Wednesday, Sep 2, 2026

صفحه نخست » جمهوری اتوپیا؛ دموکرات‌های مقوایی، دارکوب

darkooblarge.jpgچرا باید از «اتحاد اپوزیسیون» ترسید؟

سال‌هاست نسخه‌ای ثابت برای مخالفان جمهوری اسلامی پیچیده می‌شود:

متحد شوید!

می‌گویند مشکل اپوزیسیون پراکندگی است. رضا پهلوی اگر می‌خواهد «فراگیر» باشد، باید جمهوری‌خواهان، چپ‌ها، ملی‌مذهبی‌ها و دیگر نیروهای سیاسی را کنار خود جمع کند؛ شورایی تشکیل دهد، ائتلافی بسازد و به هرکدام جایی بدهد. حتی بعضی تا جایی پیش رفته‌اند که از او می‌خواهند تضمین بدهد بیش از یک رأی در شورای رهبری نداشته باشد تا سرانجام «همه با هم» جمهوری اسلامی را کنار بزنند.

ظاهراً حرف معقولی است.

اما یک نفر باید بالاخره از مردم هم بپرسد: شما اصلاً این اتحاد را می‌خواهید؟

شاید پاسخ چیزی است که شنیدنش تلخ باشد: مردم از اعضای اتحاد وحشت دارند.

نه از خود اتحاد؛ از کسانی که قرار است متحد شوند.

مردم ایران حافظه‌شان را در فرودگاه امام خمینی جا نگذاشته‌اند. یک بار در سال ۵۷ اتحاد روحانی، مارکسیست، مجاهد، ملی‌مذهبی، روشنفکر و انقلابی را دیده‌اند. آن روز هم این جماعت درباره بسیاری چیزها اختلاف داشتند، اما یک چیز آن‌ها را کنار هم قرار داد: شاه نباشد.

شاه رفت و بعد معلوم شد بسیاری از کسانی که از آزادی سخن می‌گفتند، بیش از آنکه با استبداد مشکل داشته باشند، با مستبد وقت مشکل داشتند. ایرانیان یک بار نداشتن امکان سرکوب را با نداشتن میل به سرکوب اشتباه گرفتند. کسی که زندان ندارد، زندانی سیاسی هم ندارد؛ کسی که تفنگ ندارد، کسی را تیرباران نمی‌کند و کسی که دادگاه ندارد، حکم اعدام صادر نمی‌کند. این‌ها فقط نشانه بی‌قدرتی بودند.

و درست همین‌جاست که باید درباره «دموکرات‌های مقوایی» حرف زد.

جمهوری‌خواهان ایرانی نزدیک به نیم قرن عمدتاً در آزادترین کشورهای جهان زندگی و فعالیت کرده‌اند. آزادی بیان داشته‌اند، حزب ساخته‌اند، رسانه داشته‌اند، نشست برگزار کرده‌اند، بیانیه نوشته‌اند و شورا و ائتلاف تشکیل داده‌اند. نه یکی از آن‌ها ارتشی در اختیار داشته، نه دیگری زندانی داشته که رقیبش را در آن بیندازد. اما یک سؤال ساده و اساسی وجود دارد:

جمهوری خودتان کجاست؟

شما که برای یک کشور ۹۰ میلیونی جمهوری آرمانی تجویز می‌کنید، چرا نتوانستید میان خودتان یک جمهوری کوچک را تمرین کنید؟ چرا نتوانستید اعضا و هوادارانتان را جمع کنید، رأی بگیرید، یک نفر را برای مدتی معین انتخاب کنید و بقیه بگویند: باختیم؛ رأی اکثریت را قبول داریم.

دموکرات‌بودن که هنر نیست، وقتی نتیجه مطابق میل شماست. دموکرات آن کسی است که می‌بازد، باختش را می‌پذیرد و به رقیبش تبریک می‌گوید.

می‌گویید وزن واقعی نیروهای سیاسی را باید مردم تعیین کنند. بسیار خوب؛ تمام حرف همین است. اگر مردم وزن شما را ناچیز و وزن رقیبتان را زیاد تعیین کردند، قبول می‌کنید؟

من موضع خودم را پنهان نمی‌کنم. هرچه بیشتر به تاریخ ایران، تجربه ۵۷، روان‌شناسی الیت سیاسی، جغرافیای این کشور، مسئله امنیت، تمامیت ارضی و نیاز ایران به آرامش، ثبات و توسعه نگاه می‌کنم، بیشتر به این نتیجه می‌رسم که پادشاهی برای ایران مناسب‌تر است و می‌تواند راهی سریع‌تر و امن‌تر برای دوباره بزرگ‌شدن ایران باشد. ممکن است اشتباه کنم.

اما حاضرم مردم ایران اشتباهم را ثابت کنند.

اگر فردا در یک انتخابات آزاد، مردم ایران جمهوری را انتخاب کنند، انتخابشان را می‌پذیرم. باخته‌ام و حتماً به برنده تبریک خواهم گفت.

حال سؤال من از این آرمان‌گرایان جمهوری‌خواه این است: اگر مردم ایران پادشاهی را انتخاب کردند، آن‌وقت شما هم می‌گویید باختیم؟

اگر آری، پس اختلاف ما فقط بر سر شکل حکومت است و روزی مردم آن را حل خواهند کرد. پس چرا از تریبون‌های خود انتخاب مردم را بازتاب نمی‌دهید؟ چرا از فرصت‌ها برای تقویت موضع آلترناتیو در جهان استفاده نمی‌کنید؟

پس شاید اختلاف بر سر جمهوری و پادشاهی نیست. اختلاف بر سر این است که چه کسی حق انتخاب دارد: مردم یا شما؟

اگر جمهوری برای منافع ملی، امنیت، تمامیت ارضی، ثبات و آینده ایران بهتر است، استدلال کنید. این یک اختلاف سیاسی موجه است؛ اما اگر جمهوری‌خواهی در نهایت به همان امضای معروف بخشی از الیت سیاسی ایرانی ختم شود: «پهلوی نباشد»، آن‌هم در شرایطی که دیگر نمی‌توان نشانه‌های جدی گرایش بخشی از جامعه به رضا پهلوی و پادشاهی را به‌سادگی نادیده گرفت، باید پرسید:

اگر «پهلوی» را از ادبیات سیاسی شما حذف کنیم، از نظریه شما درباره آینده ایران چه باقی خواهد ماند؟

موروثی‌بودن برای شما پایان بحث است، اما برای بخشی از مردم تازه آغاز بحث است. آنان درباره این نام فقط یک نظریه سیاسی نخوانده‌اند؛ نتیجه یک دوره حکمرانی را دیده‌اند، آن را با آنچه پس از آن آمد مقایسه کرده‌اند و امروز از خود می‌پرسند کدام میراث سیاسی احتمال بیشتری دارد ایران را دوباره به دوران شکوه، شادی و اعتبار بازگرداند و حکومتی بسازد که در برابر اراده مردم سر فرود آورد.

شما آن تجربه را قبول ندارید؛ نداشته باشید. اما نمی‌توانید به مردم بگویید حق ندارند از مقایسه آنچه دیده‌اند، به نتیجه‌ای متفاوت از شما برسند.

مردم سال‌هاست از تجربه منطقه و بخش بزرگی از آسیا فهمیده‌اند که رفاه، امنیت، آسایش و توسعه الزاماً منتظر دموکراسی نمی‌ماند. از دبی و امارات تا سنگاپور و بسیاری از کشورهای آسیایی، نمونه‌های زیادی پیش چشم آن‌هاست که نشان می‌دهد می‌توان بدون این جدال بی‌پایان که چه کسی باید آن بالا باشد، کشور را ساخت، امنیت ایجاد کرد و سطح زندگی مردم را بالا برد. بالاخره در هر نظامی کسی آن بالا خواهد بود. برای بیشتر مردم، مهم‌تر از نام نظام و عنوان کسی که آن بالاست، این است که با کشور چه می‌کند.

دموکراسی اگر قرار است ارزشی داشته باشد، باید در نهایت به زندگی بهتر مردم کمک کند؛ نه اینکه خود به غایتی مقدس تبدیل شود و جامعه نسل‌ها درگیر این باشد که چه کسی، با چه عنوانی و از کدام جناح بر صندلی قدرت بنشیند.

پس حتی اگر بدبینانه‌ترین فرض را هم بپذیریم و بگوییم پادشاهی لزوماً ایران را به دموکراسی نمی‌رساند، باز مردم حق دارند امنیت، رفاه، ثبات و دوباره بزرگ‌شدن ایران را بر شکل مطلوب شما از حکومت مقدم بدانند و به این نتیجه برسند که ادامه موروثی سیاست ایران، برای آینده ایران اطمینان‌بخش‌تر از سپردن آن به مدعیانی است که هنوز در بی‌قدرتی نتوانسته‌اند حداقل‌های دموکراسی را میان خود تمرین کنند.

و اینجا دوباره همان سؤال برمی‌گردد:

اگر رفتن جمهوری اسلامی به تقویت رقیب سیاسی من منتهی شود، آیا هنوز رفتن جمهوری اسلامی اولویت نخست من است؟

این سؤال مشخصاً اتهام است؛ اتهام اینکه مسئله برای بعضی از شما فقط رفتن جمهوری اسلامی نیست و مهم است چه کسی بعد از آن برنده باشد.

به همین دلیل است که بخشی از مردم ایران با شنیدن دوباره شعار «اتحاد همه نیروهای اپوزیسیون» نه‌تنها ذوق‌زده نمی‌شوند، که وحشت می‌کنند؛ چون تفاوت میان شعار دموکراسی و تحمل دموکراسی را نه در کتاب‌ها و مقالات، که با خون خود در خیابان‌های ایران آموخته‌اند.

مردم در این هفت‌هشت سال بارها شانس شما را امتحان کردند و امیدوار بودند شما مخالفان جمهوری اسلامی، از تریبون‌هایتان در رسانه‌ها، نشست‌ها، اندیشکده‌ها و محافل سیاسی جهان، بازتاب‌دهنده صدایی باشید که از داخل ایران شنیده می‌شود.

اما چیزی که هنوز نمی‌فهمیم، این لجاجت در انکار واقعیات ملموس و روشن است. در آغاز سال ۱۴۰۴، پس از اجتماع مردم در تخت جمشید و پیش از آن، در مراسم وکیل خسرو علیکردی، از این جماعت به‌اصطلاح اپوزیسیون فقط یک انتظار داشتیم: اگر خودتان انتخاب دیگری دارید، دست‌کم انتخاب مردم را انکار و هجو نکنید.

اول صدا را انکار کردید، بعد معنای صدا را؛ حالا که دیگر خود رهبر را نمی‌توان انکار کرد، نوبت به اختیارات رهبر رسیده است!

بعد هم می‌خواهید از امروز معلوم کنیم اگر فردا بخشی از نیروهای نظامی جدا شد، چه کسی با آن‌ها مذاکره کند؛ اگر اعتصاب شد، چه نهادی تصمیم بگیرد؛ اگر حکومت کنترل اوضاع را از دست داد، چه کسی چه اختیاری داشته باشد و...! مگر گذار یک مسئله امتحانی است که صورت سؤالش را از قبل داده باشند؟ هزار اتفاق پیش‌بینی‌ناپذیر می‌تواند مسیر آن را ظرف چند ساعت تغییر دهد و بسیاری از پاسخ‌ها را واقعیت همان روز تعیین خواهد کرد، نه شعبده‌بازی‌های دور میز گفت‌وگو.

اساساً رهبری برای همین است. قرار نیست رهبر متخصص نفت، ارتش، اقتصاد، حقوق و دیپلماسی باشد؛ مهم جهان‌بینی رهبر است. طبیعت به رضاشاه «بی‌سواد» قبل از هر چیز یک جهان‌بینی ناب هدیه داده بود. او توانست در یکی از حقیرترین دوران ایران، بدون وجود دولتی باثبات و در میان بی‌سوادی عمومی، یکی از مهم‌ترین ارکان حکمرانی خوب را یک‌تنه محقق کند: گماشتن شایسته‌ترین افراد در تار و پود مدیریت کشور و طبقه حکمرانی.

رهبر قرار نیست همه‌چیز را بداند؛ باید بداند چه نمی‌خواهد، چه می‌خواهد، چگونه می‌توان به آن رسید و چه کسی آن کار را بهتر از او بلد است.

اما شما برای گذار، هزارتویی از مسائل مقدماتی می‌سازید: نقشه راه، سازوکار تصمیم‌گیری، قواعد بازی، ترکیب میز، حدود اختیارات رهبر و ده‌ها پرسش دیگر. همه مهم در جای خود؛ اما از کجا معلوم بسیاری از همین مسائل، تحت رهبری شاهزاده و بدون کارشکنی دیگران، اساساً سالبه به انتفای موضوع نشوند؟

این دیگر نقشه راه نیست؛ همان نخود سیاه روشنفکری کلاسیک ایرانی است که این بار با چندین کیلو کلمات قصار، اسمش را «نقشه راه» گذاشته‌اید.

شاید حالا روشن‌تر باشد چرا معتقدم باید بی‌پرده و حتی خشمگین نوشت؛ چون این دیگر یک مناظره دانشگاهی نیست. هر روزی که می‌گذرد، بخشی از ایران ویران‌تر، مردم فقیرتر و امکان همان زندگی محقرانه نیز دشوارتر می‌شود. وقتی مردم در خیابان جان می‌دهند و کشور جلوی چشممان تحلیل می‌رود، نشستن پشت میز و نوشتن رساله درباره اینکه اگر فردای گذار فلان اعتصاب رخ داد، چه نهادی باید تصمیم بگیرد، دیگر فضل سیاسی نیست.

و در پایان، همان سؤال ساده همچنان بی‌پاسخ مانده است:

با انتخاب سیاسی مردم بالاخره چه می‌کنید؟

مردم از شما نخواستند پادشاهی‌خواه شوید. از شما انتظار داشتند دموکرات باشید.

مسئله حتی از این هم عجیب‌تر است. بسیاری از شما می‌دانید وزن اجتماعی لازم برای تبدیل‌شدن به نیروی اصلی صحنه سیاسی ایران را ندارید. می‌دانید حمایت از نیرویی که وزن بیشتری دارد، می‌تواند نیروی مخالف جمهوری اسلامی را متمرکز و گذار را سریع‌تر کند؛ اما درست همین‌جا عقب می‌کشید. چرا؟

مسئله ساده است: آیا رفتن جمهوری اسلامی را می‌خواهید، حتی اگر نتیجه‌اش پیروزی کسی باشد که شما نمی‌خواهید؟

اگر پاسخ مثبت است، چرا از هر اقدامی که می‌تواند نیروی مخالف جمهوری اسلامی را متمرکز و گذار را سریع‌تر کند، خودداری می‌کنید؟ اگر پاسخ منفی است، پس مسئله فقط رفتن جمهوری اسلامی نیست.

اسم این رفتار هرچه می‌خواهد باشد، اما نتیجه عملی آن روشن است: پراکندگی نیروهای مخالف صاحب تریبون، دشوارترشدن عبور از جمهوری اسلامی و در بهترین حالت، تحمیل هزینه بیشتر بر مردمی که در خیابان بهای این پراکندگی را می‌پردازند.

طنز بزرگ «اتحاد اپوزیسیون»

رضا پهلوی امروز چیزی را برای شما ممکن کرده که خودتان در ۴۷ سال گذشته نتوانستید انجام دهید: اتحاد شما.

اگر بیرون از حلقه او بمانید، پیرامون مخالفت با او به هم نزدیک می‌شوید؛ اتحادی سلبی علیه رضا پهلوی. اگر او درهای اتحاد و، زبانم لال، ائتلاف را باز کند و شما را پیرامون خود جمع کند، باز همان کاری را برایتان انجام داده که خودتان نتوانستید انجام دهید؛ این بار اتحادی ایجابی پیرامون رضا پهلوی.

یعنی در هر دو حالت، کسی که به زعم شما برای اثبات «فراگیر بودن» محتاج شماست، خودش به محوری تبدیل شده که می‌تواند شما را کنار یکدیگر قرار دهد. بدون او نتوانستید با یکدیگر متحد شوید؛ با او، علیه او یا پیرامون او متحد می‌شوید.

پس شاید پیش از آنکه از رضا پهلوی بخواهید برای فراگیرشدن شما را کنار خود بنشاند، بهتر باشد به یک سؤال پاسخ دهید:

در این معامله واقعاً چه کسی به چه کسی فراگیری می‌بخشد؟ اصلاً چه کسی گفته حضور شما کنار رضا پهلوی چیزی به سرمایه سیاسی جنبش انقلاب ملی اضافه می‌کند؟

شما می‌گویید رضا پهلوی برای فراگیرشدن باید با شما متحد شود. چه کسی گفته مردم شما را می‌خواهند؟

احتمال دهید واقعیت درست در جهت عکس باشد: شاید مردم دقیقاً به این دلیل به او گرایش دارند که شما کنارش نیستید و اگر چنین باشد، اتحاد با شما نه سرمایه سیاسی او را بیشتر، که کمتر می‌کند.

سیاست حساب‌وکتاب دبستان نیست که اعداد را با هم جمع بزنیم. اگر یک نیروی سیاسی با گروه دیگری ائتلاف کند، نمی‌توان طرفداران این را با طرفداران آن جمع زد و حاصل را «فراگیری» نامید. گاهی یک گروه بیش از آنکه هوادار به یک ائتلاف اضافه کند، هواداران طرف دیگر را فراری می‌دهد.

مردم از اتحاد و حتی ائتلاف نمی‌ترسند؛ از شماهایی که قرار است دور یک میز بنشینید می‌ترسند.

این ترس را نمی‌توان با چند میزگرد درباره دموکراسی و اتحاد اپوزیسیون از بین برد. باید در عمل ثابت می‌کردید که اگر باختید، می‌پذیرید؛ اگر مردم کسی را انتخاب کردند که دوستش ندارید، انتخابشان را محترم می‌شمارید و اگر قدرت گرفتید، مخالف خود را حذف نمی‌کنید.

اما مشکل همین‌جاست. شما بدون قدرت هستید، اما هنوز تحمل انتخابی برخلاف میل‌تان بسیار دشوار است. پس مردم حق دارند بپرسند: اگر امروز که بی‌قدرتید انتخاب ما را برنمی‌تابید، فردا که قدرت دارید با ما چه خواهید کرد؟

ایرانیان یک بار نداشتن امکان سرکوب را با نداشتن میل به سرکوب اشتباه گرفتند و نزدیک نیم قرن است بهای سنگین آن اشتباه را نسل‌اندرنسل می‌پردازند. این بار حق داشتند پیش از اعتماد دوباره، دموکرات‌ها را در بی‌قدرتی امتحان کنند.

کردند. بدجوری مردود شدید!

و به نظرم نتیجه همین امتحان، دست‌کم از سال ۱۳۹۶ به این‌سو، یکی از دلایلی است که آنان را امروز از «اتحاد اپوزیسیون» می‌ترساند.

شما که در بی‌قدرتی نتوانستید انتخاب یکدیگر و حتی مردم را تحمل کنید، با قدرت چه کارها که نخواهید کرد؟

دارکوب



Copyright© 1998 - 2026 Gooya.com - سردبیر خبرنامه: [email protected] تبلیغات: [email protected] Cookie & Privacy Policy