمهوری اسلامی فاقد چنین حزب واحد و منسجمی است. قدرت میان دفتر رهبری، سپاه، دولت، مجلس، شورای نگهبان، مجلس خبرگان، قوه قضائیه، نهادهای اطلاعاتی، روحانیون و شبکههای اقتصادی توزیع شده است.
ازاینرو، انتقال قدرت در ایران ممکن است پیچیدهتر باشد. اگر اقتدار رهبر جدید کاهش یابد، لزوماً یک فرد جای او را نخواهد گرفت؛ قدرت میتواند میان چند مرکز سیاسی، نظامی و امنیتی تقسیم شود.
این رقابت درونی نیز الزاماً به فروپاشی حکومت منجر نمیشود. فرماندهان سپاه، روحانیون و مدیران حکومتی ممکن است درباره سیاست خارجی، اقتصاد یا حدود اختیارات رهبر اختلاف داشته باشند، اما در حفظ ساختار جمهوری اسلامی منافع مشترکی دارند.
آیا «خروشچف ایرانی» ظهور خواهد کرد؟
شوروی پس از استالین باقی ماند، اما روش حکمرانی آن تغییر کرد. خروشچف پس از تثبیت قدرت، در کنگره بیستم حزب کمونیست در سال ۱۹۵۶ از «کیش شخصیت» استالین انتقاد کرد و روندی را آغاز کرد که بعدها «استالینزدایی» نام گرفت.
از نظر نظری، رهبر جدید جمهوری اسلامی نیز میتواند بخشی از سیاستهای پیشین را تعدیل کند، تعدادی از چهرههای قدیمی را کنار بگذارد، رابطه با غرب را بازتنظیم کند یا در حوزه اجتماعی عقبنشینیهایی انجام دهد؛ بیآنکه اصل نظام سیاسی را تغییر دهد. با این حال، تاکنون نشانه روشنی از چنین مسیری دیده نمیشود.
اجرای چنین سناریویی در ایران دشوارتر است، زیرا جایگاه رهبر فقط سیاسی نیست و با نظریه ولایت فقیه و مشروعیت دینی نظام پیوند دارد. فاصلهگرفتن از میراث علی خامنهای میتواند پرسشهایی را درباره کل ساختار حکومت ایجاد کند.
جامعه و جنگ؛ دو تفاوت اساسی
جامعه شوروی در سال ۱۹۵۳ بسته، بهشدت کنترلشده و فاقد اینترنت و رسانههای اجتماعی بود. ایران امروز جامعهای شهری، تحصیلکرده، متصل به جهان و دارای تجربه چند موج اعتراض سراسری است.
بنابراین، انتقال قدرت در ایران تنها به رقابت نخبگان محدود نمیشود. جامعه ناراضی نیز متغیری مستقل است که میتواند از شکافهای درون حکومت تأثیر بگیرد یا بر آنها اثر بگذارد. اگر حکومت بتواند نارضایتیها را مهار کند، برای بازسازی ساختار قدرت فرصت خواهد داشت؛ در غیر این صورت، حتی توافق میان نخبگان نیز ممکن است برای حفظ ثبات کافی نباشد.
تفاوت دیگر، شرایط جنگی ایران است. شوروی هنگام مرگ استالین درگیر جنگ نبود، اما انتقال قدرت در جمهوری اسلامی زیر سایه تهدید خارجی و بیثباتی داخلی انجام میشود. چنین وضعیتی معمولاً جایگاه نیروهای نظامی و امنیتی را تقویت میکند.
انتصابهای اخیر، بازگشت شماری از فرماندهان باسابقه و تغییر در ساختار فرماندهی نیروهای مسلح نشان میدهد که حکومت جدید خود را برای همزمانی تهدید خارجی و بحران داخلی آماده میکند. برخلاف شوروی پس از استالین که بهتدریج از تمرکز شدید قدرت فاصله گرفت، ایران ممکن است در کوتاهمدت برای جبران ضعف اقتدار رهبر جدید، به سوی افزایش وزن ساختار نظامیـامنیتی حرکت کند.
رهبر سپاه را مهار میکند یا سپاه رهبر را؟
معمای اصلی سیاست ایران اکنون رابطه میان مجتبی خامنهای و سپاه پاسداران است. رهبر طبق قانون اساسی همچنان اختیارات گستردهای دارد و ممکن است بهتدریج فرماندهان را به شبکهای وفادار به شخص خود تبدیل کند و اقتدار را بار دیگر در دفتر رهبری متمرکز سازد.
سناریوی دیگر این است که غیبت طولانی، کمبود تجربه سیاسی، بحران مشروعیت یا نداشتن شبکهای مستقل، مانع احیای اقتدار متمرکز علی خامنهای شود. در این صورت، رهبر از نظر رسمی در رأس حکومت باقی میماند، اما تصمیمهای مهم نظامی و امنیتی بدون موافقت فرماندهان سپاه امکانپذیر نخواهد بود.
بازگشت چهرههای باسابقهای چون محسن رضایی به دبیری شورای عالی امنیت ملی و حسین طائب به ریاست سازمان بسیج نیز از همین منظر معنادار است. حکومتها در دورههای انتقال معمولاً به افرادی متکی میشوند که ساختار را میشناسند، شبکه دارند و وفاداری خود را پیشتر نشان دادهاند.
انتقال قدرت یا بازتعریف آن؟
شباهت اصلی جمهوری اسلامی پس از علی خامنهای با شوروی پس از استالین این است که حذف رهبر به پایان فوری نظام منجر نشده، بلکه حکومت را وارد مرحله بازتعریف قدرت کرده است.
اگر مجتبی خامنهای بتواند سپاه را مهار و قدرت را در دفتر رهبری متمرکز کند، جمهوری اسلامی ممکن است بار دیگر به سوی اقتدار شخصی حرکت کند. اگر نتواند، احتمال شکلگیری رهبری ضعیفتر در کنار سپاه و دستگاههای امنیتی قدرتمند افزایش خواهد یافت. افزایش همزمان فشارهای اجتماعی و اقتصادی نیز میتواند رقابت درون حکومت را به بحران گستردهتری تبدیل کند.
رهبر پیشین از میان رفته، اما ساختاری که طی چند دهه ساخته بود همچنان پابرجاست. اکنون منازعه اصلی بر سر این است که در دوره جدید، چه کسی یا کدام نهاد کنترل این ساختار را در دست خواهد گرفت.

باید برای بدترین سناریوها آماده باشیم
















