زره شخصیت، ترومای مدرنیزاسیون و ظهور فاشیسم تئوکراتیک در ایران
گسست زلزلهبنیان
انقلاب ۱۳۵۷ ایران همچنان یکی از گیجکنندهترین پارادوکسهای تاریخ مدرن باقی مانده است. در سال ۵۷، در عرض چند ماه، ملتی که دههها را بهطور بیسابقهای بهدنبال مدرنیزاسیون سریع، سکولاریسم غربگرا و توسعه صنعتی تحت حکومت پهلویها گذرانده بود، به یک جنبش تودهای مردمی تبدیل شد که سلسله پهلوی را برچید و داوطلبانه یک استبداد تئوکراتیک به رهبری آیتالله روحالله خمینی را مستقر کرد.
میلیونها شهروند ــ از جمله دانشجویان مدرن دانشگاه، بازرگانان طبقه متوسط، چپگرایان و روشنفکران ــ به خیابانها آمدند تا حقوق اساسی، آزادیهای شخصی و همسویی با اقتصاد جهانی مدرن را با یک بنیادگرایی متصلب و متعصب قرونوسطایی معامله کنند.
علوم سیاسی سنتی هنوز در تلاش است تا توضیح دهد که چرا جمعیتی علیه رهایی مادی و اجتماعی خود عمل میکند. تحلیلهای جریان اصلی آکادمیک اغلب این پدیده را به مجموعهای از اشتباهات تاکتیکی محمدرضا شاه، تورم ناگهانی ناشی از ثروت نفت یا عوامفریبی کاریزماتیک خمینی تقلیل میدهند.
بااینحال، نگاه به این آسیب تاریخی از طریق چارچوب تحلیلی شاهکار ویلهلم رایش، «روانشناسی تودهای فاشیسم»، میتواند انقلاب ۱۳۵۷ را بهطور کامل از نو تعریف کند. رایش در کتابش استدلال کرد که فاشیسم ــ یا در این مورد، بنیادگرایی تمامیتخواه ارتجاعی ــ هرگز یک ناهنجاری تاریخی یا کار چند بازیگر سرکش نیست. در عوض، این بیان سیاسی مستقیم ساختار شخصیت انسان معمولی است که توسط قرنها سرکوب خانوادگی، اضطراب اجتماعی و جابهجایی فرهنگی شکل گرفته است.
تراژدی ایران دقیقاً نشان میدهد که منظور رایش از هشدار او مبنی بر اینکه وقتی جمعیتی بدون استقلال روانی و عاطفی واقعی در معرض مدرنیزاسیون سرگیجهآور قرار میگیرد، عطش درونی و ناامیدانهای برای یک ارباب پیدا میکند، چیست.
شوک مدرنیته و «زره شخصیت» خردشده
برای درک فروپاشی روانی سال ۱۳۵۷ از دریچه نظریه رایش، باید اصطکاک ایجادشده توسط «انقلاب سفید» محمدرضا شاه در طول دهههای ۱۳۴۰ و ۱۹۵۰ را بررسی کرد. محمدرضا شاه پهلوی در پی پیمودن ره صدساله، رساندن ایران به یک قدرت صنعتی به سبک غربی در یک شب بود. اصلاحات ارضی، املاک اربابها (فئودالها) را گرفت و بین دهقانان تقسیم کرد و قدرت فئودالها را در هم شکست؛ آموزش سکولار گسترش یافت و به زنان حقوق قانونی، حق رأی، جایگاه حرفهای و تحرک اجتماعی اعطا شد.
از دیدگاه صرفاً اقتصادی و ساختاری، اینها اصلاحات مترقی بودند. بااینحال، همانطور که رایش مشاهده کرد، تغییر روبنای حقوقی و اقتصادی یک جامعه بدون تغییر اساسی بافت عاطفی و روانی زیربنایی آن، آسیبهای عمیقی را در توده مردم ایجاد میکند.
نسلهایی از ایرانیان در ساختارهای خانوادگی سنتی و عمیقاً مردسالارانه بزرگ شده بودند که در آن، اطاعت مطلق از پدرسالار، انعکاسی از تسلیم مطلق در برابر اقتدار الهی و سلطنتی بود. هنگامی که مدرنیزاسیون دولتی شاه، هنجارهای سکولار غربی، دامنهای کوتاه دختران در خیابانها و دانشگاهها، مصرفگرایی و آزادیهای فردگرایانه را بهسرعت برای یک جامعه عمیقاً سنتی به ارمغان آورد، شهروند عادی را از نظر روانی آزاد نکرد. اینها آنها را وحشتزده کرد.
میلیونها دهقان روستایی که بهدلیل اصلاحات ارضی صاحب زمین شده بودند، بهجای کشتوکار روی زمینهایشان، آنها را فروختند و به شوق مزیتهای زندگی شهری به شهرها حمله کردند؛ ولی بهدلیل نداشتن مهارتهای لازم برای کار در شهرها، حلبیآبادهای حاشیه شهری را ساختند و در آنجاها به زندگی پرداختند.
این تودهها که بدون شبکه ایمنی روانی به هرجومرج ناشناس زندگی سرمایهداری مدرن رو آورده بودند، بیگانگی شدیدی را تجربه کردند. به گفته رایش، وقتی افرادی که در خانوادههای اقتدارگرا بزرگ شدهاند، ناگهان از نردههای فرهنگی آشنا و لنگرهای سنتی خود محروم میشوند، «زره شخصیت» درونی آنها میشکند. آنها که قادر به مقابله با سرگیجه آزادی واقعی فردی نیستند، آزادی را نه بهعنوان یک نعمت، بلکه بهعنوان یک بار غیرقابلتحمل تجربه میکنند. آنها آرزوی فرار از آزادی را دارند.
خمینی بهعنوان پدرسالار عظمی
این وحشت روانی جمعی، مخزن عظیمی از اضطراب بیاننشده ایجاد کرد که خمینی رندانه از آن بهره برد. تحلیلگران غربی اغلب خمینی را بهعنوان یک مرتجع سیاسی صرف اشتباه تفسیر میکردند. با استفاده از نظریه رایش، میتوان دید که خمینی نه بهعنوان آیتالله عظمی، بلکه بهعنوان پدرسالار عظمی و نمونه بدوی پدرسالار عمل میکرد.
ایدئولوژی خمینی صرفاً مذهبی نبود، بلکه عمیقاً بر پایههای روانشناختی عمل میکرد. او غربزدگی را نه بهعنوان پیشرفت، بلکه بهعنوان یک طاعون که از جانب غرب به دنیا صادر شده بود، نمایش میداد؛ فسادی نمادین که خلوص هویت جمعی را تهدید میکرد. در تحلیل رایش، هنگامی که ساختارهای سنتی یک جامعه بهسرعت مختل میشوند، روان جمعی به حالت وابستگی کودکانه پسرفت میکند.
خمینی دقیقاً همان چیزی را ارائه داد که تودههای وحشتزده و ریشهکنشده آرزو داشتند:
یقین مطلق در دریایی از ابهامات اخلاقی.
یک دوتایی (binary) اخلاقی متعصبانه و سازشناپذیر با دنیای تسامح و تساهل مدرن که پاکان (تودههای ناآگاه اسلامی) را از ناپاکان (غرب، پهلوی و مدرنیستهای سکولار) جدا میکرد.
گرمای آرامشبخش تسلیم در برابر یک مقام عالی که ادعا میکرد مستقیماً از جانب خدا صحبت میکند.
درست همانطور که رایش توضیح داد که بورژوازی خردهپای آلمان پشت سر هیتلر گرد آمده بود تا حس نظم، غرور و برتری اخلاقی ازدسترفته را به دست آورد، تودههای ایران پشت سر خمینی گرد آمدند. آنها با تسلیم خودمختاری فردی خود به خمینی، بهطور توهمآمیزی به خیال خود در قدرت مطلق شریک شدند. تسلیمشدن به شخصیت پدری عمامهدار، احساس ناتوانی، ناتوانی اقتصادی و تحقیر فرهنگی آنها را به یک حس وحشیانه و جمعی از خشم درستکارانه تبدیل کرد.
خیانت چپ و روشنفکران
یکی از غمانگیزترین طنزهای سال ۱۳۵۷، مشارکت فعال چپهای سکولار، مارکسیستها و دانشجویان دانشگاهها بود که با آخوندهای مرتجع دستبهدست هم دادند تا شاه را سرنگون کنند. برای تحلیلگران سیاسی ارتدوکس، این اتحاد یک پیمان خودکشی غیرمنطقی بود. بااینحال، از دیدگاه رایش، کاملاً قابل توضیح است.
رایش بخش قابلتوجهی از «روانشناسی تودههای فاشیسم» را صرف انتقاد از احزاب سیاسی ــ از جمله چپ اروپا ــ بهدلیل نادیدهگرفتن واقعیتهای عاطفی و جنسی تودهها کرد. او استدلال میکرد که جنبشهای انقلابی زمانی شکست میخورند که منحصراً بر روابط مالکیت اقتصادی تمرکز کنند و درعینحال، ساختار شخصیت اقتدارگرا را دستنخورده باقی بگذارند.
روشنفکران و جناحهای چپ ایران (مانند حزب توده، چریکهای فدایی و مجاهدین) خود محصول فرهنگ استبدادی بودند. علیرغم بیان شعارهای مترقی، رفتار سازمانی خودشان منعکسکننده سلسلهمراتب سفتوسختی بود که با آنها مخالف بودند. هنگامی که موج انقلابی اوج گرفت، آنها فاقد یک آلترناتیو واقعی دموکراتیک و تأییدکننده خودمختاری بودند.
گرفتار سرایت عاطفی راهپیماییهای تودهای، تئاتر مذهبی و رمانتیسم شهادت، دقیقاً قربانی قهقرای روانی مشابه دهقانان مؤمن متعصب شدند. آنها خواهان انقلاب علیه شاه بودند، اما ساختار شخصیتی آنها برای پذیرش «ولی»، «قیم» و یا «آقا» آماده بود.
هنگامی که آنها به خمینی این جایگاه را دادند، به خیال خام ساده و صادقبودن او، خمینی از این فرصت استفاده کرد و بهمحض اینکه قدرت را تحکیم کرد، بهطور سیستماتیک همان چپها و روشنفکران را قلعوقمع کرد؛ اعتباری تاریخی برای هشدار رایش مبنی بر اینکه انقلابهای ناقص و سطحی همواره اشکال خشنتری از توتالیتاریسم را به وجود میآورند.
هشدار پایدار ۱۳۵۷
تجربه ایران در سال ۱۳۵۷ بهمنزله تأییدی هولناک و واقعی برای تز اصلی ویلهلم رایش است. این بهطور قطع نشان میدهد که توتالیتاریسم و بنیادگرایی دینی تصادفات تاریخی نیستند و صرفاً با زور وحشیانه از بالا تحمیل نمیشوند. مستبدانی مانند خمینی و هیتلر موفق میشوند، زیرا وعدههای آنها با نیازهای عمیق روانی جمعیتهایی که بهطور سیستماتیک از آزادی عاطفی واقعی، خودتنظیمی و استقلال شخصی سالم محروم شدهاند، بازآوایی (اکو) پیدا میکند.
وقتی مدرنیزاسیون صرفاً بهعنوان یک طرح از بالا به پایین به هویت سنتی یک جامعه وارد شود ــ مردم خود را از نظر روانی بییوغ و با سرکوب عاطفی ناشی از هوار مدرنیته و ناتوانی در پردازش آزادیهای فردی رها میکند ــ در چنین شرایطی، تودهها در نهایت پس خواهند کشید. آنها نهادهای مدرن را نابود خواهند کرد، روابط دوستانه با غرب را رد خواهند کرد و ارباب بنیادگرا را در آغوش خواهند گرفت که قول میدهد آنها را در پیله خفقان و امن اقتدارگرایی قرونوسطایی بپیچد.
شاهکار رایش به ما یادآوری میکند که مبارزه با فاشیسم و افراطگرایی مذهبی را نمیتوان تنها از طریق تحریمهای اقتصادی، مهار نظامی یا مهندسی سیاسی سطحی به سرمنزل مقصود رساند. انعطافپذیری واقعی در برابر کشش استبداد مستلزم پرورش محیطی است که در آن انسانها قدرت مییابند تا عاری از ترس، شرم جنسی و انقیاد اقتدارگرایانه زندگی کنند؛ زیرا هر جا که استقلال انسان خفه شود، ولع روانی برای یک «ولیفقیه»، یک «آقا» و یک دیکتاتور ناگزیر دوباره افزایش مییابد.
















