چندی پیش بهزاد فراهانی، در پاریس و در پاسخ به جوانانی که نسل او را مسئول انقلاب ۵۷ و تباهی امروز میدانستند، گفت: «ما تخمش را داشتیم و انقلاب کردیم؛ شما هم اگر تخم دارید، انقلاب کنید.»
میخائیل بولگاکف در داستان «تخممرغهای شوم»* جهانی را تصویر میکند که در آن یک کشف علمیِ ظاهراً نجاتبخش به دست قدرت سیاسی و مدیران نادان میافتد. قرار است این کشف بحران کشور را حل کند و زندگی و فراوانی بیافریند؛ اما حکومت، بیاعتنا به هشدارهای علمی و بدون شناخت پیامدهای آن، میخواهد هرچه سریعتر یک موفقیت بزرگ و تبلیغاتی را به نمایش بگذارد.
تخمها زیر پرتو قرار میگیرند؛ اما از آنها آنچه وعده داده شده بود بیرون نمیآید. موجوداتی عظیم، مهاجم و مهارنشدنی متولد میشوند که همهچیز را در مسیر خود میبلعند و بهسوی پایتخت پیش میروند.
در این داستان، تخممرغ که باید نماد زایش و زندگی باشد، به ظرف تولد هیولا تبدیل میشود. «پرتوی زندگی» نیز که قرار بود نجاتبخش باشد، به نیروی مرگ و ویرانی بدل میشود.
بولگاکف از دل یک داستان علمیـتخیلی، منطق حکومت ایدئولوژیک را آشکار میکند: وعده نجات میدهد، واقعیت را با تبلیغات و پروپاگاندا میپوشاند، جامعه را به آزمایشگاه آرمانهای ناکجاآبادی خود تبدیل میکند و سرانجام چیزی میآفریند که دیگر قادر به مهار آن نیست.
داستان ایران ما نیز بیشباهت به «تخممرغهای شوم» بولگاکف نیست.
پنجاهوهفتیها تخمهای یک آرمانشهر ایدئولوژیک را زیر پرتو سرخ انقلاب خواباندند. وعده دادند که از این تخمها آزادی، عدالت، استقلال و توزیع عادلانه ثروت بیرون خواهد آمد و قرار است ملت ایران به «مقام انسانیت» رسانده شود و نهفقط دنیای ملت، که معنویت و آن دنیای او نیز عالی خواهد شد.
اما تخمها که شکستند، از درونشان نه آزادی بیرون آمد و نه عدالت؛ ولایت فقیه، سپاه پاسداران، حجاب اجباری، اعدام مخالفان، اقتصاد رانتی، فقر عمومی، مهاجرت میلیونی و رژیمی بیرون آمد که ایران را به وسیلهای برای تحقق آرمانهای فرامرزی خود، از جمله مهمترین آنها «آرمان فلسطین»، تبدیل کرد.
انقلابیون پنجاهوهفت سیاست را با معیار منافع ملی، آزادی فردی و رفاه مردم نمیسنجیدند. جهان ذهنی آنان را «مبارزه با امپریالیسم»، «نابودی صهیونیسم»، «رهایی خلقها» و ساختن انسان و جامعهای انقلابی اشغال کرده بود. اسلامگرایان در رؤیای امت واحده بودند و مارکسیستها در سودای انقلاب جهانی؛ اما در میان این همه امت، خلق و مستضعف، آنچه فراموش شده بود خود ایران و زندگی واقعی ایرانیان بود.
در داستان بولگاکف نیز دستگاه تبلیغات، پیش از آنکه حقیقت روشن شود، از یک پیروزی بزرگ سخن میگوید. هنگامی که فاجعه آغاز میشود، همان دستگاه بهجای پذیرفتن مسئولیت، واقعیت را تحریف میکند و برای خشم مردم قربانی میسازد. حکومت نمیپذیرد که فاجعه محصول نادانی، شتابزدگی و دخالت ایدئولوژی در واقعیت بوده است.
جمهوری اسلامی نیز نزدیک به نیمقرن شکستهای خود را پیروزی نامیده است. فقر را «مقاومت»، انزوا را «استقلال»، دشمنتراشی را «عزت»، عقبماندگی را «خودکفایی» و قربانیکردن ایران را «دفاع از مستضعفان جهان» نامیده است.
انقلاب پنجاهوهفت آزمایشی بر پیکر ایران بود؛ آزمایشی که طراحانش نه معنای آزادی را میدانستند، نه سازوکار توسعه را میشناختند و نه برای انتخاب و زندگی فردی انسانها ارزشی قائل بودند. آنان میخواستند تاریخ را بهزور بهسوی آرمانشهر خود برانند، اما ایران را به آزمایشگاه یکی از ویرانگرترین ایدئولوژیهای دوران معاصر تبدیل کردند.
بااینهمه، بعضی از عاملان آن فاجعه هنوز بهجای پاسخگویی، طلبکار نسلهای قربانیشدهاند و تخمشان را به رخ کسانی میکشند که خود نقشی بهسزا در نابودی زندگیشان داشتهاند.
نسل امروز نیز برای سرنگونی پنجاهوهفت در همه شعبههای آن به «تخم» فراهانیگونه احتیاج ندارد. برای پایاندادن به آن، به آگاهی، مسئولیت، عقلانیت و شهامت نیاز دارد؛ شهامت شکستن تخمهای شومی که نزدیک به نیمقرن است از درونشان فقط هیولاهای تازهای برای ایران بیرون میآید. شما تخمیها اکنون در حال تماشای رشادت همین جوانان ایرانگرا هستید.
* داستان «تخممرغهای شوم» در مسکوی سال ۱۹۲۸ میگذرد. پروفسور پرسیکوف، جانورشناس برجسته و گوشهگیر، بهطور اتفاقی پرتویی سرخرنگ کشف میکند که رشد و تکثیر موجودات زنده را بهطرزی خارقالعاده سرعت میبخشد و آنها را بزرگتر و تهاجمیتر میکند. این کشف خیلی زود توجه دستگاه حکومتی را جلب میکند و قرار میشود از آن برای حل یکی از بحرانهای کشور استفاده شود؛ تصمیمی که مسیر داستان را بهسوی طنزی سیاه درباره علم، بوروکراسی، تبلیغات و قدرت سیاسی میبرد.


















