تنها نویسنده ساکن کوی نویسندگان رفت
کلاههای شاپو بر سر میگذاشت، کت یا پیراهنهای رنگارنگ میپوشید و گاه کراواتهای پرنقشونگار هم میزد. موقع عکاسی به دسته عصایش تکیه میزد و گاه سیگار برگی را بین انگشتانش میگرفت، اما همیشه با لبخند وارد تحریریه میشد. او «جواد مجابی» بود؛ نویسنده، طنزپرداز، شاعر، منتقد هنرهای تجسمی و روزنامهنگار که تا همین یک سال پیش، پیش از سکته، با وجود بیماری سرطان همچنان کار میکرد و به دفاتر روزنامهها سر میزد.
جواد مجابی روز ۱۴ شهریور پس از یک دوره بیماری در ۸۷ سالگی درگذشت. خودش درباره مرگ گفته بود: «مرگ برایم ترسناک نیست. پایان اتفاقی یک زندگی است که آن زندگی هم به طور اتفاقی شکل میگیرد. ما به طور اتفاقی به دنیا میآییم و به طور اتفاقی هم میرویم اما اگر فاصله بین این دو اتفاق را یک کم با رضایت گذرانده باشیم، ترسمان از این که نباشیم کم میشود... همیشه یک دلخوری وجود دارد که بنده وفات کردم، دوستان میروند عرق میخورند، مهمانی میروند، عیش و عشرت میروند و من دیگه نیستم.»
شیما شهرابی - ایران وایر
کوی نویسندگان
جواد مجابی ساکن «کوی نویسندگان» بود؛ شهرکی که سال ۱۳۵۳ به دستور «امیرعباس هویدا»، نخستوزیر وقت برای کارمندان روزنامههای کیهان و اطلاعات ساخته شد. او همان زمان کارمند روزنامه اطلاعات بود و دبیری صفحات ادبیات و هنرهای تجسمی را به عهده داشت. از جمع آدمهایی که آن خانه را تحویل گرفتند فقط جواد مجابی ساکن کوی نویسندگان مانده بود و یک روزنامهنگار ورزشی قدیمی بازنشسته.
«امیرحسین خورشیدفر»، نویسنده و منتقد ادبی میگوید: «آقای مجابی تنها نویسندهای بود که در کوی نویسندگان زندگی میکرد.هیچ نویسنده دیگری آنجا زندگی نمیکند.»
جواد مجابی جزو نسل طلایی هنر و فرهنگ و ادبیات ایران بود؛ نسلی که حالا از اغلب آنها نام و یاد و آثارشان به جا مانده است از جواد مجابی هم آثار متعددی به جا مانده است از رمان و شعر تا پژوهش طنز و هنرهای تجسمی.
یک خبرنگار حوزه ادبیات و هنر ساکن تهران میگوید: «اصلیترین نکته این است این نسلی که یکی یکی دارند از بین میروند؛ مثل «کیارستمی»، «احمدرضا احمدی»، «جواد مجابی» یک منظومه فکری داشتند که میتوانستند در حوزههای زیادی صاحب نظر باشند. آقای مجابی یکی از اولین و بهترین کارشناسهای نقاشی و هنرهای تجسمی در ایران بود. به خاطر سابقه مطبوعاتی نقد نوشتن به معنای حرفهایاش را در حوزه تجسمی بلد بود و اولین نقدها را در این حوزه نوشت. نقدها در حوزه نقاشی اثرگذار بودند، در بازار، فروش و شناساندن نقاشان دهه چهل و پنجاه موثر بودند. در عین حال این منظومه فکری باعث شده بود شعر بگوید و این آدم را جامعالاکناف کرده بود.»
روح بیقرار جواد مجابی
امیرحسین خورشیدفر اما به نکته دیگری در آثار به جامانده از مجابی توجه میکند: «وقتی اسم آقای جواد مجابی شنیده میشود بالاخره اسم بزرگی است، همه او را میشناسند. اسمی است که مدام شنیده شده اما یک تفاوتی که با بقیه چهرههای ادبی روشنفکری مهم همنسل و بعد خودش دارد این است که ما عموم نویسندگان را با یکی دو اثر مهمشان میشناسیم. مثلا: میگوییم: «گلشیری»، فوری «شازده احتجاب» در ذهن تداعی میشود یا با شنیدن نام «عباس معروفی» خیلی سریع یاد «سمفونی مردگان» میافتیم. همنسلهای خود مجابی هم همینطورند با یک دفتر شعر یا رمان معروف شناخته میشوند. اما واقعیت این است که جواد مجابی به رغم این که بیشتر از هفتاد، هشتاد کتاب منتشر شده در شاخههای خیلی متعدد مثل داستان کودک، شعر، رمان، طنز، نقد تجسمی، ادبی و شناختنامه، آنتولوژی یا گلچینهای ادبی دارد اما این وضعیت استثنایی را دارد که هیچ اثری از او آنقدر شاخص نیست.»
به باور خورشیدفر احتمالا روحیه جستجوگر مجابی که میخواسته به هرجایی سرک بکشد و سرکهایش هم کوچک نبوده و در هر شاخهای چهار، پنج کار نسبتا اساسی انجام میداده، باعث میشده هیچکدام از آثارش خیلی شاخص نباشد چون روی یک موضوع واحد تمرکز نداشته.
با این حال یک خبرنگار حوزه تجسمی روحیه چند وجهی را مختص نسل مجابی میداند و میگوید: «مگر احمدرضا احمدی شاعر نبود اما موسیقی هم بلد بود، نقاشی هم میکشید یا کیارستمی فیلمساز بود، شعر حافظ هم تصحیح میکرد، عکاسی هم میکرد و در حوزه هنرهای تجسمی هم کار میکرد.»
مطالب بیشتر در سایت ایران وایر
او معتقد است کتاب «نود سال نوآوری در هنر تجسمی ایران» که جواد مجابی در آن تاریخ هنر تجسمی ایران را از سال ۱۳۰۰ به روش تاریخی و تحلیلی بررسی کرده و جلد آخر آن سال ۱۳۹۵ منتشر شده است، یکی از مهمترین کارهای پژوهشی در حوزه تجسمی است: «راستش این کتاب از آن کتابهایی است که در همه جای دنیا موزه هنرهای معاصر یا فرهنگستان هنر برای بیرون آمدن این کتابها پشتش میایستند و آقای مجابی یک تنه چنین پژوهشی را انجام داد و به چاپ رساند.»
اینترنت دوران ماقبل اینترنت
خورشیدفر معتقد است که از جنبه ادبی در کتابهای اول شعر مجابی و همینطور در داستانهاس کوتاهش مثل کتاب «آقای ذوزنقه» تجربههای پیشرویی دیده میشد که برخلاف دیگر آثار ایرانی تقلیدی نبود و از فرهنگ و زبان عامه و یک نوع طنازی کلاسیک نشات گرفته بود اما مجابی روح بیقراری داشت و تمرکزش و توانش را روی این جنبهها معطوف نکرد و در نهایت این نوع تجربهگرایی ناب ایرانی او به بار ننشست.
یک روزنامهنگار ساکن تهران معتقد است که جواد مجابی طنز فاخر را وارد مطبوعات و ادبیات کرد: «او در دورهای طنز را وارد داستانها و یا مطالبش کرد که مجلات طنز واقعا سبک و پر از شوخیهای جنسیتی بودند. او در دوره روزنامهنگاری هم به دلیل تسلط به زبان انگلیسی صفحات تجسمی و ادبیات روزنامه اطلاعات را به حد و اندازه استانداردهای بینالمللی نزدیک میکرد.»
دوستان مجابی معتقد بودند او پیش از اینترنت به خاطر حافظه قوی و نظاممند و ذهن تند و تیزش اینترنت آنها بوده و هر زمان در کار میخواستند به منبعی ارجاع دهندو با دسترسی پیدا کنند با یک تلفن به مجابی تاریخ دقیق مقاله و ... را پیدا میکردند.
مجابی حقوق خوانده بود و احتمالا تاثیر تحصیل در این رشته بود که کار صنفی را برای او پر اهمیت میکرد. او نقش مهمی در شکلگیری بیانیه «ما نویسندهایم» کانون نویسندگان و جمعاوری امضاها داشت. بیانیهای که در اوایل دهه تاریک ۱۳۷۰ در اعتراض به سانسور و سرکوب نوشته شد. امضاکنندگان این بیانیه تحت فشار قرار گرفتند. برخی معتقدند که قتلهای زنجیرهای نویسندگان بیارتباط با امضای این بیانیه نبوده است.
مجابی هم در فهرست قتلهای زنجیرهای بود و در اتوبوس مرگ ارمنستان نیز حضور داشت. ۱۶ مرداد ۱۳۷۵ جمعی از اعضای کانون نویسندگان ایران که برای تبادل فرهنگی به ارمنستان دعوت شده بودند سوار بر یک اتوبوس راهی سفر شدند راننده اتوبوس اما از اعضای دستگاه اطلاعاتی جمهوری اسلامی بود، او دوبار تلاش کرد اتوبوس را در گردنه حیران به ته دره بیاندازد و هر دو بار خودش از اتوبوس پایین پرید. آنها به طرز معجزهآسایی نجات پیدا کردند.
با این حال او در دولت محمد خاتمی که درهای دوستی هنرمندان و نویسندگان ایرانی و آمریکایی باز شد همراه با «محمود دولتآبادی»، چندین نویسنده مطرح دیگر راهی آمریکا شد و با نویسندگان مشهور آمریکایی از جمله «ادوارد آلبی» نمایشنامه نویس معروف آمریکایی دیدار و گفتوگو کردند.
رفاقت نیمهتمام
جواد مجابی یکی از نزدیکترین رفقای «غلامحسین ساعدی»، نمایشنویس و داستاننویس مشهور بود. او پس از مرگ ساعدی هم رفاقت را در حقش تمام کرد. پس از درگذشت ساعدی در پاریس در آذر ۱۳۶۴ به دلیل شرایط سخت سیاسی آن دوران تنها یک مراسم در مسجد الرضای تهران به یاد او برگزار شد. جواد مجابی در این مراسم یادبود داستان ناتمام میرمهنا، بخشی از فیلمنامه ما نمیشنویم را خواند. او بعدها در جمعآوری آثاری که از ساعدی به جا مانده بود، کارها نیمهتمام و عکسهای او هم بسیار کوشید.
یک نویسنده ادب و هنر میگوید: « اگر سیر تاریخی کارهای مجابی را از روزنامه اطلاعات تا مجلات دیگر مثل «خوشه»، «آدینه»، «دنیای سخن» دنبال کنی یک نظم و منطق درست میبینی؛ بدون هیچ هیجان زدگی. یعنی کاملا با دیسیپلین جلو میرفته.»
خورشیدفر میگوید: «مجابی آدم بزرگی است. متعلق به نسل بزرگان است و همیشه جزو گعده بزرگان بوده اما شاید بهترین تعریف درباره او این باشد مجابی آدم بزرگی است که کار خیلی شاخصی ندارد.»

مجری سرشناس مصری به اعدام محکوم شد
















